مرور رده

داستان کوتاه

آبروداری به شیوه عمه خانم؛ داستان کوتاهی از شهلا ظهوریان

خانم الف امروز دست و دلش به کار نمی رود چرا؟ خودش هم نمی داند !البته یک جورهایی دلتنگ پدر مرحومش است سردرد هم امانش را بریده دلش هم از بعضی آدم ها گرفته !!همه اینها برای از پا انداختن یک گرکدن افریقایی کافی است چه رسد به خانم الف که ریز و…
ادامه مطلب ...

خواب نیمروز؛ داستان کوتاهی از امین عطاردی

کنار پنجره زیر نور آفتابی که هر از چندگاهی از پشت ابرها در می آید رو زمین پخش میشوم. حتی اجازه فکر کردن به آوردن متکا و پتو را هم به خودم نمیدهم. پلکهام عجیب سنگین شده اند. آنقدر که تنها پرزهای فرش از لابلایشان پیداست. آرام میشوم. آرامشی که…
ادامه مطلب ...

داستان کوتاه مهمان؛ نوشته اکرم کریمی

آرام آرام مهیا میشوم، زمان در دستان من است. در آینه میروم و موهایم را میبافم، مژه هایم را میشمارم، تمام مویرگهای لبم را با ناخن میفشارم تا خون بیرون بزند، چشمانم برق میزند. پیراهنی که میپوشم آنقدر نازک و لطیف است که با ارتعاش جریان صوتی به…
ادامه مطلب ...

شهر کوچک ما؛ داستان کوتاهی از احمد محمود

بامداد یک روز گرم تابستان آمدند و با تبر افتادند به جان نخل‌های بلندپایه. آفتاب که زد، از خانه‌‌ها بیرون زدیم و در سایه‌ی چینه‌های گلی نشستیم و نگاهشان کردیم. هربار که دار بلند درختی با برگ‌های سرنیزه‌ای تودرهم و غبار گرفته،‌ از بن جدا…
ادامه مطلب ...

داستان کوتاه حیران، نوشتۀ نازنین اسکندری

یک زن درمانده روی کاناپه افتاده است. پاهایش ضعف می‌رود و سینه‌اش خِس خِس می‌کند. چشم‌هایش را آرام می‌بندد. دو زن منتظر آماده شدن قهوه‌اش، بالای سر قهوه ساز ایستاده است. از پنجره بیرون را نگاه می‌کند. برف می‌آید. قهوه‌اش را آرام و با…
ادامه مطلب ...

داستان کوتاه ترک کردن اثر حسین حائریان

ترک کردن را خوب یاد گرفته ام... از زمانی که یادم هست مشغول ترک‌کردن بوده ام از اسباب بازی هایم گرفته تا کتانی که دیگر به پایم نمی‌ رفت از ترک‌کردن خانه ی قدیمی‌گرفته تا ترک‌ کردن هم‌ محلی و هم کلاسی هایم چند سال که گذشت لذت های…
ادامه مطلب ...

داستان مینیمال بی خوابی نوشتۀ ویرخیلیو پینی یرا

مرد زود به رختخواب می رود، اما خوابش نمی برد. غلت می زند. ملحفه ها را می اندازد. کمی مطالعه می کند. چراغ را خاموش می کند اما باز نمی تواند بخوابد. ساعت سه صبح بلند می شود. در خانه دوست و همسایه اش را می زند، پیش او درددل می کند و به او می…
ادامه مطلب ...

قورباغه در کلاس؛ داستان طنزی از منوچهر احترامی

قورباغه توی کلاس ورجه ورجه می‌کرد. آقای افتخاری گفت: قاسم! این قورباغه را از کلاس بینداز بیرون. قاسم گفت: آقا اجازه؟ ما از قورباغه می‌ترسیم. آقای افتخاری گفت: ساسان! تو این قورباغه را بینداز بیرون. ساسان گفت: آقا اجازه؟ ما هم…
ادامه مطلب ...

آخرین پمپ بنزین؛ داستان کوتاهی از شرلی‌ آن‌ گرو

سال‌های‌ زیادی‌ با پدرمون‌ این‌جا زندگی‌ کردیم‌. جو که‌ از همه‌ بزرگ‌تر بود-بعد مارک‌ و بعد من‌-می‌گفت‌ که‌ جای‌ دیگه‌مان‌ را خیلی‌ خوب‌ می‌تونه‌ به ‌یاد بیاره‌؛ خونه‌ای‌ که‌ توش‌ زندگی‌ می‌کردیم‌، و آشپزخونه‌اش‌ رو که‌ با کاغذدیواری‌ از…
ادامه مطلب ...

داستان کوتاه فراموشی؛ نوشتۀ ماندانا خاتمی

- چرا دستهایی که مال منه باید باید تو دست یکی دیگه باشه. برای نسخه اش چند خواب اور نوشتم. می بایست زاناکس را از نیمه شروع کند و سه روز بعد قرص کامل. آخرین نسخه ی آن روز بود و بعد ناله ی خشدار لولا ماند و یک سالن خالی. منشی خداحافظی کرد.…
ادامه مطلب ...

داستان کوتاه دختر مو فرفری نوشتۀ نازنین عابدین پور

من از اینکه موهای فری داشتم همیشه متنفر بودم، اصلأ این موج های ناهموار و حلقه های کج و معوج هیچ جوره توی کتم نمیرفت، دلم موی صاف میخواست که پر بکشد توی هوا و دلبری بلد باشد... موهای فر را چه به دلبری، اصلأ پرواز بلد نیستند که بخواهند…
ادامه مطلب ...

داستان کوتاه عروسی نوشتۀ ماندانا خاتمی

توی کوچه عروسی است. صدای ساز و آوازش کل کوچه را پر کرده. گاهی دستها بالا می رود. سوت می زنند و پا می کوبند. گاهی با ریتم کندی آرام می شوند. مرد هفت تیر را به به سمت من می گیرد و شلیک می کند. تیر به من نمی خورد. آهسته با اهنگ می رقصم. روی…
ادامه مطلب ...