مرور رده
ادبیات
شعر برگریزان از پروین اعتصامی
شنیدستم که وقت برگریزان
شد از باد خزان، برگی گریزان
میان شاخهها خود را نهان داشت
رخ از تقدیر، پنهان چون توان داشت؟!
به خود گفتا کزین شاخ تنومند
قضایم هیچگه نتواند افکند
سموم فتنه کرد آهنگ تاراج
ز تنها سر، ز سرها دور شد تاج…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
ما دو تا ماهی بودیم، شعری از شهیار قنبری
ما دو تا ماهی بودیم توی دریای کبود، خالی از اشکای شور از غم بود و نبود
پولکامون رنگارنگ روزامون خوب و قشنگ، آسمونمون یکی خونمون یه قلوه سنگ
خنده مون موجا رو تا ابرا میبرد، وقتی دلگیر بودم اون غصه میخورد
تورای ماهیگیرا وا نمیشد،…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
گنجشک کوچک من باش شعری از شاملو
به تو گفتم: «گنجشک کوچک من باش
تا در بهار تو من درختی پرشکوفه شوم».
و برف آب شد، شکوفه رقصید، آفتاب درآمد.
من به خوبیها نگاه کردم و عوض شدم
من به خوبیها نگاه کردم
چرا که تو خوبی و این همه اقرارهاست،
بزرگترین اقرارهاست.
من به…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
پرنده آبی شعری از چارلز بوکوفسکی
پرندهای آبی در قلب من هست
که می خواهد پر بگیرد
اما درون من خیلی تنگ و تاریک است برای او
میگویم اش ,آنجا بمان ,نمیگذارم کسی ببیندت
پرندهای آبی در قلب من هست
که میخواهد بیرون شود
اما ویسکیام را سَر میکشم رویش
و دود سیگارم را…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
یک داستان کوتاه خواندنی از چخوف که شاید شبیه زندگی ما باشد!
همین چند روز پیش، "یولیا واسیلی اونا" پرستار بچههایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم.
به او گفتم: - بنشینید یولیا.میدانم که دست و بالتان خالی است، اما رو در بایستی دارید و به زبان نمیآورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
داستان کوتاه بیست سالگی از روزبه معین
وقتی بیست سالم بود، همان روزهایی که همه چیز طعم تازهای دارد و به معنای واقعی جوان هستی، واسه اولین بار گلوم پیش یکی گیر کرد، از اون عشقهای اساطیری، عاشق زیباترین دختر دانشکده شدم، سلطان دلبری و غرور، تقریباً همه دانشکده بهش پیشنهاد داده…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
داستان کوتاه سنگتراش اثر پائولو کوئلیو
روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر ثروتمند است! و آرزو کرد که مانند…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
چگونه شاعر شویم؟
آیا شاعران شاعر متولد شده و یا به مرور زمان چون نهادی رشد کرده و شاعری معروف و پر آوازه شدهاند؟ آیا شعر گفتن امری غیر ارادی است؟ یا برای دستیابی به آن به تمرین و تداوم در شعر گویی نیاز است؟ آیا ما نیز میتوانیم شاعر شویم؟ اینگونه سوالات و…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
شعر “سیب” از حمید مصدق و پاسخ فروغ فرخزاد به آن!
حمید مصدق/ خرداد ماه ۱۳۴۳:
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
آب را گل نکنیم، شعری از سهراب سپهری
آب را گل نکنیم
در فرودست انگار کفتری می خورد آب
یا که در بشه ای دور سیره ای پر می شوید
یا در آبادی کوزه ای پر می گردد
آب را گل نکنیم
شاید این آب روان می رود پای
سپیداری تا فروشوید اندوه دلی
دست درویشی شاید نان خشکیده فرو برده در آب…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
زین گونهام که در غم غربت شکیب نیست، شعری از هوشنگ ابتهاج
زین گونهام که در غم غربت شکیب نیست
گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست
جانم بگیر و صحبت جانانهام ببخش
کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست
گم گشتهی دیار محبت کجا رود؟
نام حبیب هست و نشان حبیب نیست
عاشق منم که یار به…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
گم گشتهام، شعری از حسین پناهی
در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...