گفتن؛ شعری از شهرام خسروی

به تو خواهم گفت یک روز سَحر
که چرا آینه ها یاد تو را می خوانند
هر دَم از دوری شبنم، دلشان میشکند
در غروب دِلت اِنگار به گِل می مانند
باد از سِرِ دل برف خبرها دارد
یاد تو بوته برفی به خودش می‌پیچد
می فشارد تَن تو، سردی اندامش را
نَم نَم از گونه ات اندوه تو را می چیند

به تو میگویم من
که به دیدار دلت، خیسی شب محتاج است
هر نسیمی که می آید به در خانه ما
خاطرت را به تَن پنجره می چسباند
تا که بیدار کند شب به شب افسانه ما
تَب این باغچه از دوری دستان تو بود
که به تنهایی شب رفتی و مهمان ماندی
زندگی بی تو عجب مزه تلخی دارد
رفتی و در دل تنهایی ات حیران ماندی

به تو میگویم من
از بهاری که در این کوچه بی گُل مانده
یا غباری که تو در خاطره ها پاشیدی
از نسیمی که در اندیشه وَزیدن دارد
و امیدی که به پای تو شده نومیدی
خانه ها سَر به سَر هم شده اند، میدانی
و بهار از دل تنهایی من میجوشد
گُل به دیدار هوای پُرِ رویا تشنه است
سبزی باغچه احساس تو را می پوشد

به تو میگویم من
از بخار نفسم، کَز بر من رفت سَحر
و هوایی که دِگر نیست در اندیشه باد
مرگ رویای مرا برد به دور ابدی
و دلی، کز تو دگر هیچ نیاورد به یاد
تَر شد از دوری تو خاطر سنجاقک ها
روزگار از تَنِ تنهایی من دست کشید
پُر شد از لرزش شبنم دل خورشید نشان
از سَر شاخه تقدیر هوای تو چکید
به تو خواهم گفت

مطالب پیشنهادی

نظرتان را بنویسید

آدرس ایمیل شما نزد مامحفوظ است و منتشر نمی شود.