آرشیو دسته بندی: داستان کوتاه

داستان کوتاه

داستان به کی سلام کنم؟ نوشتۀ سیمین دانشور

« واقعا کی ماند که بهش سلام بکنم؟ خانم مدیر مرده، حاج اسماعیل گم شده، یکی یکدانه دخترم نصیب گرگ بیابان شده… گربه مرد، انبر افتاد روی عنکبوت و عنکبوت هم مرد… و حالا چه برفی گرفته! هر وقت برف می بارد دلم همچین می گیرد که می خواهم سرم را بگوبم…

داستان کوتاه سیندرلا نوشتۀ اعظم نادری

مامان اون شب وقتی خدا و فرشته ها خوابیدند آروم در آسمون رو باز کرد و اومد بیرون. یک ستاره ی کوچولو گذاشت لای در که محکم بسته نشه و بچه فرشته ها رو بیدار کنه. بعد بدو بدو پله ها رو اومد پایین. من جلدی نشستم لبه ی تخت و بغلم رو باز کردم که…

زیر این عسلی ها؛ داستان کوتاهی از ماندانا خاتمی

این اولین بار بود که آن گیاه عجیب را می دیدیم البته گونه های مشابه اش را در گلخانه ها دیده بودیم. اما گیاهی با برگهای سرخ که آوندهایی شبیه رگهای برجسته ساعد انسان داشت و خارهایی به غایت تیز که او را از گونه ی گیاهان مشابهش موحش تر و نادر…

داستان کوتاه عادت نوشتۀ امیررضا لطفی پناه

به نظرم بدترین نوع عادت، عادت به زندگیه! اینکه باورت بشه که زندگی قابل پیشبینیه و کاری کنی که هر روزت، فرقی با دیروز نداشته باشه؛ یعنی تمام ثانیه های عمرت رو قبلا تجربه کرده باشی و نخوای که چیزهای جدیدی رو تجربه کنی! من توی اداره ی پست…

داستان کوتاه اردیبهشت؛ نوشته نازنین هاتفی

اردیبهشت که اولا این شکلی نبود؛ اردیبهشت عطر بهار نارنجای ته حیاط عزیزجونو داشت؛ اردیبهشت توو حیاط عزیز جون، یه تیکه از خود بهشت بود. وقتی پای صحبتاش مینشستی میگفت اون سالای دور که سیزده سالش بود و تازه داده بودنش به آسدرضا، بهونه ی خونه و…

فیلم عروسی؛ داستان کوتاهی از بابک اسحاقی

امروز داشتیم فیلم عروسیمان را نگاه می کردیم. ۹ سال به ظاهر زمان زیادی نیست اما اتفاقاتی که طی این مدت افتاده بود انقدر زیاد و عجیب بودند که سخت است باور کنی فقط نُه سال از آن روز تابستانی گذشته باشد. بچه هایی که حالا برای خودشان خانم و…

دیده ام؛ داستان کوتاهی از فرشید خیرآبادی

انگار دویست و اندی سالم است یا بیشتر. تا بحال به کسی سن و سالم را نگفته ام. زندگی ام ثابت بوده اما در مقابل چشمانم همه چیز در حرکت بود، جهانی در گردش. سال هاست چشم و گوشم؛ چیزهای بسیار دیده وُ چیزهای بسیار شنیده ام. هرچه دیده و شنیده ام…

داستان کوتاه تاریک خانه نوشتۀ ماندانا خاتمی

صدا پشت درب اهنی تاریکخانه منتظر بود وپچ پچ هایی اهسته و طولانی مثل انبوه حشراتی بود که به لاشه ای کنار جاده چسبیده بودند. اهسته کلید زنگ زده را چرخاندم در که باز سد صداهای موهوم مثل انبوه حشرات تجزیه کننده به صورتم هجوم آوردند. در با…

آبروداری به شیوه عمه خانم؛ داستان کوتاهی از شهلا ظهوریان

خانم الف امروز دست و دلش به کار نمی رود چرا؟ خودش هم نمی داند !البته یک جورهایی دلتنگ پدر مرحومش است سردرد هم امانش را بریده دلش هم از بعضی آدم ها گرفته !!همه اینها برای از پا انداختن یک گرکدن افریقایی کافی است چه رسد به خانم الف که ریز و…

خواب نیمروز؛ داستان کوتاهی از امین عطاردی

کنار پنجره زیر نور آفتابی که هر از چندگاهی از پشت ابرها در می آید رو زمین پخش میشوم. حتی اجازه فکر کردن به آوردن متکا و پتو را هم به خودم نمیدهم. پلکهام عجیب سنگین شده اند. آنقدر که تنها پرزهای فرش از لابلایشان پیداست. آرام میشوم. آرامشی که…