مرور رده

فرهنگ

داستان یک خاله بیچاره نوشته‌ هاروکی موراکامی

همه چیز در یک بعدازظهر بسیار زیبای روز یکشنبه در ماه ژوئیه شروع شد. درست همان اولین یکشنبه ماه ژوئیه. دو سه تکّه ابر سفید و کوچک در دوردست آسمان مانند علائم سجاوندی بودند که با دقت بسیار نوشته شده باشند. نور خورشید بی‌هیچ مانعی بر تمام دنیا…
ادامه مطلب ...

زن در ایران شعری از پروین اعتصامی

زن در ایران، پیش از این گویی که ایرانی نبود پیشه‌اش، جز تیره‌روزی و پریشانی نبود زندگی و مرگش اندر کنج عزلت می‌گذشت زن چه بود آن روزها، گر زآن که زندانی نبود کس چو زن اندر سیاهی قرنها منزل نکرد کس چو زن در معبد سالوس، قربانی نبود…
ادامه مطلب ...

داستان کوتاه مردی که نفسش را کشت نوشته صادق هدایت

میرزا حسینعلی هر روز صبح سر ساعت معین، با سرداری سیاه، دگمه‌های انداخته، شلوار اتو زده و کفش مشکی براق گامهای مرتب بر میداشت و از یکی از کوچه‌های طرف سرچشمه بیرون می آمد، از جلو مسجد سپهسالار میگذشت، از کوچه صفی علیشاه پیچ میخورد و به مدرسه…
ادامه مطلب ...

باز شوق یوسفم دامن گرفت شعری از هوشنگ ابتهاج

باز شوق یوسفم دامن گرفت! پیر ما را بوی پیراهن گرفت! ای دریغا! نازک آرای تنش بوی خون می آید از پیراهنش! ای برادرها! خبر چون می برید؟ این سفرآن گرگ، یوسف را درید! یوسف من! پس چه شد پیراهنت؟ برچه خاکی ریخت خون روشنت؟ بر…
ادامه مطلب ...

فرصتی نمانده است شعری از گروس عبدالملکیان

فرصتی نمانده است بیا همدیگر را بغل کنیم فردا یا من تو را می‎کشم یا تو چاقو را در آب خواهی شست همین چند سطر دنیا به همین چند سطر رسیده است به اینکه انسان کوچک بماند بهتر است به دنیا نیاید بهتر است اصلا…
ادامه مطلب ...

نقاشی‌های روی پنجره، نوشتۀ گودرز گودرزی (مجید)

پنجره اتاق حسابی بخار گرفته بود و نمی‌شد حیاط را دید. صورتم را به شیشه چسباندم. نوک دماغ و پیشانی‌ام یخ کرد. سردم شد. با نوک انگشت اشاره‌ام شروع کردم به نقّاشی کشیدن روی شیشه. اوّل به جان شیشه نیمه سمت راست افتادم: درخت کشیدم و خورشید و…
ادامه مطلب ...

رو به روی من فقط تو بوده‌ای شعری از محمدرضا عبدالملکیان

رو به روی من فقط تو بوده ای از همان نگاه اولین از همان زمان که آفتاب با تو آفتاب شد از همان زمان که کوه استوار آب شد از همان زمان که جستجوی عاشقانه مرا نگاه تو جواب شد روبه روی من فقط تو بوده ای از همان اشاره‌٬ از…
ادامه مطلب ...

داستان کوتاه ده نفر سرخپوست اثر ارنست همینگوی

نیک، بعد از مراسم چهارم ژوئیه که همراه جو گارنر و خانواده‌اش، راهی خانه بود، از کنار نه سرخ پوست مست توی جاده گذشت. یادش آمد که سرخپوست‌ها نه نفر بودند، چون جو گارنر که در تاریک و روشن غروب ارابه را می‌راند، اسب‌ها را نگه داشت، توی جاده…
ادامه مطلب ...

داستان کوتاه بابی کشون از محمد علی جمال زاده

من با پسر دوم ملک المتکلمین هر یک هفته، دو هفته یکبار به چاپار خانه رفته برای پدرانمان کاغذ می فرستادیم. روزی پاکت به دست به طرف چاپارخانه می رفتیم که ناگهان از وسط میدان شاه غوغای غریبی پیدا شد، بدانسو دویدیم و هر طور بود خود را به میان…
ادامه مطلب ...

پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می‎کند شعری از محمدحسین بهجت تبریزی

محمدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار، اهل آذربایجان بود و از او شعرهای زیادی به زبان‌های فارسی و ترکی آذربایجانی به جای مانده است. وی در اواخر دوران زندگی پرفراز و نشیب خود شعری در مذمت پیری سروده است که در آن با طعنه به روزگار می‌گوید:…
ادامه مطلب ...

متن کامل شعر صدای پای آب سهراب سپهری

اهل کاشانم روزگارم بد نیست. تکه نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی. مادری دارم، بهتر از برگ درخت. دوستانی، بهتر از آب روان. و خدایی که در این نزدیکی است: لای این شب بوها، پای آن کاج بلند. روی آگاهی آب، روی قانون گیاه. من…
ادامه مطلب ...

داستان کوتاه تپه‌هایی چون فیل‌های سفید اثر ارنست همینگوی

نه سایه‌ای بود و نه درختی؛ و ایستگاه، میان دو ردیف خط‌آهن، زیر آفتاب قرار داشت. در یک سوی ایستگاه سایه گرم ساختمان افتاده بود و از در باز نوشگاه پرده‌ای از مهره‌های خیزران به نخ کشیده آویخته بود تا جلو ورود پشه‌ها را بگیرد. مرد آمریکایی و…
ادامه مطلب ...