مرور رده
فرهنگ
چرا صدایم کردی؟ شعری از حسین پناهی
بی تو
نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم
چرا صدایم کردی
چرا ؟
سراسیمه و مشتاق
سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی
نشان به آن نشان
که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت
و عصر
عصر والیوم بود!
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
دستِ مرا می گیری شعری از مارگارت اتوود
دستِ مرا میگیری و
ناگهان میبینم مشغول تماشایِ فیلمی مبتذلام،
فیلم ادامه پیدا میکند و
عجیب است که مجذوب آن شدهام
با حرکتِ آهسته میرقصیم
در هوائی که از کلماتِ قصار بویِ نا گرفته
پشتِ گلدانهایِ بزرگ و بیپایان دیدار…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
داستان کوتاه حاجی مراد نوشته صادق هدایت
حاجیمراد، به چابکی، از سکّوی دکّان پایین جَست. کمرچینِ قبای بخور خود را تکان داد، کمربند نقرهاش را سفت کرد، دستی به ریش حنابستهی خود کشید؛ حسن، شاگردش را صدا زد، با هم دکّان را تخته کردند؛ بعد از جیبِ فراخ خود، چهار قران درآورد، داد به…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
روزنامه خواندن کار خطرناکی است شعری از مارگارت اتوود
وقتی در جعبهیِ پر از ماسه
قلعههایِ خوشگل میساختم،
گودالهایِ عجول
از اجسادی که با بولدوزر میروبند پر میشد
و وقتی، سر و زلف آراسته و تمیز، به مدرسه میرفتم
گامهایام بر تَرَکهای آسفالت، بمبهایِ سرخ میترکاندند.
حالا…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
داستان کوتاه انفجار بزرگ اثر هوشنگ گلشیری
میگویم چرا یکی زنگ نمیزند بگوید: «فضل الله خان! اولین دندان پسرم کیومرث، همین امروز صبح نیش زد؟»
میشنوی امینه آغا؟ اینها همهشان فقط بلدند نفوس بد بزنند، ناله کنند که: «عمه جانم فوت کرده»
دنده هام، این دنده ی راستم، اینجا، درد…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
یک رویا شعری از خورخه لوئیس بورخس
سه تن آن را میدانستند
زنی که معشوقهی کافکا بود
کافکا او را به خواب دیده بود.
سه تن آن را میدانستند
مردی که دوست کافکا بود
کافکا او را به خواب دیده بود.
سه تن آن را میدانستند
زن به دوست گفت:
دلم میخواهد امشب با من عشقبازی کنی.…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
راه بهشت؛ داستان کوتاهی از پائولو کوئلیو
مردی با اسب و سگش در جادهای راه میرفتند. هنگام عبوراز کنار درخت عظیمی، صاعقهای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدتها طول میکشد تا مردهها به شرایط جدید خودشان…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
عبور از آب شعری از سیلویا پلات
دریاچه سیاه، قایق سیاه، دو آدم سیاه کاغذی
به کجا می روند درختان سیاهی که در اینجا می نوشند؟
لابد سایه هایشان کانادا را می پوشاند.
نوری کوچک از گل های آبی تصفیه می شود
برگ هایشان ما را در شتاب نمی خواهند:
آنها گرد و پهن و…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
داستان کوتاه رموز و آداب عشق از جبران خلیل جبران
دیروز بر دروازه معبد ایستادم و از رهگذران درباره ی رموز و آداب عشق پرسیدم.
مردی میانسال می گذشت. جسمی بی رمق و چهره ای غمگین داشت آهی کشید و گفت عشق میراثی است از اولین انسان که استحکام و توانایی را ضعیف ساخته است.
جوانی تنومند و…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
پرفروشترین کارگردانهای تاریخ سینما
سینما از همان نخستین روزهایش همانقدر که «هنر هفتم» بود، صنعتی عظیم و آیندهدار نیز به حساب میآمد. چرا که اولین هدف هر فیلم بالاتر از هر چیز دیگر، این بود که مخاطبان را به سالنهای سینما بیاورد و اثری خلقشده توسط هنرمندان را به آنها نشان…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
سفر شعری از توماس ترانسترومر
در ایستگاه مترو
ازدحامی میان پوسترها
در نورِ مردهی خیره.
قطار آمد و با خود برد
چهرهها و چمدانها را.
ایستگاه بعدی تاریکی. نشستیم
در واگنها چون مجسمهها
که میلغزیدند در شکافها.
اجبار، رویاها، اجبار.
در…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
داستان کوتاه خوش اقبال اثر آنتوان چخوف
قطار مسافربری از ایستگاه بولوگویه که در مسیر خط راه آهن نیکولایوسکایا قرار دارد به حرکت در آمد. در یکی از واگنهای درجه دو که در آن استعمال دخانیات آزاد است، پنج مسافر در گرگ و میش غروب، مشغول چرت زدن هستند. آنها دقایقی پیش غذای مختصری خورده…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...