مرور رده
فرهنگ
بگذار سر به سینه من تا که بشنوی شعری از فریدون مشیری
فریدون مشیری متولد سی شهریور ماه ۱۳۰۵ در تهران است و اولین مجموعه شعرش با نام تشنه توفان در ۲۸ سالگی و با مقدمه محمدحسین شهریار و علی دشتی در ۱۳۳۴ به چاپ رسید.
بگذار سر به سینه من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی درد مند را
شاید که…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
به دنبال فلک داستان کوتاهی از صمد بهرنگی
روزی بود روزگاری. مردی هم بود از آن بدبختها و فلکزدههای روزگار. به هر دری زده بود فایدهای نکرده بود. روزی با خودش گفت: این جوری که نمیشود دست روی دست گذارم و بنشینم. باید بروم فلک را پیدا کنم و از او بپرسم سرنوشت من چیست؟ برای خودم…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
داستان کوتاه گیله مرد اثر بزرگ علوی
باران هنگامه کرده بود. باد چنگ مىانداخت و مىخواست زمین را از جا بکند. درختان کهن به جان یکدیگر افتاده بودند. از جنگل صداى شیون زنى که زجر مىکشید، مىآمد. غرش باد آوازهاى خاموشى را افسار گسیخته کرده بود.
رشتههاى باران آسمان تیره را به…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
دست به دستِ مدّعی شانه به شانه میروی، شعری از محمدرضا شفیعی کدکنی
دست به دستِ مدّعی شانه به شانه می روی
آه که با رقیبِ من جانبِ خانه می روی!
بی خبر از کنارِ من، ای نَفَسِ سپیده دم
گرم تر از شراره ی آهِ شبانه می روی
من به زبانِ اشکِ خود می دهمت سلام و تو
بر سرِ آتشِ دلم همچو زبانه می روی…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
شعر دوباره می سازمت وطن از سیمین بهبهانی
سیمین بهبهانی ترانه مشهور «دوباره می سازمت وطن» را سه سال پس از انقلاب، در آخرین روزهای اسفند ۱۳۶۰ سرود و آن را به بانوی قصه فارسی سیمین دانشور هدیه کرده است.
دوباره میسازمت وطن!
اگر چه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو می زنم،…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
شعر آینه در آینه هوشنگ ابتهاج
شعر آینه در آینه هوشنگ ابتهاج در مجموعه شعر «آینه در آینه» گزیدهای از اشعار هوشنگ ابتهاج به انتخاب دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی منتشر شده است.
مژده بده، مژده بده، یار پسندید مرا
سایه تو گشتم و او برد به خورشید مرا
جان دل و دیده منم،…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
کاش دوباره به خاطرم نمیآمدی شعری از نیکی فیروزکوهی
کاش دوباره به خاطرم نمیآمدی
کاش هر کدام از ما
در همان سالها پیش مانده بودیم
کاش پس از این سالهای دورِ دورِ
تصویر هامان
از عکسها بیرون نمیآمد
کسی از گذشتههای خوبِ خوب
آغوش باز نمیکرد
سرم با سینه ات آشنا نمیشد…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
آی آدمها شعری از نیما یوشیج
آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید
نان به سفره جامه تان بر تن
یک نفر در آب می خواند شما را
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
تو ای زن شعری از رابیندرانات تاگور
تو ای زن
تنها آفریدهٔ خدا،
بلکه مخلوق مردان زمین نیز هستی.
مردان، زیبائی قلبهای خود را بهپای تو میریزند
شاعران با رشتههای خیال طلائی خویش
تارهای وجود تو را میتنند
و نقاشان همیشه بر پیکر تو جاودانگی میبخشند
دریا،…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
داستان کوتاه دو مرده نوشته جلال آل احمد
شما هم اگر آن روز صبح از خیابان باریکی که باب همایون را به ناصرخسرو وصل میکند میگذشتید، حتماً لاشه ی او را میدیدید. کنار جوی آب، نزدیک هشتی گودی که سه در خانه در آن باز میشود، افتاده بود. یک دست و یک پایش هنوز توی جوی آب بود. و مردم دور…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
داستان قصه آه نوشته صمد بهرنگی
یکی بود، یکی نبود. تاجری بود، سه تا دختر داشت. روزی می خواست برای خرید و فروش به شهر دیگری برود، به دخترهایش گفت: هر چه دلتان می خواهد بگویید برایتان بخرم.
یکی گفت: پیراهن.
یکی گفت: جوراب.
دختر کوچکتر هم گفت: گل می خواهم به موی سرم بزنم.…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را؟ شعری از فروغی بسطامی
کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را؟
کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را؟
غیبت نکرده ای که شوَم طالب حضور
پنهان نگشته ای که هویدا کنم تو را
با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده تماشا کنم تو را
چشم به صد مجاهده آیینه ساز شد
تا…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...