مرور رده

فرهنگ

آخرین نامه فروغ فرخزاد به برادرش فریدون فرخزاد

نمی دانی چقدر غصه دار هستم و قلبم چقد...ر گرفته ممکن هست تا آمدن شماها من خفه شده باشم، فایده اش چیست، فایده تمام این کارها چیست؟ تا حالا من خوشحال بودم. که اقلا تو از آنجا راضی هستی و کار میکنی و کارت این همه موفقیت پیدا کرده حالا تو…
ادامه مطلب ...

دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست شعری از محمد علی بهمنی

دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست قانعم بیشتر ازاین چه بخواهم از تو گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم گاهی از دور تو را خوب ببینم کافیست آسمانی تو در آن گستره…
ادامه مطلب ...

جادوگر مردود داستان کوتاهی از خورخه لوئیس بورخس

در شهر سانتیاگو کشیشی می‌‌زیست که به فراگرفتن فنون ساحری علاقه‌ زیادی داشت. وقتی شنید که دانش دون ایلیان اهل شهر تولدو بر فنون ساحری بیش از دیگران است، به تولدو رفت تا او را بیابد. صبح همان روزی که وارد تولدو شد یک راست به خانه‌ی دون…
ادامه مطلب ...

من طشت ماه را بسیار دیده‌ام شعری از حسین منزوی

من طشت ماه را بسیار دیده‌ام بالای کوه‌ها من طشت ماه را ندیده بودم انگار. ولی آن کاسه بزرگ پر از کف را هر روز، بله هر روز می‌دیدم بسیار می‌دیدم که پیراهن مرد کشته را می‌شستند، می‌شستند، می‌شستند و نهرهای پر از خون شهر بزرگ را…
ادامه مطلب ...

این شعرها که بوی سکوت می‌دهند، شعری از محمد شمس لنگرودی

این شعرها که بوی سکوت می‌دهند از غیبت لب‌های توست کلمات مثل زنجره‌های خشکیده تابستانی از معنا خالی شدند و در انتظار مورچه‌هایند توشه بار زمستانی‌شان را در حفرۀ تاریک خالی کنند اندوهی که سرازیر می‌شود در سینه خاموش من. محمد…
ادامه مطلب ...

خانه استریون داستان کوتاهی از خورخه لوئیس بورخس

Jorge Luis Borges یا خورخه لوئیس بورخس نویسنده‌ای آرژانتینی است که او را به دلیل سبک داستان‌های کوتاهش می‌شناسند و داستان کوتاه خانه استریون یکی از آن‌هاست که بیشتر به متنی بسیار زیبا و ادبی شباهت دارد. می‌‏دانم که به خودخواهی،…
ادامه مطلب ...

نمی توانم از این بهتر برایت شرح دهم شعری از ادگار آلن پو

نمی توانم از این بهتر برایت شرح دهم که احساسم چه بود جز این که بگویم قلب ناشناس تو انگار برای اقامتی تا همیشه به آغوش من راه یافت چنان که قلب من نیز، به گمانم، به آغوش تو و از آن دم، من عاشقت شدم آری اکنون حس می کنم که در آن عصرگاه…
ادامه مطلب ...

عشق در هر طرحِ نویی‌ست شعری از خوزه آنخل بالنته

عشق در هر طرحِ نویی‌ست که در می‌اندازیم همچون پل‌ها و کلمات عشق در هر آن چیزی‌ست که بالا می‌بریم همچون صدای خنده و پرچم‌ها و در هر چیزی که برای رسیدن به عشقِ راستین با آن می‌جنگیم همچون شب و پوچی عشق در هر چیزی‌ست که…
ادامه مطلب ...

داستان کوتاه گربه زیر باران اثر ارنست همینگوی

تنها دو آمریکایی در هتل بودند. هیچ‌کدام از آدم‌هایی را که توی پلکان، در سر راه خود به اتاق‌شان یا موقع برگشتن از آن، می‌دیدند نمی‌شناختند. اتاق‌شان در طبقۀ دوم رو به دریا بود. اتاق در عین حال رو به باغ ملی و بنای یادبود جنگ قرار داشت. توی…
ادامه مطلب ...

از خانه بیرون بیا، شعری از یغما گلرویی

از خانه بیرون بیا تا زیبا شود این شهر، تا درخت‌های دودگرفته‌ی خیابانِ پهلوی سابق دوباره جوانه بزنند و جوی‌های لب‌ریز بطری‌های خالی آب معدنی از نو طعمِ شیرین آبِ قنات را تجربه کنند ! تا آبی شود این آسمانِ خاکستری و تابلوهای نمایش‌گرِ…
ادامه مطلب ...

مرزهای ایرانشهر، شعری از شفیعی کدکنی

با یاد ایرج افشار خط‌های رویِ نقشه به دیوار؟ و آن سیمِ خاردار؟ ـ نه هرگز! معنای من کجاست، پس اکنون؟ در تنگِ این حصار؟ ـ نه هرگز! □ از سیم‌ِ خاردار گذر کُن بگذر ز خار و صخره خارا آن سویِ بادکوبه و گنجه و آن…
ادامه مطلب ...

داستان کوتاه باباجانم چگونه وارد مشاغل سیاسی شد اثر ارسکین کالدول

وقتی “بن سیمونز”- کلانتر محل- از کوچه بالا آمد و وارد حیاط شد، تازه شام‌مان را خورده روی ایوان جلو خانه نشسته بودیم. بابام آن شب همچه کیفور نبود و تقریبا در تمام مدت یک کلمه حرف نزده بود، جز این که گاهی زیر لب با خودش چیزی می‌گفت و غری…
ادامه مطلب ...