در جستجوی زمان از دست رفته؛ داستان کوتاهی از ماندانا خاتمی

ماندانا خاتمیوقتی گفت عاشقت نیستم خودش هم باور نمی کرد که به این زودی به توبه بیفتد .من هم نمی دانستم . فکر می کردم این هم مثل همه ی حرفهای تلخ یک دقیقه ای اش میگذرد و هیچکدام متوجه نشدیم که این جمله مثل یک تیر زهر الود خیلی اتفاقی تغییر مسیر می دهد و درست وسط هدف می خورد و همه ی امتیاز ها را از ان خود می کند .
درست یک هفته بعد با یک جمله ی تکراری و نفرت اور مواجه شدم . تراژدی ای که فاجعه اش خودم بودم. باید اول انرا برای مادرم توضیح می دادم .
مامان من قدر زحمت های تو رو می دونم ولی اگه بخوای اینبار تنهام بزاری با مثل همیشه اخ و ناله کنی بچه دست یکی دیگه میفته و اسیر میشه لطفا زحمتشو بکش زود بزرگ میشه. اینهارو روی تابلوی وایت برد نوشتم . و زیر ان برای پدر بچه م نوشتم:
نمیدونم چرا وفادار بودم ما همدیگر رو دوست نداریم خودت گفتی عاشقم نیستی
مطمئنم عذاب وجدان دست از سرش بر نمی دارد شاید هم خودش را حلق اویز کند مردها بیشتر از این روش برای سر به نیست کردن خودشان استفاده می کنند.و بعد زیر تابلو یک جمله ی استفهامی اینطوری نوشتم:
” ایا این یک خیانت نیست ”
از این جمله ی هملتی خیلی خوشم امد درست حس اوفلیای جوانمرگ بهم دست داد.وبعد می نویسم تا فردا وفت دارم زندگی کنم ویک قلب می کشم .
تا فردا ….اینو جراحی گفته بود .که می خواست فردا عمل کنم خیلی نا امید ومتاسف بود انگار تیر به جای حساس قلبم اصابت کرده .
وقتی گفتم خیلی کار دارم جواب داده بود .دیگه بی خیال کار شو فکر کن تا فردا وقت داری.بعد برام پذیرش نوشت و من برگه رو به پذیرش مرکز قلب بردم .
نگاهی به کتابایی که نخونده بودم انداختم . اینا رو دیگه یه شبه نمیشه خوند .و اون هفت جلد کتاب مارسل پروست که هر ماه می گفتم شاید این برج که بیاید شاید…
ته دلم خوشحال بودم که همین اواخر بهم گفت عاشقت نیستم و بعدش من حین عمل یا مدت کوتاهی بعدش می مردم
حالا لازم نیست نقش معصومانه داشته باشم . یا از دامنم کسی به معراج برود راستش حالا فقط دلم می خواست زیر تابلوی وایت برد بنویسم
“ازت متنفرم”
این جمله را درشت نوشتم و کیف کردم
وبدون دنگ و فنگ گوشی و کلید زدم بیرون .اوهم که بیاید کمی انتظار می کشد بعد تابلو را می خواند و بعد انها را پاک می کند و می نویسد
“جلسه با شرکت البرز نیرو ساعت هفت ونیم در ناوگان ”
آنوقت مسواک می زند و پتو را تا زیر گردن می کشد و می خوابد صبح هم زود بیدار میشود و می رود اصلا انگار من هیچ وقت نبوده ام .
حالا حتما می توانم به تاتر بروم چیزی که همیشه رویایم بود .و ساعتها بدون دغدقه توی سالن تاریک به حرکات و کلمات فکر کنم و باز یادم بیفتد که چه حیف ان کتابها را نخوانده ام . وفیلم هایی که قرار بود ببینم …
در پاییز روزها کوتاه می شود . من ساعتها لا به لای جمعیت راه می روم گاهی رو ی راه پله ی ای می نشینم تا چیپس و لواشک و بستنی بخورم و به چراغهای چشمک زن سبز و قرمز چها ر راه نگاه می کنم
تاریکی می اید .من خسته ام.
اخرین روز تمام شد ه است. زودتر از انچه انتظار داشتم خسته شده ام.
در ایستگاهی می ایستم و بااتو بوس به جایی می روم که نمی شناسم.

مطالب پیشنهادی
2 نظر
  1. علی عالی

    خانم خاتمی..مثل همیشه از زمان دانشجویی تا به حال..همون قلم توانا و همون غم نهفته در داستانهاتون..

  2. نجمه

    خیلی دلگیرِ ولی خیلی خوب و ساده بیان شده .

نظرتان را بنویسید

آدرس ایمیل شما نزد مامحفوظ است و منتشر نمی شود.