مرور رده
فرهنگ
مرا هزار امید است و هر هزار تویی شعری از سیمین بهبهانی
مرا هزار امید است و هر هزار تویی!
شروع شادی و پایان انتظار تویی
بهارها که ز عمرم گذشت و بیتو گذشت
چه بود غیر خزانها اگر بهار تویی
دلم ز هرچه به غیر از تو بود خالی ماند
در این سرا تو بمان ای که ماندگار تویی
شهاب زودگذر لحظههای…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
چشمهای سگ آبی نوشته گابریل گارسیا مارکز
آنوقت نگاهی به من انداخت. فکر کردم اول زن به من نگاه میکرده. اما بعد که پشت چراغ رویش را برگرداند و من نگاه لغزنده و سمج او را، از روی شانهام، در پشت سر احساس کردم، فهمیدم این من بودهام که ابتدا به او نگاه میکردهام. سیگاری روشن کردم.…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
شعر برف از مهدی اخوان ثالث
شعر برف اخوان ثالث یکی از زیباترین اشعار عاشقانه و اشعار غمگین مهدی اخوان ثالث است. م امید در شعر برف یاس و عشق را به زیبایی به تصویر کشیده است.
پاسی از شب رفته بود و برف می بارید،
چون پرافشان پری های هزار افسانه از یادها رفته.
باد چونان…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
دنیای رویای من شعری از لنگستون هیوز
من در رویای خود دنیایی را میبینم
که در آن هیچ انسانی
انسان دیگر را خوار نمیشمارد
زمین از عشق و دوستی سرشار است
و صلح و آرامش، گذرگاههایش را میآراید.
من در رویای خود دنیایی را میبینم که در آن
همهگان راه گرامی ِ آزادی را میشناسند…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
من در تو نگاه میکنم شعری از احمد شاملو
دیرگاهیست که دستی بداندیش
دروازهی کوتاه خانهی ما را
نکوفته است.
در آیینه و مهتاب و بستر مینگریم
در دستهای یکدیگر مینگریم
و دروازه
ترانهی آرامشانگیزش را
در سکوتی ممتد
مکرر میکند.
بدینگونه
زمزمهیی ملالآور را به سرودی…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
داستان کوتاه رنگ زرد نوشتۀ رابرت لوئی استیونسن
در شهری خاص، طبیبی زندگی میکرد که رنگ زرد میفروخت. هر کس که از فرق سر تا نوک پا به این رنگ آغشته میشد، این مزیت بس خاص را داشت که برای ابد از ابتلا به مخاطرات زندگی، انجام گناه، و ترس از مرگ مصون بماند. طبیب در دفترچه راهنمایش این طور…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
چطور باید خلاص شد؟ شعری از چارلز بوکوفسکی
اوضاع هیچوقت خوب
نبوده
و قرار هم نیست
بهتر شود
جالب اینجاست که
هراسهایی که در کودکی سراسیمهات میکرد
همچنان با توست
در راههای مختلف
با چهره های گوناگون
تو را میخوانند
با همان صدا
همان شکایتها
همان نفرتها
همان خواستههای…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
داستان کوتاه زنان نوشته آنتوان چخوف
“فیودور پترویچ” مدیر مدارس ملی ایالت N که خویشتن را مردی منصف و بزرگوار میشمرد، روزی در دفتر کارش معلمی به اسم “ورمنسکی” را به حضور پذیرفت و گفت:
– نه آقای ورمنسکی، استعفا گریزناپذیر است. با صدایی که شما به هم زدهاید، نمیتوانید به کار…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
باید به فکر تنهایی خودم باشم شعری از محمدعلی بهمنی
باید به فکر تنهایی خودم باشم
دست خودم را میگیرم و
از خانه بیرون میزنیم
در پارک
به جز درخن
هیچ کس نیست
روی تمام نیمکتهای خالی مینشینیم
تا پارک
از تنهایی رنج نبرد
دلم گرفته
یاد تنهایی اتاق خومان میافتم
و از خودم خواهش میکنم…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
ما آدم نمیشیم، داستان کوتاهی از عزیز نسین
صدای یک پیرمرد لاغر مردنی از میان انبوه جمعیت، هم همه داخل سالن قطار را در هم شکست «برادر ما آدم نمیشیم!» بلافاصله دیگران نیز به حالت تصدیق «البته کاملا صحیح است، درسته، نمیشیم.» سرشان را تکان دادند. اما در این میان یکی دراومد و گفت:…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
بهترین آرزوها، نامه ویکتور هوگو به فرزندش
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
داستان کوتاه انتقام نوشتۀ گی دوموپاسان
بیوه پائلو ساورینی و پسرش، آنتوان، به تنهایی در خانه کوچک و محقری بر روی تپههای بونی فاسیو زندگی میکردند. شهر که در یکی از دامنههای کوهستانی و در نقطهای کاملاً مشرف به دریا ساخته شده بود، به سرتاسر تنگههای پوشیده از سنگ، و به ساحل…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...