مرور رده
ادبیات
غزل شماره ۲۱۴: دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود
دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود
تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود
چل سال رنج و غصه کشیدیم و عاقبت
تدبیر ما به دست شراب دوساله بود
آن نافه مراد که میخواستم ز بخت
در چین زلف آن بت مشکین کلاله بود
از دست برده بود خمار…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
غزل شماره ۲۱۳: گوهر مخزن اسرار همان است که بود
گوهر مخزن اسرار همان است که بود
حقه مهر بدان مهر و نشان است که بود
عاشقان زمره ارباب امانت باشند
لاجرم چشم گهربار همان است که بود
از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبح
بوی زلف تو همان مونس جان است که بود
طالب لعل و گهر نیست…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
غزل شماره ۲۱۲: یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود
یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود
وز لب ساقی شرابم در مذاق افتاده بود
از سر مستی دگر با شاهد عهد شباب
رجعتی میخواستم لیکن طلاق افتاده بود
در مقامات طریقت هر کجا کردیم سیر
عافیت را با نظربازی فراق افتاده بود
ساقیا جام…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
دوستت دارم؛ شعری از گندم مرادخانی
می نویسم دوستت دارم به روی قرص ماه
تا شود پرنور از این واژه دنیایی سیاه
باتو من رنگین کمان را قبل باران می کشم
آسمان را می دهم درچشم های خود پناه
اوج می گیرم برای پر زدن در ساحلت
غرق دریا می شوم با یک تبسم یا نگاه
بوسه…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
پاییز؛ شعری از الهام احمدی
از شبی که رفته ای پاییز من، دیده ام بر صفحه ی تقویم ماند
جای رنگین تو را در خانه ام، سردی یلدا به برف غم نشاند
با تو روح خسته و تنهای من، جام یکرنگی به شادی سر کشید
تا که آذر آمد از لبهای تو، قصه ی تلخ جدایی را شنید
رفتی و من…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
غزل شماره ۲۱۱: دوش میآمد و رخساره برافروخته بود
دوش میآمد و رخساره برافروخته بود
تا کجا باز دل غمزدهای سوخته بود
رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی
جامهای بود که بر قامت او دوخته بود
جان عشاق سپند رخ خود میدانست
و آتش چهره بدین کار برافروخته بود
گر چه میگفت که زارت بکشم…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
هنوز هم هستی…؛ شعری از آیدا خاقانی
هنوز هم این جان خسته
به آهنگ صدای تو
برمی خیزد...
و نگاه تو را
به قداست تمام مقدسات
نفس می کشد
هنوز هم این دل تنها
به دنبال روزنی
از خنده های تو
سر به دیوار لحظه ها
می ساید...
و دستان تو را
در سر می پروراند
هنوز هم هستی و
ذره…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
نگاهی به زندگی خصوصی ژوزه ساراماگو
«ژوزه دو سوسا ساراماگو» در ۱۶ نوامبر سال ۱۹۲۲ میلادی در روستای کوچک «آزینهاگا» (Azinhaga) در صد کیلومتری شمال شرق لیسبون، مرکز کشور پرتغال، به دنیا آمد. آزینگها در ساحل رودخانه «آلموندا» قرار دارد. «ساراماگو» نام علفی وحشی است که در آن…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
غزل شماره ۲۱۰: دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود
دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود
تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود
دل که از ناوک مژگان تو در خون میگشت
باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود
هم عفاالله صبا کز تو پیامی میداد
ور نه در کس نرسیدیم که از کوی تو بود
عالم از شور و شر…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
غزل شماره ۲۰۹: قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود
قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود
ور نه هیچ از دل بیرحم تو تقصیر نبود
من دیوانه چو زلف تو رها میکردم
هیچ لایقترم از حلقه زنجیر نبود
یا رب این آینه حسن چه جوهر دارد
که در او آه مرا قوت تأثیر نبود
سر ز حسرت به در…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
غزل شماره ۲۰۸: خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود
خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود
گر تو بیداد کنی شرط مروت نبود
ما جفا از تو ندیدیم و تو خود نپسندی
آنچه در مذهب ارباب طریقت نبود
خیره آن دیده که آبش نبرد گریه عشق
تیره آن دل که در او شمع محبت نبود
دولت از مرغ همایون طلب و…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
داستان کوتاه «صداها در فضا و در شب» نوشتۀ ولفگانگ بورشرت
تراموا در بعدازظهری که از مه مرطوب بود پیش میرفت. بعدازظهر خاکستری بود و تراموا زرد و محو، ماه دسامبر بود و کوچه خالی و خاموش و بینشاط بود و رنگ زرد تراموا در بعدازظهر شناور شده بود. اما در تراموا کسانی نشسته بودند، گرم و نفس زنان و…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...