مرور رده

شعر

به چه درد می‌خورد؛ شعری از لطیف هلمت

به چه درد می‌خورد که هزاران خورشید در آسمان بازی کنند اما در دل تو چراغی نمی‌خندد . به چه درد می‌خورد که هرچه گنج دنیا در روح تو نهفته باشد اما تو نتوانی روحت را تصرّف کنی . به چه درد می‌خورد که هزار شهر…
ادامه مطلب ...

دنیای مجازی، غزلی از الهام حق مرادخان

همه وابسته ی دنیای مجازی شده ایم مات و مبهوت، بر این شعبده بازی شده ایم خنده هامان الکی! حرف زدن ها.....شکلک! زندگی نیست که؛ مشغول به بازی شده ایم همه در جمع، ولی تک به تک و تنهاییم دور و نزدیک چونان خط موازی شده ایم چشم ها…
ادامه مطلب ...

غزل شماره ۲۲۹: بخت از دهان دوست نشانم نمی‌دهد

بخت از دهان دوست نشانم نمی‌دهد دولت خبر ز راز نهانم نمی‌دهد از بهر بوسه‌ای ز لبش جان همی‌دهم اینم همی‌ستاند و آنم نمی‌دهد مردم در این فراق و در آن پرده راه نیست یا هست و پرده دار نشانم نمی‌دهد زلفش کشید باد صبا چرخ سفله…
ادامه مطلب ...

غزل شماره ۲۲۸: گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود

گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود پیش پایی به چراغ تو ببینم چه شود یا رب اندر کنف سایه آن سرو بلند گر من سوخته یک دم بنشینم چه شود آخر ای خاتم جمشید همایون آثار گر فتد عکس تو بر نقش نگینم چه شود واعظ شهر چو مهر ملک و…
ادامه مطلب ...

ترانۀ خاطره انگیز «قصه من» سرودۀ لیلا کسری (هدیه)

مثل باد سرد پاییز غم لعنتی به من زد حتی باغبون نفهمید که چه آفتی به من زد رگ و ریشه هام سیاه شد تو تنم جوونه خشکید اما این دل صبورم به غم زمونه خندید آسمون مست جنونی، آسمون تشنه خونی آسمون مست گناهی، آسمون چه روسیاهی اگه زندگی…
ادامه مطلب ...

غزل شماره ۲۲۷: گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود

گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود رندی آموز و کرم کن که نه چندان هنر است حیوانی که ننوشد می و انسان نشود گوهر پاک بباید که شود قابل فیض ور نه هر سنگ و گلی لؤلؤ و مرجان نشود اسم اعظم بکند…
ادامه مطلب ...

غزل شماره ۲۲۶: ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

ترسم که اشک در غم ما پرده‌در شود وین راز سر به مهر به عالم سمر شود گویند سنگ لعل شود در مقام صبر آری شود ولیک به خون جگر شود خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام…
ادامه مطلب ...

غزل شماره ۲۲۵: ساقی حدیث سرو و گل و لاله می‌رود

ساقی حدیث سرو و گل و لاله می‌رود وین بحث با ثلاثه غساله می‌رود می ده که نوعروس چمن حد حسن یافت کار این زمان ز صنعت دلاله می‌رود شکرشکن شوند همه طوطیان هند زین قند پارسی که به بنگاله می‌رود طی مکان ببین و زمان در سلوک شعر…
ادامه مطلب ...

غزل شماره ۲۲۴: خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود به هر درش که بخوانند بی‌خبر نرود طمع در آن لب شیرین نکردنم اولی ولی چگونه مگس از پی شکر نرود سواد دیده غمدیده‌ام به اشک مشوی که نقش خال توام هرگز از نظر نرود ز من چو باد صبا بوی خود دریغ…
ادامه مطلب ...

بوی خوب گندم؛ ترانه ای ماندگار از شهیار قنبری

اهل طاعونی این قبیله ی مشرقی ام تویی این مسافر شیشه ای شهر فرنگ پوستم از جنس شبه، پوست تو از مخمل سرخ رختم از تاوله، تن پوش تو از پوست پلنگ بوی گندم مال من، هر چی که دارم مال تو یه وجب خاک مال من، هر چی می کارم مال تو تو به فکر…
ادامه مطلب ...

غزل شماره ۲۲۳: هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود از دماغ من سرگشته خیال دهنت به جفای فلک و غصه دوران نرود در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من…
ادامه مطلب ...

عروسک کوکی؛ شعری از فروغ فرخزاد

بیش از اینها، آه، آری بیش از اینها میتوان خاموش ماند میتوان ساعات طولانی با نگاهی چون نگاه مردگان، ثابت خیره شد در دود یک سیگار خیره شد در شکل یک فنجان در گلی بیرنگ، بر قالی در خطی موهوم، بر دیوار میتوان با پنجه های…
ادامه مطلب ...