مرور رده
فرهنگ
آبی به رنگ دریا؛ شعری از حسین پناهی
آن روزها من به سلیقه کسی که دوستم داشت
و دوستش داشتم
سر تا پایِ زندگیم را آبی کرده بودم
آبی آبی
آبی به رنگ دریا
و نا گهان یک روز او را دست در دست کسی دیدم که
سر تا پایش زرد بود
زرد، مثل نور
من شنا نمی دانستم
دلم فرصت نداد تا شنا…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
از دست رفته؛ شعری از فرانسیسکو فیگروا
گمگشته گام برمیدارم بانوی من
از میان مردمان
بی تو
بی من
بی وجود
بی خدا
بی هستی
بی تو
ز آنسو که تو را با من کاری نبود
بی من
ز آنسو که جایت در برم خالیست
بی وجود
ز آنسو که در نبودت
برای بدرود خواندن حتی، هیچ نیست
بی خدا
ز…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
این روزها به آرامی دوستت دارم؛ شعری از افشین صالحی
این روزها
به آرامی دوستت دارم
جوری کنار تو می آیم
مبادا که ناز خوابِ شیرینت بیاشوبد
کابوس شود
و بترسد
طوری سلام می کنم
مبادا که فکر قشنگت
خش گیرد و
او را بد بیند
این روزها
به آرامی دوستت دارم
وقتی نگاهت می کنم
که حوصله ات…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
روزها رفتند؛ شعری از نازک الملائکه
روزها رفتند
و تو به یاد نیاوردی
که آنجا
در آن گوشه ی متروک قلبت
عشقی جا مانده
عشقی زخم خورده
که بی تابانه می نالد
روشنایی ام بخش
روزها رفتند
و ما به هم نرسیدیم
تو آن سوی مرزهای رویایی
در افقی که ناشناخته ها را در آغوش گرفته
و…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
آلبوم زندگی حبیب، مرد تنهای شب بسته شد
حبیب محبیان خواننده ایرانی ۲۱ خرداد ۱۳۹۵ در روستای نیاسته کتالم رامسر درگذشت.
حبیب در ۴ مهر ۱۳۳۱ در شمران تهران بهدنیا آمد. در خانوادهٔ او، برادرانش نیز به موسیقی علاقه داشتند اما تنها خود حبیب به موسیقی حرفهای روی آورد. برادران او…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
دوستش داشته باشی؛ شعری از افشین یداللهی
دوستش داشته باشی
و او
در دو قدمیِ عاشقِ تو شدن
این پا و آن پا کند
و بگوید
عاشقم نکن
میخواهم عاقلانه تصمیم بگیرم
شاید با آدمِ آسانتری بروم
و تو
عاشقش نکنی
او برود
مدتی بعد بیاید و بگوید
چرا عاشقم نکردی
وقتی میدیدی
اینقدر…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
بیا با من زندگی کن؛ شعری از جان یائو
بیا با من زندگی کن
تا بنشینیم
روی صخرهها
کنار رودخانههای کمعمق
بیا با من زندگی کن
تا میوهی بلوط بکاریم
در دهان یکدیگر
و این آیین ما شود
برای سلام گفتن به زمین
پیش از آنکه پرتمان کند
دوباره به میان برفها
و حفرههای…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
روشنای زندگیام؛ شعری از نزار قبانی
روشنای زندگیام
نسیم من
فانوسام
بیانیه باغهای من
پلی به سمت من بکش از عطر نارنج
جایی به من بده
چون شانه عاجی
در میان شب گیسوانت
و آنگاه فراموشم کن
نزار قبانی
ترجمه: سیامک بهرام پرور
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
عشق تو؛ شعری از شیرکو بیکس
عشقِ تو
یک ساعت به شبانه روز افزود
ساعتِ بیست و پنج
عشق تو
یک روزِ دیگر به ایام هفته افزود
روزِ هشتم
عشق تو
یک ماهِ دیگر به سال افزود
ماه سیزدهم
عشق تو
یک فصلِ دیگر به چهار فصل افزود
فصل پنجم
عشق تو اینگونه
نوعی زندگی…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
نغمه درد؛ شعری از فروغ فرخزاد
در منی و این همه زمن جدا
با منی و دیده ات بسوی غیر
بهر من نمانده راه گفتگو
تو نشسته گرم گفتگوی غیر
غرق غم دلم به سینه می تپد
با تو بی قرار و بی تو بی قرار
وای از آن دمی که بی خبر زمن
برکشی تو رخت خویش از این دیار
سایه توام بهر…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
چگونه فراموش کنم؛ شعری از آنا آخماتووا
چگونه فراموش کنم
که جوانی من
چطور سرد و خاموش گذشت؟
چه راه ها
دوشادوش آن کس رفتم
که اصلا دوستش نداشتم
و چه بارها
دلم هوای آن کس کرد
که دوستش داشتم
حالا دیگر راز فراموشکاری را از همه ی فراموشکاران بهتر آموخته ام
دیگر به گذشت زمان…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
من نه خود می روم، او مرا می کشد؛ شعری از هوشنگ ابتهاج
من نه خود می روم، او مرا می کشد
کاو سرگشته را کهربا می کشد
چون گریبان ز چنگش رها می کنم
دامنم را به قهر از قفا می کشد
دست و پا می زنم می رباید سرم
سر رها می کنم دست و پا می کشد
گفتم این عشق اگر واگذارد مرا
گفت اگر…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...