مرور رده

ادبیات

غزل شماره ۲۳۵: زهی خجسته زمانی که یار بازآید

زهی خجسته زمانی که یار بازآید به کام غمزدگان غمگسار بازآید به پیش خیل خیالش کشیدم ابلق چشم بدان امید که آن شهسوار بازآید اگر نه در خم چوگان او رود سر من ز سر نگویم و سر خود چه کار بازآید مقیم بر سر راهش نشسته‌ام چون گرد…
ادامه مطلب ...

غزل شماره ۲۳۴: چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید

چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید ز باغ عارض ساقی هزار لاله برآید نسیم در سر گل بشکند کلاله سنبل چو از میان چمن بوی آن کلاله برآید حکایت شب هجران نه آن حکایت حالیست که شمه‌ای ز بیانش به صد رساله برآید ز گرد خوان نگون فلک طمع…
ادامه مطلب ...

غزل شماره ۲۳۳: دست از طلب ندارم تا کام من برآید

دست از طلب ندارم تا کام من برآید یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر کز آتش درونم دود از کفن برآید بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید جان بر لب است و…
ادامه مطلب ...

غزل شماره ۲۳۲: بر سر آنم که گر ز دست برآید

بر سر آنم که گر ز دست برآید دست به کاری زنم که غصه سر آید خلوت دل نیست جای صحبت اضداد دیو چو بیرون رود فرشته درآید صحبت حکام ظلمت شب یلداست نور ز خورشید جوی بو که برآید بر در ارباب بی‌مروت دنیا چند نشینی که خواجه کی به…
ادامه مطلب ...

رادیو دریا؛ شعری از آرزو نوری

الو... صدای مرا از "رادیو دریا" می شنوید وقتی دریا آرام است و ... قلبم ناآرام ماهیگیران به دریا رفته اند تا در تورهای خود پری دریایی بیاورند من به بازار می روم تا طناب زردی بخرم الو... هوای اینجا شرجی است من به خانه برگشته ام…
ادامه مطلب ...

غزل شماره ۲۳۱: گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید گفتم که بوی زلفت گمراه…
ادامه مطلب ...

غزل شماره ۲۳۰: اگر به باده مشکین دلم کشد شاید

اگر به باده مشکین دلم کشد شاید که بوی خیر ز زهد ریا نمی‌آید جهانیان همه گر منع من کنند از عشق من آن کنم که خداوندگار فرماید طمع ز فیض کرامت مبر که خلق کریم گنه ببخشد و بر عاشقان ببخشاید مقیم حلقه ذکر است دل بدان امید که…
ادامه مطلب ...

داستان کوتاه «درون شب» نوشتۀ فرشید خیرآبادی

سر فرصت جایش را پهن می کرد. آرام آرام خورشید از روی برگ های درختان به پایین خزیده است. برگ های نزدیک آسمان سبز تیره و برگ های پایین تر زرد و سبز شده اند و آرام آرام تیره تر می شوند؛ نور، بر روی تن برگ ها به پایین می غلتد. آرامش شگرفی در…
ادامه مطلب ...

به چه درد می‌خورد؛ شعری از لطیف هلمت

به چه درد می‌خورد که هزاران خورشید در آسمان بازی کنند اما در دل تو چراغی نمی‌خندد . به چه درد می‌خورد که هرچه گنج دنیا در روح تو نهفته باشد اما تو نتوانی روحت را تصرّف کنی . به چه درد می‌خورد که هزار شهر…
ادامه مطلب ...

دنیای مجازی، غزلی از الهام حق مرادخان

همه وابسته ی دنیای مجازی شده ایم مات و مبهوت، بر این شعبده بازی شده ایم خنده هامان الکی! حرف زدن ها.....شکلک! زندگی نیست که؛ مشغول به بازی شده ایم همه در جمع، ولی تک به تک و تنهاییم دور و نزدیک چونان خط موازی شده ایم چشم ها…
ادامه مطلب ...

غزل شماره ۲۲۹: بخت از دهان دوست نشانم نمی‌دهد

بخت از دهان دوست نشانم نمی‌دهد دولت خبر ز راز نهانم نمی‌دهد از بهر بوسه‌ای ز لبش جان همی‌دهم اینم همی‌ستاند و آنم نمی‌دهد مردم در این فراق و در آن پرده راه نیست یا هست و پرده دار نشانم نمی‌دهد زلفش کشید باد صبا چرخ سفله…
ادامه مطلب ...

غزل شماره ۲۲۸: گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود

گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود پیش پایی به چراغ تو ببینم چه شود یا رب اندر کنف سایه آن سرو بلند گر من سوخته یک دم بنشینم چه شود آخر ای خاتم جمشید همایون آثار گر فتد عکس تو بر نقش نگینم چه شود واعظ شهر چو مهر ملک و…
ادامه مطلب ...