زیر این عسلی ها؛ داستان کوتاهی از ماندانا خاتمی

ماندانا خاتمیاین اولین بار بود که آن گیاه عجیب را می دیدیم البته گونه های مشابه اش را در گلخانه ها دیده بودیم.
اما گیاهی با برگهای سرخ که آوندهایی شبیه رگهای برجسته ساعد انسان داشت و خارهایی به غایت تیز که او را از گونه ی گیاهان مشابهش موحش تر و نادر تر می کرد ودرست از وسط فرش روییده بود؛ نمی توانست خیلی عادی و طبیعی باشد.

اینکه تا چه حد ترس مان را در برابر او اشکار می کردیم در هردوی ما متفاوت بود. او روش مواجهه را در پیش داشت و تحمل این برخورد برای من که با انکار از میان تمام مسایل اطرافمان، عادی و ملموس ترینشان را درک می کردم سخت بود.

به همین دلیل سعی می کرد طوری مسالمت آمیز در اطراف مسئله حرکت کند و برای پیش کشیدن مشکلاتش به داستانهایی در برابر انواع گیاهان و حیوانات خانگی یا برنامه های حیات وحش یا اطلاعات دوره های زمین شناسی متوسل شود و نتیجه این بود که اغلب هردوی ما در تعقیب و گریزی پنهانی حول چیزی بودیم که وسط رنگ خاکستری فرش روییده بود.
البته همیشه این دست و پای او بود که با خارها زخمی میشد و خون می افتاد و برای نشان دادن انچه که بر او می گذشت آنقدر زخمها را می خراشید که همیشه آنها تازه و خونین بودند.
یک عصر گرم و کلافه کننده زودتر از همیشه به خانه برگشتم او مثل همیشه وحشتزده و خونین بود.
با دیدنم کمی دستپاچه شد مانند قاتلی که بالاخره به جرمی که مدتها در ذهن داشته دست زده؛ کارد خونی را توی سینک انداخت و تند تند دستش را شست.
رنگش پریده بود. با من به اتاق آمد تا از نوسان برق بگوید که چند بار فیوز را پرانده است و همسایه بالایی با چه سر و صدا یی مشغول درست کردن یک اتاق توی بالکن است و کلی بلوک و خاک توی راه پله ها ریخته و اینکه بعضی گیاهان ریشه های سخت و مقاومی دارند و با چشمهای سرخ به من خیره شد.
بعد از آن روز دیگر هیچ کداممان هیچ اشاره ای به تنه ی بریده ی گیاه نکردیم و او آنرا مانند زخمی با ملافه ی سفید بست و کمی بعد از میز عسلی کوچکی برای پوشاندنش استفاده کرد و اینطوری گاهی فراموشش می کردیم.
و این برای من که تابع قاعده ی تسلیم و پاک کردن صورت مسئله هستم راحت تر از تجسس و درک چند و چون ماجرا بود.
درست مثل آنکه هر دوی ما توانسته بودیم با سکوت ساقه ی خونی پانسمان شده را تا مدتها یعنی تا انجا که عمداً توی ذهنمان نباشد نادیده بگیریم.
به همین رویه به توافقی پنهانی رسیده بودیم به اراده ای که به سختی و به قیمت تکرار تهوع آور کارهای زندگی حفظش می کردیم. به باز و بستن پنجره و خرید و تماشای سریال های عشقی.
یک شب حس کردم باز هم ان بی قراری سرگیجه اورش از راه رسیده است. پرسید آیا یکی از قاشق ها را اشتباهن توی زباله ها نینداخته ام و بدون انکه منتظر جوابی باشد دگمه بالایی اش را نبسته رها کرد و به آشپزخانه رفت و با یک لیوان آب برگشت.
آهسته تشکر کردم و گفتم تشنه نیستم.

دم اسبی پشت سرش را از درون کش صورتی بیرون آورد و آب را تا ته با سر و صدا نوشید آنوقت همانطوری که کش و قوس عصبی به خودش می داد گفت:
اینجا حتمن در گذشته یک باغ بوده و ان گیاه از همان ریشه ها…
صدای شکستن کاسه ای هر دوی ما را میخکوب کرد.

از اتاق بیرون آمدیم.

و در فضای نیمه تاریک به جاییکه عسلی و کاسه ی روی آن به کناری افتاده بودنگاه کردیم.

او نزدیکتر رفت و به ساقه های سرخ و بلندی که از میان نوارهای پانسمان شده تا نزدیک سقف رسیده بود دست کشید و به خط سرخی که روی ساعدش کشیده بود خیره ماند.

مطالب پیشنهادی

نظرتان را بنویسید

آدرس ایمیل شما نزد مامحفوظ است و منتشر نمی شود.