مرور رده

ادبیات

عشق آزادی می‌آورد؛ شعری از عباس معروفی

شب با تو تمام می‌شود عشق من یادم باشد راز پرواز را توی بال‌هات بنویسم پرت بدهم در آبی آسمان تا ته سرخی شفق منتظرت بمانم بیایی بنشینی بر شانه‌ی راستم و گونه‌ی چپم را ببوسی بی ترس فردا بخندی بخندی بخندی تا تمام شود این دوریِ تلخ…
ادامه مطلب ...

جمعه ات به خیر؛ شعری از نیکی فیروزکوهی

جمعه ات به خیر هر کجا هستی به یاد من باش من با تو چای نوشیده ام سفرها کرده ام از جنگل از دریا از آغوش تـــو شعرها نوشته ام رو به آسمان آبی پرخاطره از تو گفته ام تو را خواسته ام آه ای رویای گمشده هر کجا هستی جمعه ات به خیر…
ادامه مطلب ...

امید نوبهار من؛ شعری از سیاوش کسرایى

یکی دو روز دیگر از پگاه چو چشم باز می کنی زمانه زیر و رو زمینه پر نگار می شود زمین شکاف می خورد به دشت سبزه می زند هر آن چه مانده بود زیر خاک هر آنچه خفته بود زیر برف جوان و شسته رفته آشکار می شود به تاج کوه ز گرمی نگاه آفتاب…
ادامه مطلب ...

جای دوری نرو؛ شعری از پابلو نرودا

جای دوری نرو حتی شده برای یک روز نه نرو چون چون نمی دانم چگونه بگویم اش؟ چون روز بس طولانی ست و من چگونه تاب آورم چشم به راهِ تو بودن را با این همه ایستگاهِ خالی با این همه قطارِ خفته؟ نه نرو چون اگر بروی من مست و منگ بر زمین…
ادامه مطلب ...

دوستت دارم؛ شعری از ریتا عوده

دوستت دارم ای پاره ای از من ای تمام من ستاره ی پیشانی ام دوستت دارم پهناور تر از هر گستره دور تر از هر امتداد پاک تر از هر اعتراف شدیدتر از باران مصیبت دوستت دارم و می دانم که رهسپاری به سویت را نمی توانم اگرچه به سویت می…
ادامه مطلب ...

روزی که بازوان بلورین صبح دم؛ شعری از هوشنگ ابتهاج

روزی که بازوان بلورین صبح دم برداشت تیغ و پرده تاریک شب شکافت روزی که آفتاب از هر دریچه تافت روزی که گونه و لب یاران هم نبرد رنگ نشاط و خنده گمگشته بازیافت من نیز باز خواهم گردید آن زمان سوی ترانه ها و غزل ها و بوسه ها سوی بهارهای…
ادامه مطلب ...

هر عشق تازه ای قاتل است؛ شعری از بلاگا دیمیتروا

هر عشق تازه ای قاتل است بی آن که دستش بلرزد همه ی عشق های پیشین را می کُشد آه باچه لبخند معصومی خنجر فرود می رود بر پشت اولین و آخرین و یگانه ترین عشق همه جا شریک جرم دارد در اتوبوسی که دیر می رسد در رگباری ناگهانی و هزارگوشه و…
ادامه مطلب ...

مرگ من و بوسه های تو؛ شعری از عباس معروفی

می‌خواهم خدا بین مرگِ من و بوسه‌های تو گیج شود آنهمه شراب یادت رفت قلبم را مشت ‌کنی قطره قطره بچکانی در جامی که دستت بود؟ می‌خواهم تو را جوری پرستش کنم که خدا خودش را از اول خلق کند آنهمه رنگ‌ یادت رفت یکیش را تنت کنی دنبال دگمه…
ادامه مطلب ...

افسون چشمانم؛ شعری از فروغ فرخزاد

ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و می دانم چرا بیهوده می گویی، دل چون آهنی دارم نمی دانی نمی دانی، که من جز چشم افسونگر در این جام لبانم، باده ی مرد افکنی دارم چرا بیهوده می کوشی که بگریزی ز آغوشم از این سوزنده تر هرگز نخواهی یافت آغوشی…
ادامه مطلب ...

به امید تو؛ شعری از شفیعی کدکنی

مردم از درد و به گوش تو فغانم نرسید جان ز کف رفت و به لب راز نهانم نرسید گرچه افروختم و سوختم و دود شدم شکوه از دست تو هرگز به زبانم نرسید به امید تو چو آیینه نشستم همه عمر گرد راه تو به چشم نگرانم نرسید غنچه ای بودم و پر پر شدم…
ادامه مطلب ...

قلب خوب تو؛ شعری از احمد شاملو

هیچ کجا هیچ زمان فریاد زنده گی بی جواب نمانده است به صداهای دور گوش میدهم از دور به صدای من گوش می دهند من زنده ام فریاد من بی جواب نیست قلب خوب تو جواب فریاد من است احمد شاملو
ادامه مطلب ...

آن باده منم، جام تنم بر تو گوارا؛ شعری از سیمین بهبهانی

یک بوسه بس است از لب سوزان تو ما را تا آب کند این دل یخ بسته ی ما را من سردم و سر دم، تو شرر باش و بسوزان من دردم و دردم، تو دوا باش خدا را جان را که مه آلود و زمستانی و قطبی ست با گرمترین پرتو خورشید بیارا از دیده برآنم همه را…
ادامه مطلب ...