داستان کوتاه غم نوش، نوشتۀ ماندانا خاتمی

اینکه من ازدواج نکرده ام باعث اشفتگی کل خانه شده. خواهرم می گوید از غصه ی من مامان ارتروز زانو گرفته و بابا موهاش سفید شده. برای من خنده دار است اگر می گفت بابا قلبش گرفته یا مامان زخم معده شده باز میشد عذاب وجدانی چیزی گرفت. این بود که هر بار مورد مواخذه قرار می گرفتم خنده م می گرفت و خواهرم با تنفر نگاهم می کرد. این که خواهر بزرگ مثل اشغال توی لوله خرطومی جارو بماند و راه را بگیرد هنوز معزل خیلی خانه هاست. منم خواهر بزرگ بودم و همین باعث میشد بابا صف خواستگارهای خواهرم را تا اطلاع ثانوی پشت در نگاه دارد و خواهر بیچاره ام هر چه بال بال بزند باز چشم نگران بابا به من باشد که همیشه همه چیز برایم خنده دار بود.

انقدر همه ی آن ها را که با سبد گل و شیرینی تر و دانمارکی و خامه ای پیش می امدند و مظلوم و معصوم گوشه ی مبل می کپیدند مسخره کرده بودم که مدتها بود هیچ کس برایم استین بالا نمی زد و بیشتر اقوام و نزدیکان دلخور بودند.

یک روز صبح وقتی با زنگ هشدار خواهرم بیدار شدم و مثل همیشه اماده شدم تا به محل کارم بروم. متوجه شدم او بیدار نمی شود. در واقع طوری بی حرکت خوابیده بود که مرا یاد صحنه های فرار از زندان توی فیلمها انداخت. وقتی که با چند بالش صحنه سازی میشد که زندانی هنوز خواب است.

این بود که بلند خندیدم و پتو رااز روی تخت کشیدم. اما زندانی سر جای خودش بود و رنگ پریده و سنگین به خواب عمیقی رفته بود و گاهی نفسش جا می ماند و خر و خری می کرد.

شک نداشتم که اتفاقی افتاده. به سمتش رفتم و با دیدن پوکه های قرص در گوشه تخت بقیه را صدا کردم. با سر و صدای من پدر و مادرم و شاید از صدای جیغ و داد آنها کل کوچه خبردار شد.

خواهرم چند روز بستری شد. مسمویت دارویی پیدا کرده بود لاغر و ضعیف شده بود. بعد از این اتفاق به این نتیحه رسیدم که باید کار را یکسره کرد.

این بود که اولین لبخندی را که ابدارچی جوان شرکت به رویم زد به روی خوش پذیرفتم. چیزی نگذشت که اتاقم پر شده بود از چایی های دارچینی و میوه ای و طعم دار و سبزیجات دارویی و خشک که مخصوص بنده از روستایش می اورد و لیوانهای پافیلی و دسته دار و کمر باریک و چینی.

من هم، همه ی انها را می نوشیدم می خواستم هر جور شده چیز خور شوم. جان خواهرم در خطر بود باید مثل همه دخترهای دیگر عاشق میشدم. باید به خودم می قبو لاندم که الان عاشقم و می توانم به یک زندگی مشترک فکر کنم. بهتر بود که قبل از هرچیزی به پدر و مادر و خواهرم فکر کنم.

این بود که وقتی پرسیدند: وکیلم

با آنکه خنده ام گرفته بود اما خیلی محجوب و با حیا و با صدایی ریز گفتم:
بله

و تمام انشب خواهرم با شوق بین مهمانها رقصید و چرخید و پذیرایی کرد و چتد بار مرا بوسید…

عقد که تمام شده بود طبق قراری که با پدر و مادرم بسته بودم. ساک دستی ام را برداشتم و با اقای داماد برای ماه عسل خانه را ترک کردم.

وقتی چشمم به جوراب کرم و کفش زر زری ام افتاد خنده ام را خوردم و روسری ساتن گلداری که مادر شوهرم از مشهد تبرک کرده بود سرم گذاشتم. لباسهایم را در ساک دستی ام گذاشتم و چادر چیت سفید با گلهای نامرئی سرم کردم و علیرغم اصرار شوهرم که مایل بود با تاکسی پیکان پدرش به مسافرت برویم. به ترمینال رفتیم و بلیط مشهد گرفتیم. در سالن انتظار کیفم را دوباره چک کردم. همه چیز مرتب بود و انوقت با شوهر سر مست روی یک جفت صندلی مثل دو مرغ عشق بی تاب نشستیم و به اینده رفتیم.

حالا مدتها گذشته. همه چیز خوب است. کارم را رها کردم. شوهرم هنوز ابدارچی همان شرکت است و عصرها با پیکان پدرش مسافر کشی می کند. فرزند چهارمم در راه است. گاهی که دلم می گیرد و یا به قول شوهرم هوایی می شوم باز با همان دم نوش های همیشگی اش سر می رسد و دوباره چیز خور میشوم و ادامه می دهم اما دیگر نمی خندم.

مطالب پیشنهادی
2 نظر
  1. علی عالی

    بسیار زیبا

    1. ناشناس

      خب حالا چرانمی خندی خانم خاتمی

نظرتان را بنویسید

آدرس ایمیل شما نزد مامحفوظ است و منتشر نمی شود.