مرور رده

فرهنگ

چگونه یک نامه عاشقانه بنویسیم؟

در روزگاری که کتاب‌های جذاب احساسی و رمان‌های عاشقانه کنج قفسه کتابفروشی‌ها خاک می‌خورند نگذاریم گوهر احساسمان بخشکد. این چشمه جوشان عشق را با معشوق خود در میان گذاشته و به او بگوییم که چقدر عاشقش هستیم و به زبان آوریم بودنش را می‌ستاییم.…
ادامه مطلب ...

ماجرای دو کوزه، افسانه‌ای پندآموز از هند

در افسانه‌ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می‌بست؛ چوب را روی شانه‌اش می‌گذاشت و برای خانه‌اش آب می‌برد. یکی از کوزه‌ها کهنه‌تر بود و ترک‌های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه‌اش را می‌پیمود نصف آب کوزه…
ادامه مطلب ...

حکایتی بسیار زیبا از کلیله و دمنه درباره زود قضاوت کردن

دو کبوتر بودند در گوشه مزرعه ای با خوشحالی زندگی می کردند. در فصل بهار، وقتی که باران زیاد می بارید، کبوتر ماده به همسرش گفت: "این لانه خیلی مرطوب است. اینجا دیگر جای خوبی برای زندگی کردن نیست". کبوتر جواب داد: "به زودی تابستان از راه می…
ادامه مطلب ...

شعر پاییز از منوچهری دامغانی

خیزید و خز آرید که هنگام خزان است باد خنک از جانب خوارزم وزان است آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزان است گویی به مثل پیرهن رنگ رزان است دهقان به تعجب سر انگشت گزان است کاندر چمن و باغ نه گل ماند و نه گلنار دهقان به سحرگاهان کز…
ادامه مطلب ...

شعر برگریزان از پروین اعتصامی

شنیدستم که وقت برگ‌ریزان شد از باد خزان، برگی گریزان میان شاخه‌ها خود را نهان داشت رخ از تقدیر، پنهان چون توان داشت؟! به خود گفتا کزین شاخ تنومند قضایم هیچگه نتواند افکند سموم فتنه کرد آهنگ تاراج ز تنها سر، ز سرها دور شد تاج…
ادامه مطلب ...

ما دو تا ماهی بودیم، شعری از شهیار قنبری

ما دو تا ماهی بودیم توی دریای کبود، خالی از اشکای شور از غم بود و نبود پولکامون رنگارنگ روزامون خوب و قشنگ، آسمونمون یکی خونمون یه قلوه سنگ خنده مون موجا رو تا ابرا می‌برد، وقتی دلگیر بودم اون غصه می‌خورد تورای ماهیگیرا وا نمی‌شد،…
ادامه مطلب ...

گنجشک کوچک من باش شعری از شاملو

به تو گفتم: «گنجشک کوچک من باش تا در بهار تو من درختی پرشکوفه شوم». و برف آب شد، شکوفه رقصید، آفتاب درآمد. من به خوبی‌ها نگاه کردم و عوض شدم من به خوبی‌ها نگاه کردم چرا که تو خوبی و این همه اقرارهاست، بزرگ‌ترین اقرارهاست. من به…
ادامه مطلب ...

پرنده آبی شعری از چارلز بوکوفسکی

پرنده‌ای آبی در قلب من هست که می خواهد پر بگیرد اما درون من خیلی تنگ و تاریک است برای او می‌گویم اش ,آنجا بمان ,نمی‌گذارم کسی ببیندت پرنده‌ای آبی در قلب من هست که می‌خواهد بیرون شود اما ویسکی‌ام را سَر می‌کشم رویش و دود سیگارم را…
ادامه مطلب ...

یک داستان کوتاه خواندنی از چخوف که شاید شبیه زندگی ما باشد!

همین چند روز پیش، "یولیا واسیلی اونا" پرستار بچه‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم. به او گفتم: - بنشینید یولیا.می‌دانم که دست و بالتان خالی است، اما رو در بایستی دارید و به زبان نمی‌آورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی…
ادامه مطلب ...

داستان کوتاه بیست سالگی از روزبه معین

وقتی بیست سالم بود، همان روزهایی که همه چیز طعم تازه‌ای دارد و به معنای واقعی جوان هستی، واسه اولین بار گلوم پیش یکی گیر کرد، از اون عشق‌های اساطیری، عاشق زیباترین دختر دانشکده شدم، سلطان دلبری و غرور، تقریباً همه دانشکده بهش پیشنهاد داده…
ادامه مطلب ...

داستان کوتاه سنگ‌تراش اثر پائولو کوئلیو

روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر ثروتمند است! و آرزو کرد که مانند…
ادامه مطلب ...

چگونه شاعر شویم؟

آیا شاعران شاعر متولد شده و یا به مرور زمان چون نهادی رشد کرده و شاعری معروف و پر آوازه شده‌اند؟ آیا شعر گفتن امری غیر ارادی است؟ یا برای دستیابی به آن به تمرین و تداوم در شعر گویی نیاز است؟ آیا ما نیز میتوانیم شاعر شویم؟ اینگونه سوالات و…
ادامه مطلب ...