حکایاتی کوتاه و خواندنی از کشکول شیخ بهایی
دیوجانس حکیم را گفتند: «ترا خانهای هست که در آن بیاسایی؟» گفت: «از آن رو خانه خواهند که در آن بیاسایند و من، آنجا که آسایم، خانه منست.»
به روزگار دیوجانس، نقاشی، حرفه خویش رها کرد و به پزشکی پرداخت و دیوجانس او را گفت: «آفرین بر تو! چون دیدی که خطا در صورتگری به چشم می آید، به طب روی آوردی که خطای آن زیر خاک پنهان میشود.» حکیمی گفت: «اگر خواهی وفای کسی بدانی، اشتیاقش را به برادرانش بنگر! و شوقش را به میهنش و گریه اش را بر گذشتهاش.»
یکی از حکیمان گفته است: «همچنانکه مگس بر جراحت نشیند و آن را بگزد و از جاهای سالم دوری کند، مردم بدکار، عیوب دیگران را پیگیرند و آن را یاد کنند و خوبی هایشان را از نظر دور دارند.»
از سخنان بزرگان
آنکه بر تو دگرگون شود بر او دگرگون مشو! اگر دوست گرامی تو باشد، نیکی تو بر دوستت آنست که در مجالس او را احترام کنی.
آسانترین تجارت، خریدن است و دشوارترین آن، فروختن. نیازمند، نادان است، زیرا گمان می کند که حاجت روا نخواهد شد و غمگین میشود. دل را چون غم فراگیرد، اراده ندارد.
اندوهناکی، دشمن فهم است و این دو در یک معدن گرد نیایند. چاره همسایه بد و دوست بد، آنست که فرزندانشان را گرامی بداری تا از بدی پدرشان ایمن باشی. آن را که به امید نزد تو آید، رد مکن! چنانکه تو نیز چون به امیدی روی، دوست نداری که محروم شوی. آنکه ستمگر را یاری کند، خداوند او را خوار میکند.
سولون را پرسیدند: «چه چیز بر انسان دشوارتر است؟» گفت: «خویشتنداری از گفت سخنی که او را سودی ندارد.»
آنکه رغبتش بر توست، یاری تو بر او واجب آید.
آنکه بهره ثروتش را از خود دریغ دارد، آن را در اختیار دامادش میگذارد.
بخشش، دشمنان را دوست میکند و بخل، بغض فرزندان را برمی انگیزد.
کسی گفت: «دانش کسی را حاصل نشود مگر آنکه دکان خویش ویران کند و دوستان را خداوند امید شجاعان است، نه بهانه ترسوها.»
گفته اند: «پیشآمدهای روزگار، مرا ادب آموختند و انسان باادب از پندها بهره مند میشود. ناراحتی و نعمتی بر من نگذشت، مگر اینکه از هر دو بهره مند شدم.»
شاعری گفته است: «رنج های مرد، نشانه فضل اوست. چنانکه آتش، بوی عنبر را آشکار میکند و کمتر اتفاق افتاده است که محنت فاضل، جز به دست جاهل پدید آید و گرفتاری«کامل» تنها از سوی «ناقص» است.
برای آسانساختن مصیبتها و کمکردن سختی ها، راههای گوناگون است. اگر مصیبت با دوراندیشی همراه شود و با عزم و اراده با آن برخورد کنند، رویدادش سبک میشود و از تاثیر و زیان آن می کاهد.
دیگر آنکه به هنگام رویدادن مصیبت، فنای جهان را به یاد داری و به این نکته توجه کنی که دنیا پایدار نیست و هیچ آفریدهای نمی ماند و بدانی که هر روز که میگذرد از عمر تو کاسته میشود و میگذرد تا پیمانه عمر تو خالی میشود و تو از آن، بیخبری.
شاعر گفته است: «روزگار خویش را تسلی ده که هیچ چیز پایدار نمی ماند و غمهای تو نیز. شاید که خدا، پس از این از سر رحمت، نگاهی به تو بیندازد.»
دیگر اینکه سختی های بزرگتر از گرفتاری تو وجود دارد و دیگر اینکه بدانی که سختیهایی که بر انسان فرود می آید، نشانه برتری اوست و محنتهایش، نشانه شرافت او.
عمربنعبدالعزیز در دعای خویش میگفت: «پروردگارا! مرا به نیازمندی به خویش، بی نیاز کن و به بی نیازی از خویش، نیازمند مدار!»
دعبل شاعر را گفتند: «وحشت را در چه میبینی؟» گفت: «در نگریستن به مردم.» آنگاه، این شعر، خواند: «مردم چه زیادند! نه! بل، بسیار کماند و خدا میداند که در این دعوی، دروغ نگویم. زیرا، چون چشم میگشایم و انبوه آنان را میبینم، یکی را به کام خویش نمیبینم.» از سخنان حسن بصری: «ای فرزند آدم! تو در اسارت دنیایی. به خوشیهایی راضی شده ای که در گذرست. به نعمتهایی که ناپایداراست و به سلطنتی که ماندنی نیست. پیوسته خویش را وبال گرد می آوری و برای دیگران به جمع مال می پردازی. چون بمیری، وبال را به گور خویش میبری و مال را به خاندان خود رها میکنی.» همانقدر که برای خودت ارزش داشته باشی، برای دیگران هم داری.
دکتر محمد خدابخشی
منبع: روزنامه مردمسالاری
