مرور رده

ادبیات

سخن با تو می گویم؛ شعری از پل الوار

سخن با تو می گویم تا کلام تو را بهتر بشنوم کلام تو را می شنوم تا به درک خود یقین یابم تو لبخند می زنی که مرا تسخیر کنی تو لبخند می زنی و چشم من به جهان باز می شود تو را در آغوش می گیرم تا زندگی کنم زندگی می کنیم تا هر چه هست…
ادامه مطلب ...

داستان کوتاه دختر مو فرفری نوشتۀ نازنین عابدین پور

من از اینکه موهای فری داشتم همیشه متنفر بودم، اصلأ این موج های ناهموار و حلقه های کج و معوج هیچ جوره توی کتم نمیرفت، دلم موی صاف میخواست که پر بکشد توی هوا و دلبری بلد باشد... موهای فر را چه به دلبری، اصلأ پرواز بلد نیستند که بخواهند…
ادامه مطلب ...

بی هیچ نام می آیی؛ شعری از حسین منزوی

بی هیچ نام می آیی اما تمام نام های جهان باتوست وقت غروب نامت دلتنگی ست وقتی شبانه چون روحی عریان می آیی نام تو وسوسه است زیر درخت سیب نامت حواست و چون به ناگزیر با اولین نفس که سحر می زند می گریزی نام گریزناکت رویاست حسین…
ادامه مطلب ...

امروز صبح دیگری ست؛ شعری از نزار قبانی

از چشمانت رد شب را بیرون کن امروز صبح دیگری ست به لبهایت گلهای سرخ بزن گردنبندی از مرواریدهای دریا ناخن هایت را به رنگ دلم رنگ کن امروز صبح دیگری ست مطمئن باش من عاشق تو خواهم ماند تا باز شب بیاید و کهکشان راه شیری درون وجودت حلول…
ادامه مطلب ...

تو را آزاد مى خواهم؛ شعری از پابلو نرودا

آنقدر دوستت دارم که هر چه بخواهی همان را بخواهم اگر بروی شادم اگر بمانی شادتر تو را شادتر می خواهم با من یا بی من بی من اما شادتر اگر باشی کمی فقط کمی ناشادم و این همان عشق است عشق همین تفاوت است همین تفاوت که به مویی…
ادامه مطلب ...

داستان کوتاه عروسی نوشتۀ ماندانا خاتمی

توی کوچه عروسی است. صدای ساز و آوازش کل کوچه را پر کرده. گاهی دستها بالا می رود. سوت می زنند و پا می کوبند. گاهی با ریتم کندی آرام می شوند. مرد هفت تیر را به به سمت من می گیرد و شلیک می کند. تیر به من نمی خورد. آهسته با اهنگ می رقصم. روی…
ادامه مطلب ...

حسن حاتمی خالق ترانه ماندگار «گنجشکک اشی مشی» درگذشت

حسن حاتمی، شاعر ترانهٔ ماندگارِ «گنجشکک اشی‌مشی» که مدتی به علت بیماری در بیمارستانی در شهرستانِ کازرون بستری بود، صبح روز یکشنبه‌ ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۵ درگذشت. قطعه «گنجشکک اشی‌مشی» با صدای «فرهاد مهراد» به عنوان یکی از ماندگار‌ترین قطعات…
ادامه مطلب ...

انسان ها شبیه هم عمر نمی کنند؛ شعری از رسول یونان

انسانها شبیه هم عمر نمیکنند یکی زندگی میکند یکی تحمّل انسانها شبیه هم تحمّل نمیکنند یکی تاب می آورد یکی می شِــــکند انسانها شبیه هم نمیشکنند یکی از وسط دو نیم میشود دیگری تکه تکه تکه ها شبیه هم نیستند تکه ای یک قرن عمر میکند…
ادامه مطلب ...

داستان کوتاه اتمام حجت نوشتۀ ماندانا خاتمی

باید به خرید می رفتم و قبل از امدن بچه ها از مدرسه به خانه بر می گشتم. در یک بریده ی باریک از روزنامه لیست کارهایی را که باید انجام می دادم زیر هم نوشتم. اول سری به دارو خانه زدم. بعد میوه و سبزی آش و قورمه. از کتاب فروشی انطرف چها راه که…
ادامه مطلب ...

ما هرگز سهم هم نخواهیم شد؛ شعری از شیرکو بیکس

خوب می دانم که ما ما، من و تو هرگز سهم هم نخواهیم شد گرچه دوشادوش هم رهسپار می شویم چونان ریل هایی که هرگز به یکدیگر نمی رسند دریغا که اگر بخواهیم اندکی سوی هم آییم واگن دل هایمان واژگونه خواهد شد و آنگاه خواهی دید چه نامه های…
ادامه مطلب ...

آخر من خیلی دوستت دارم؛ شعری از ناظم حکمت

حسرت تو را نبودنت را بی‌تو بودن را مثل داغی در قلبم احساس کردم آن‌گونه تلخ که این داغ رفته‌رفته بزرگ شد رفته‌رفته عمیق شد دیگر تاب تحمل نداشتم طوری‌که می‌توانستم خفه‌ات کنم تا از دستت راحت شوم آخر من خیلی دوستت دارم ناظم حکمت…
ادامه مطلب ...

عشق‌ حقیقت‌ را در آغوش‌ می‌کشد؛ شعری از مارگوت بیکل

آن‌ هنگام‌ که‌ مکان زند‌گی مان‌ را به‌ کارگاه هنری‌ بدل‌ می‌کنی‌ دوستت‌ می‌دارم‌ آن ‌هنگام‌ که‌ نگرانی‌ها و زمان‌ را از یاد می بری‌ دوستت‌ می‌دارم‌ وقتی‌ نامه‌ها و روزنامه‌ها بر سرتاسرِ خانه‌ پخش‌ شده‌اند دوستت‌ می‌دارم‌…
ادامه مطلب ...