مرور رده
ادبیات
رسم زندگی این است، شعری از رابی نویل
رسم زندگی این است
یک روز کسی را دوست داری
و روز بعد تنهایی
به همین سادگی!
او رفته است
و همه چیز تمام شده است
مثل یک مهمانی
که به آخر می رسد
و تو به حال خود رها می شوی
چرا غمگینی؟
این رسم زندگی است
تو نمی توانی آن را تغییر دهی…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
چگونه دوستت دارم؟ شعری از الیزابت بارِت برانینگ
چگونه دوستت دارم؟
بگذار بشمرم
تو را به عمق و عرض و طول دوست دارم
با احساسات نامرئی
به اندازۀ پایان هستی
من تو را مثل هر روز دوست دارم
مثل نیاز انسان به آفتاب و شمع
تو را آزادانه دوست دارم
مثل تلاش انسان برای رسیدن به حق
تو را…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
داستان کوتاه امروز آدینه است نوشته ارنست همینگوی
سه تن سرباز رومی، در ساعت یازده شب، در میخانهای مشغول خوردن هستند. خمرههای شراب در جلو دیوار قرار دارند. در پشت پیشخوان کثیفی یک نفر یهودی میفروش ایستاده است. سه سرباز رومی کمی لوچ میباشند.
سرباز اولی – آیا شما از شراب سرخ خوردهاید؟…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
داستان کوتاه مهمان نوشته آلبرکامو
معلم دو مرد را نگاه میکرد که در سربالایی به سوی او پیش میآمدند. یکی سوار بر اسب و دیگری پیاده بود. آنها از لا به لای تخته سنگ ها در میان برف هایی که تا چشم کار میکرد بر دامنه وسیع جلگه مرتفع و متروک دیده میشد آهسته آهسته و به زحمت پیش…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
داستان کوتاه دهلیز نوشته هوشنگ گلشیری
فاجعه از وقتی شروع شد که مادر بچه ها از حمام برگشت و پا گذاشت روی خرند خانه و دید که سه تا بچه هاش تاقباز افتاده اند روی آب حوض. بعد از آن را هم که همسایه ها دیدند و شنیدند و خیلی هاشان گریه کردند.
غروب که هنوز همسایه ها توی خانه ولو بودند…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
داستان کوتاه دوست نوشته صادق چوبک
من و فریدون همدیگر را در دانشکده افسری شناختیم. یعنی در همان ساعت اول ورودمان که سرگروهبان ما را تو آسایشگاه بخط کرد و حرف زد، من و فریدون بغل هم ایستاده بودیم و هنوز رخت غیر نظامی در تن داشتیم و هر دو دانشجوی احتیاط بودیم. اولین جمله ای که…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
داستان کوتاه جاودان نوشته سید محمد علی جمال زاده
جمعه بود و ادارات بسته. به رسم معهود به دیدن "یار دیرینه" رفتم. در اتاق دفترش که در عین حال اتاق خوابش هم بود تک و تنها در مقابل میز تحریر لختی نشسته و ششدانگ در نخ تماشای پاشنه کشی بود که در وسط میز افتاده بود. پس از سلام و علیک و خوش و بش…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
داستان کوتاه دسته گل نوشته پائولو کوئلیو
روزی اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود. پیرمردی با دسته گلی زیبا روی یکی از صندلی ها نشسته بود. مقابل او دخترکی جوان قرار داشت که بینهایت شیفته زیبایی و شکوه دسته گل شده بود و لحظه ای از آن چشم برنمیداشت. زمان پیاده شدن پیرمرد فرا رسید. قبل…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
نگاهی به «میلان کوندرا» در سالروز تولدش
«میلان کوندرا» متولد اول آوریل ۱۹۲۹ است که از سال ۱۹۷۵ در فرانسه زندگی میکند و از سال ۱۹۸۱ یک شهروند فرانسوی شده است.
پدر کوندرا نوازنده پیانو و شاگرد «لئوش یاناچک» بود. علاقهی او به موسیقی در بسیاری از آثارش، به ویژه رمان «شوخی»…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
داستان کوتاه جای نشستن نوشته عزیز نسین
زن و شوهر خسته و وامانده وارد دفتر معاملاتی شدند، روی دیوارها پر از نقشه زمین های فروشی و آگهی آپارتمان های اجاره ای بود، توی دفتر دو تا میز تحریر بزرگ دیده می شد. کسی که پشت میز بالای دفتر نشسته بود، عینک به چشم داشت و روزنامه مطالعه می…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
داستان کوتاه چنار نوشته هوشنگ گلشیری
نزدیکیهای غروب بود که مردی از یکی از چنارهای خیابان بالا میرفت. دو دستش را به آرامی به گرههای درخت بند میکرد و پاهایش را دور چنار چنبره میزد و از تنه خشک و پوسیده چنار بالا میخزید. پشت خشتک او دو وصله ناهمرنگ دهنکجی میکردند و ته…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
داستان کوتاه چشم شیشه ای نوشته صادق چوبک
چشم آماده بود و دکتر آن را تو چشمخانه پسرک جا گذارد و گفت:
ـ باز کن، چشمتو باز کن، حالا ببند، ببند. حالا خوب شد. شد مثه اولش. سپس رو کرد به پدر و مادر پسرک و گفت: «ببینین اندازه اندازهس. مو لای پلکاش نمیره. پسرک پنج ساله بود و صاف رو…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...