مرور رده

ادبیات

غزل شماره ۲۴۹: ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار

ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار نکته‌ای روح فزا از دهن دوست بگو نامه‌ای خوش خبر از عالم اسرار بیار تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام شمه‌ای از نفحات نفس یار بیار به وفای تو که خاک ره آن یار…
ادامه مطلب ...

غزل شماره ۲۴۸: ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر

ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر زار و بیمار غمم راحت جانی به من آر قلب بی‌حاصل ما را بزن اکسیر مراد یعنی از خاک در دوست نشانی به من آر در کمینگاه نظر با دل خویشم جنگ است ز ابرو و غمزه او تیر و کمانی به من آر در غریبی و…
ادامه مطلب ...

غزل شماره ۲۴۷: صبا ز منزل جانان گذر دریغ مدار

صبا ز منزل جانان گذر دریغ مدار وز او به عاشق بی‌دل خبر دریغ مدار به شکر آن که شکفتی به کام بخت ای گل نسیم وصل ز مرغ سحر دریغ مدار حریف عشق تو بودم چو ماه نو بودی کنون که ماه تمامی نظر دریغ مدار جهان و هر چه در او هست سهل و…
ادامه مطلب ...

غزل شماره ۲۴۶: عید است و آخر گل و یاران در انتظار

عید است و آخر گل و یاران در انتظار ساقی به روی شاه ببین ماه و می بیار دل برگرفته بودم از ایام گل ولی کاری بکرد همت پاکان روزه دار دل در جهان مبند و به مستی سؤال کن از فیض جام و قصه جمشید کامگار جز نقد جان به دست ندارم شراب…
ادامه مطلب ...

غزل شماره ۲۴۵: الا ای طوطی گویای اسرار

الا ای طوطی گویای اسرار مبادا خالیت شکر ز منقار سرت سبز و دلت خوش باد جاوید که خوش نقشی نمودی از خط یار سخن سربسته گفتی با حریفان خدا را زین معما پرده بردار به روی ما زن از ساغر گلابی که خواب آلوده‌ایم ای بخت بیدار…
ادامه مطلب ...

حس تاریخ؛ ترانه ای از یغما گلرویی

تمامِ حس تاریخو توی برق چشات داری شبیهِ دخترک های رو قلیون های قاجاری. شکوهِ دوره ی "ماد"ی، غمِ تاراجِ "تیمور"ی چه قدر نزدیکِ نزدیکی، چه قدر از دیگرون دوری. شبیه بوی بارون تو غروب"تخت جمشید"ی یه خورشیدی که از مغرب به این…
ادامه مطلب ...

جنون؛ شعری از الهام حق مرادخان

به ره عشق، دل از مرز جنون رد شده است رفته از دست دگر؛ و آنچه نباید شده است این چه دردی ست که شد باعث رسوایی ما هرکه دل باخت، چرا بسته ی این سد شده است؟ عشق، دام است؛ تفاوت نکند گر که کسی خادم مسجد و یا، کاهن موبد شده است با دل…
ادامه مطلب ...

غزل شماره ۲۴۴: معاشران گره از زلف یار باز کنید

معاشران گره از زلف یار باز کنید شبی خوش است بدین قصه‌اش دراز کنید حضور خلوت انس است و دوستان جمعند و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید رباب و چنگ به بانگ بلند می‌گویند که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید به جان دوست که غم پرده…
ادامه مطلب ...

مگسی را کشتم…؛ شعری از حسین پناهی

مگسی را کشتم نه به این جرم که حیوان پلیدیست بد است و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است طفل معصوم به دور سر من میچرخید به خیالش قندم یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به آن حد گندم ای دو صد نور به قبرش بارد مگس خوبی بود من به این…
ادامه مطلب ...

گریه کردم…؛ شعری از نجمه زارع

گریه کردم گریه هم این بار آرامم نکرد هرچه کردم ـ هر چه ـ آه انگار آرامم نکرد روستا از چشمِ من افتاد، دیگر مثلِ قبل گرمی آغوش شالیزار آرامم نکرد بی‌تو خشکیدند پاهایم کسی راهم نبرد دردِ دل با سایه‌ی دیوار آرامم نکرد خواستم دیگر…
ادامه مطلب ...

شعر جاودان زمستان، سرودۀ مهدی اخوان ثالث

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جز پیش پا را دید، نتواند که ره تاریک و لغزان است وگر دست محبت سوی کسی یازی به اکراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزان است نفس،…
ادامه مطلب ...

طلوع؛ شعری از فریدون مشیری

چشم صنوبران سحر خیز بر شعله بلند افق خیره مانده بود. دریا، بر گوهر نیامده! آغوش می گشود. سر می کشید کوه، آیا در آن کرانه چه می دید؟ پر می کشید باد، آیا چه می شنید، که سرشار از امید، با کوله بار شادی، از دره می گذشت،…
ادامه مطلب ...