مرور رده

ادبیات

ترانۀ خاطره انگیز «قصه من» سرودۀ لیلا کسری (هدیه)

مثل باد سرد پاییز غم لعنتی به من زد حتی باغبون نفهمید که چه آفتی به من زد رگ و ریشه هام سیاه شد تو تنم جوونه خشکید اما این دل صبورم به غم زمونه خندید آسمون مست جنونی، آسمون تشنه خونی آسمون مست گناهی، آسمون چه روسیاهی اگه زندگی…
ادامه مطلب ...

غزل شماره ۲۲۷: گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود

گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود رندی آموز و کرم کن که نه چندان هنر است حیوانی که ننوشد می و انسان نشود گوهر پاک بباید که شود قابل فیض ور نه هر سنگ و گلی لؤلؤ و مرجان نشود اسم اعظم بکند…
ادامه مطلب ...

غزل شماره ۲۲۶: ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

ترسم که اشک در غم ما پرده‌در شود وین راز سر به مهر به عالم سمر شود گویند سنگ لعل شود در مقام صبر آری شود ولیک به خون جگر شود خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام…
ادامه مطلب ...

غزل شماره ۲۲۵: ساقی حدیث سرو و گل و لاله می‌رود

ساقی حدیث سرو و گل و لاله می‌رود وین بحث با ثلاثه غساله می‌رود می ده که نوعروس چمن حد حسن یافت کار این زمان ز صنعت دلاله می‌رود شکرشکن شوند همه طوطیان هند زین قند پارسی که به بنگاله می‌رود طی مکان ببین و زمان در سلوک شعر…
ادامه مطلب ...

غزل شماره ۲۲۴: خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود به هر درش که بخوانند بی‌خبر نرود طمع در آن لب شیرین نکردنم اولی ولی چگونه مگس از پی شکر نرود سواد دیده غمدیده‌ام به اشک مشوی که نقش خال توام هرگز از نظر نرود ز من چو باد صبا بوی خود دریغ…
ادامه مطلب ...

آبی آرام؛ داستان کوتاهی از حمزه شربتی

زن، به چوب های کف قایق نگاه می کند. چند حباب روی سطح خیس آن قرار دارند که دانه دانه می ترکند. مرد، پشت به زن ایستاده و به نرده های قایق تکیه داده است. سایه اش کج و معوج درون آب لمبر می خورد. دکمه های پیراهن اش تا زیر سینه باز است و پوست…
ادامه مطلب ...

بوی خوب گندم؛ ترانه ای ماندگار از شهیار قنبری

اهل طاعونی این قبیله ی مشرقی ام تویی این مسافر شیشه ای شهر فرنگ پوستم از جنس شبه، پوست تو از مخمل سرخ رختم از تاوله، تن پوش تو از پوست پلنگ بوی گندم مال من، هر چی که دارم مال تو یه وجب خاک مال من، هر چی می کارم مال تو تو به فکر…
ادامه مطلب ...

غزل شماره ۲۲۳: هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود از دماغ من سرگشته خیال دهنت به جفای فلک و غصه دوران نرود در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من…
ادامه مطلب ...

عروسک کوکی؛ شعری از فروغ فرخزاد

بیش از اینها، آه، آری بیش از اینها میتوان خاموش ماند میتوان ساعات طولانی با نگاهی چون نگاه مردگان، ثابت خیره شد در دود یک سیگار خیره شد در شکل یک فنجان در گلی بیرنگ، بر قالی در خطی موهوم، بر دیوار میتوان با پنجه های…
ادامه مطلب ...

سوهان اضطراب؛ شعری از گروس عبدالملکیان

بعد تو آمدی با تکه‌هایی از دیروقت، چسبیده به کفش‌هات شب را از چوب رختی آویزان کردی و در حمام پنهان شدی حالا صدای سابیدنِ اتفاق می‌آید صدای شستنِ چند ساعتِ گذشته زیر شیرآب... برادرم! پنهان را نمی‌شود پنهان کرد…
ادامه مطلب ...

شعر کودکانۀ بارون از احمد شاملو

بارون میاد جرجر گم شده راهِ بندر ساحلِ شب چه دوره آبش سیا و شوره ای خدا کشتی بفرست آتیشِ بهشتی بفرست جاده‌یِ کهکشون کو زُهره‌ی آسمون کو چراغِ زُهره سرده تو سیاهیا می‌گرده ای خدا روشنش کن فانوسِ راهِ منش کن گم شده…
ادامه مطلب ...

قصه بی‌بی مریم، سردار بختیاری

بی بی‌مریم فرزند حسینقلی خان ایلخانی بود؛ نام اصلیش مریم بیگم بود اما او را به نام سردار بی‌بی مریم بختیاری در تاریخ می‌شناسند؛ او مادر علیمردان خان، سردارشهیدی است که مقابل ظلم رضا شاه ایستاد در این راه کشته شد و سرداران دیگر بختیاری را…
ادامه مطلب ...