هم سطر، هم سپید؛ شعری از سهراب سپهری

صبح است‌.
گنجشک محض

می خواند.
پاییز، روی وحدت دیوار
اوراق می شود.
رفتار آفتاب مفرح
حجم فساد را
از خواب می پراند:
یک سیب
در فرصت مشبک زنبیل
می پوسد.
حسی شبیه غربت اشیا
از روی پلک می گذرد.
بین درخت و ثانیه سبز
تکرار لاجورد
با حسرت کلام می آمیزد.

اما
ای حرمت سپیدی کاغذ!
نبض حروف ما
در غیبت مرکب مشاق می زند.

در ذهن حال، جاذبه شکل
از دست می رود.

باید کتاب را بست‌.
باید بلند شد
در امتداد وقت قدم زد،
گل را نگاه کرد،
ابهام را شنید.
باید دویدن تا ته بودن‌.
باید به بوی خاک فنا رفت‌.
باید به ملتقای درخت و خدا رسید.
باید نشست

سهراب سپهری
ششمین شعر از دفتر «ماهیچ، مانگاه»

امتیاز دهید: post
ممکن است شما دوست داشته باشید
ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.