مرور رده
فرهنگ
داستان کوتاه بیرون رانده نوشتۀ ساموئل بکت
پلکان بلند نبود. من هزار بار پلههایش را شمرده بودم، چه هنگام بالا رفتن و چه هنگام پایین آمدن، اما رقم دیگر در حافظهام نیست. هیچ وقت نفهمیدم که باید وقتی پایم روی پیادهرو است بگویم یک و وقتی آن پایم روی اولین پله است بگویم دو و همین طور…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
داستان کوتاه مزاحم نوشتۀ خورخه لوئیس بورخس
آنها مدعیاند (گرچه احتمالش ضعیف است) که داستان را ادواردو، برادر جوانتر از برادران نلسون، بر سر جنازه کریستیان، برادر بزرگتر، که به مرگ طبیعی در یکی از سالهای ۱۸۹۰ در ناحیه مورون مرد گفته است. مطمئناً در طول آن شب دراز بیحاصل، در…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
پرنده یخ پر ریخته است شعری از رزه آوسلندر
پرنده یخ پر ریخته است
نسیم جانبخش
پرندگان نوشکفته را با خود میآورد
در خاطر ما
گلها همه با هم
به خواب زمستانی رفته بودند
حالا اما بیدار میشوند
و ما باغیم
در جهانی که چشم باز میکند
در قراری سبز
بین گل و درخت
قلب یاس ما…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
آنگاه که کسی در اندیشه توست شعری از سوزان پولیس شوتز
آنگاه که کسی در اندیشه توست
گفتن آسانتر است
شنیدن آسانتر است
بازی کردن آسانتر است
کار کردن آسانتر است
آنگاه که کسی در اندیشه توست
خندیدن آسانتر است
سوزان پولیس شوتز
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
سال اسپاگتی نوشتۀ هاروکی موراکامی
سال ۱۹۷۱ بعد از میلاد مسیح، سال اسپاگتی بود.
آن سال اسپاگتی میپختم تا زندگی کنم و زندگی میکردم تا اسپاگتی بپزم. بخاری که از قابلمه برمی خاست، مایه مباهات من بود وسس گوجه فرنگی که داخل تابه قُل قُل میزد، مایه امید زندگی ام.
به…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
آیههای زمینی شعری از فروغ فرخزاد
آنگاه
خورشید سرد شد
و برکت از زمینها رفت
و سبزهها به صحراها خشکیدند
و ماهیان به دریاها خشکیدند
و خاک مردگانش را
زان پس به خود نپذیرفت
شب در تمام پنجرههای پریده رنگ
مانند یک تصور مشکوک
پیوسته در تراکم و طغیان بود
و راهها…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
داستان کوتاه بن بست نوشته صادق هدایت
شریف با چشمهای متعجب، دندانهای سفید و محکم و پیشانی کوتاه که موی انبوه سیاهی دورش را گرفته بود، بیست و دوسال از عمرش را در مسافرت به سر برده و با چشمهای متعجب تر، دندانهای عاریه و پیشانی بلندچین خورده که از طاسی سرش وصله گرفته بود و با حال…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
واقعا دوستت دارم شعری از سوزان پولیس شوتز
واقعا دوستت دارم
گرچه شاید گاهی
چنین به نظر نرسد
گاه شاید به نظر رسد
که عاشق تو نیستم
گاه شاید به نظر رسد
که حتی دوستت هم ندارم
ولی درست در همین زمان هاست
که باید بیش از همیشه
مرا درک کنی
چون در همین زمان هاست
که بیش از همیشه…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
مرگ یک کارمند نوشتۀ آنتوان چخوف
در شبی خوش، کارمندی به اسم ایوان دمیتریچ چرویاکف که خود نیز به اندازه همان شب، خوش بود در ردیف دوم تئاتر نشسته و دوربین به چشم سرگرم تماشای اپرت « ناقوسهای کورنیلف » بود. چشم به صحنه دوخته بود و عرش اعلی را سیر میکرد. اما ناگهان … راستی…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
شعر برف نو سلام از احمد شاملو
برف نو! برف نو! سلام! سلام!
بنشین، خوش نشستهای بر بام
پاکی آوردی ای امید سپید
همه آلودگیست این ایام
راه شومیست میزند مطرب
تلخواریاست میچکد در جام
اشکواریست میکشد لبخند
ننگواریست میتراشد نام
شنبه چون جمعه، پار چون پیرار…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
هوای عشق بارانی است شعری از ریچارد براتیگان
نمیدانم این چه حسی است،
تا میآیم دختری را بسیار دوست داشته باشم
به خود شک میکنم
و این موضوع عصبانیم میکند.
درستش را نمیگویم
شاید هم دارم شروع میکنم
به امتحان کردن
ارزیابی کردن،
و محاسبه کردن
چیزی که میگویم.
وقتی میگویم: «…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
داستان کوتاه آدم کشها اثر ارنست همینگوی
در سالن غذاخوری هِنری باز شد و دو مرد آمدند تو. پشت پیشخوان نشستند.
جورج از آنها پرسید: «چی میخورین؟».
یکی از آنها گفت: «نمیدونم. اَل، تو چی میخوری؟».
اَل گفت: «نمیدونم. نمیدونم چی میخورم».
بیرون هوا داشت تاریک میشد. آنور…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...