پیمانه عمر؛ شعری از شهرام خسروی

قلب تو بلرزد به تنت وقت تکانم
چشمت نبود مخفی از این تیرو کمانم
پیمانه عمرم شده پُر از مِی چَشمت
در ظاهر اگر پیر ولی همچو جوانم
در کعبه عشاق دلت همچو پَر کاه
چرخد به طواف منو بیند هیجانم
عاشق صفت روی تو بودم شب مهتاب
عشق تو شد از روز ازل بر دل و جانم
در جام جمم دیده ام اَحوال فریبا
هر چند که چشم تو شده جام جهانم
ای آنکه برون از نظر و دیده مایی
تنگ است زمان زود بیا دل نگرانم
باشد که به وجد آید از این پرتو مهتاب
لب را نگزد لب بگذارد به لبانم
ساقی می گلگون بده تا از غم اَیام
فارغ شده و غافل از اَحوال بمانم
شاهد که شده شهره به عیاشی و رندی
می گفت که رقصنده به ساز دگرانم

ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.