داستان کوتاه جاودان نوشته ی سید محمد علی جمال زاده

محمد علی جمال زادهجمعه بود و ادارات بسته. به رسم معهود به دیدن “یار دیرینه” رفتم. در اتاق دفترش كه در عین حال اتاق خوابش هم بود تك و تنها در مقابل میز تحریر لختی نشسته و ششدانگ در نخ تماشای پاشنه كشی بود كه در وسط میز افتاده بود. پس از سلام و علیك و خوش و بش مختصری مرا به حال خود گذاشت و از نو محو مناظره و معاینه مكاشفه آمیز پاشنه كش گردید.
با تعجب تمام نگاهی به پاشنه كش انداختم. پاشنه كشی بود مانند همه پاشنه كشها به خود گفتم بلكه عتیقه و دارای نقش و نگار قدیمی است و یا با خط میخی بر بدنه آن چیزی نوشته شده است. نزدیكتر رفتم و با دقت بیشتری نگاه كردم. دیدم كاملا معمولی است و ابدا چیزی كه شایسته توجه مخصوصی باشد در آن دیده نمیشود…..

….. دست به شانه رفیقم زدم و با صدای ملایم گفتم رفیق چه میكنی.

مثل آدمی كه سراسیمه از خواب عمیقی بیدار شده باشد نگاهش را از پاشنه كش برداشته به من دوخت و گفت با این نیم وجبی یك و دو میكنم.

گفتم مگر عقل از كله ات پریده و یا جنی شده ای.

گفت مگر نمیدانی كه سیدم و سیدها گاهی جنی میشوند.

گفتم جنی نشده ای، مجنون شده ای.

گفت مگر میان جنی و مجنون فرقی هست.

گفتم والله نمیدانم اما همینقدر میدانم آدمی كه یك جو عقل داشته باشد با یك پاشنه كش یك و دو نمیكند.

گفت اگر بدانی چه آزار و عذابی به من میدهد تغییر عقیده خواهی داد و سر و حكمت این دعوا و مرافعه دستگیرت میشود.

گفتم میخواهی سر به سر من بگذاری. والا هر قدر هم آتش كوره قوه تصورت را پر زور كرده باشند با پاشنه كش ساده ای دعوا و مرافعه راه نمیاندازی. مطلب همان است كه گفتم، عقلت پارسنگ برداشته است و دیوانه شده ای.

گفت مگر مولوی نگفته “هست دیوانه كه دیوانه نشد/ این عسس را دید و در خانه نشد.” اما ما آدمهای لغ ملغی امروز شایستگی مقام عالم دیوانگی را نداریم. باید ذوالنون بود تا مجنون شد و ما این ادعاها را نداریم.

گفتم هر چه هستی و نیستی به من مربوط نیست ولی بگو و نگو با پاشنه كش كار آدم معقول نیست و یقین دارم زیر این كاسه نیم كاسه ای است كه چشم آدم حلال زاده نمیبیند.

گفت بنشین تا بگویم برایت چای هم بیاورند و درست گوش بده تا داغ دلم را بفهمی.

چای سفارش داد و نشستم و برای شنیدن كلمات حكمت آیاتش سراپا گوش شدم.

گفت درست به این پاشنه كش نگاه كن تا بعد درد دل را برایت بگویم.

نگاه كردم، درست نگاه كردم پاشنه كش كوچكی بود كه قد و قامتش از نیم وجب تجاوز نمیكرد. دسته اش كه بیشتر لمس كرده بودند قدری ساییده شده براق بود. مانند برگ بزرگ خشكیده ای طاقباز در وسط میز تحریری افتاده بود و نه حركتی داشت و نه بركتی و مانند كلیه اشیاء جامد و بی جان مظهر كامل سكون و استغناء و بی اعتنایی محض بود كه جوكیهای هند و عرفا و اولیاء‌الله خودمان به زور هزار ریاضت و مشقت میخواهند بدان برسند و هرگز نمیرسند.

گفتم من كه چیزی دستگیرم نمیشود. خوب است تلفن كنیم “آمبولانس” بیاید و ترا به دارالمجانین ببرد تا هر قدر دلت میخواهد و با هر چه و هر كس میخواهی تا صباح قیامت دعوا و مرافعه بكنی.

گفت سر به سرم نگذار. كار غامض تر از آن است كه خیال كرده ای. بی جهت هم مرا محكوم نكن. سلونی قبل ان تفقدونی. اگر عقده دلم باز شود تصدیق خواهی كرد كه آن قدرها هم دیوانه نیستم.

گفتم برادر با این پاشنه كش داری پاشنه صبر و حوصله مرا از جا میكنی. من نمیخواهم پاشنه كسی را بكشم ولی اگر راستی ریگی به كفش نداری چرا لفتش میدهی و قصه را نمیگویی. بلكه منتظر چراغ اللهی بدان كه آخر برج است و جیبم از پیشانی ملاها پاك تر است و گداها را هم در شهر میگیرند.

گفت د گوش بده. این پاشنه كش را كه میبینی پدربزرگم مرحوم . . . التجار هفتاد سال پیش كه به بازار مكاره نیژنی در روسیه رفته بود آورده است. بیست و پنج سال تمام به خود او خدمت كرد. پس از مرگش رسید به پدر من. سی و سه سال هم به پدرم خدمت كرد تا پدرم هم وفات كرد و به من رسید. حالا در حدود دوازده سال است كه در تصرف و ملكیت من وارد شده است. چند دفعه گم شد و باز پیدا شد. این نخی را كه میبینی به سوراخ گردنش بسته ام و جایش به این میخی است كه جلو در اتاق كوبیده شده است، دربان اتاق شده است. هر آینده و رونده ای چشمش به آن میافتد و خود تو هم لابد هزار بار آن را دیده‌ای. برادر كوچكم منوچهر خیلی آن را دوست میداشت و دلش میخواست مال او باشد. اینقدر اصرار كرد تا دادم بش. ولی وقتی حصبه خدانشناس آن طفل معصوم را برد و آتش به عمر ما زد دوباره برگشت به خودم و من هم به همان جای خودش به میخ آویختم. چند سال پیش نمیدانم چرا بی مقدمه یك شب كه اوقاتم تلخ بود و نیم بطری عرق را بدون مزه سر كشیده بودم و همین پاشنه كش نمیدانم چرا روی همین میز افتاده بود ناگهان زبان باز كرد و با من بنای صحبت را گذاشت. اول خیال كردم بازیچه قوه وهم و تصور خود گردیده ام و محلی نگذاشتم ولی كم كم دیدم خیر، راستی راستی دارد حرف میزند. در منزل همه خوابیده بودند و هیچ صدا و ندایی شنیده نمیشد و حتی این ساعت دیواری هم كه میبینی و هر روز كوكش میكنم از كار افتاده بود و مثل این بود كه مرده باشد و یا زبانش را بریده باشند. روی تختخوابم كه میبینی در همین اتاق كه دفترم است نشستم و چشمهایم را مالیدم و صورتم را نزدیكتر برده درست گوش دادم دیدم حرف میزند و حرفهایش را خوب میشنوم. میگفت چرا این همه تعجب كرده ای مگر حرف زدن تعجب دارد.

دیدم عجب گرفتار شده ام. خود را از اتاق بیرون انداختم و به حوض رسانیدم و سرم را طپاندم زیر آب سرد و آن قدر نگاه داشتم تا نفسم تنگی كرد. چند نفس دور و دراز كشیدم و مدتی به آسمان و ستاره هایش نگاه كردم با یك نوع دلهره مخصوصی به اتاق برگشتم. صدای خنده زیادی به گوشم رسید، یارو بود. هرهر میخندید. گفت خیلی ساده ای. آدم را با اماله آب جوش نمیتوان ساكت كرد و تو خیال كردی با دو مشت آبی كه سرت را زیر آن كردی صدای مرا خفه خواهی كرد. وای بر این ساده لوحی. باز هرهر بنای خندیدن را گذاشت.

داستان عجیبی بود، باوركردنی نبود. شنیده بودیم كه ستون حنانه به سخن آمد ولی به سخن آمدن پاشنه كش كهنه تازگی داشت. مثل جیرجیر سوسك و جیرجیرك ولی خیلی ضعیف تر صدایی به گوشم میرسید و حرفهای شمرده آن را درست میفهمیدم. خواب از سرم پریده بود و با یك دنیا بهت و كنجكاوی نشسته بودم و گوش میدادم. گفت كی به تو گفته كه پاشنه كش نباید حرف بزند. سكوت كه دلیل نمیشود. ما ساكتیم نه عاجز بر تكلم. مگر یادت رفته كه مولوی خودتان از قول ما گفته “ما سمیعیم و بصیریم و هشیم/ با شما نامحرمان ما خامشیم”

مگر سعدی شیراز نگفته “كوه و صحرا و بیابان همه در تسبیحند/ نه همه مستمعی فهم كند این اسرار”. اگر تسبیح و اسراری هم در میان نباشد خاطرات جمع كه عمدا لب بسته ایم و سرنوشتمان سكوت است والا مگر در كتابهای آسمانی نخوانده ای كه چه اشیاء و حیوانات زیادی كه شما آنها را زبان بسته میخوانید سخن ها گفته و به قول خودتان درها سفته اند.

مدام صدایش اوج میگرفت و سخنانش واضح تر به گوش میرسید. خوب میبینی كه پاشنه كش در روی همین میز درست به صورت زبان سرخ و متحركی درآمده بود و حرف های از خودش گنده تر بیرون میریخت. وقتی سخن از مولوی و سعدی به میان آورد گفتم این حرفها را ما شطحیات میخوانیم و وقتی میشنویم به به و آفرین راه میاندازیم ولی هیچكس باور نمیكند. گفت خیلی چیزها را نمیتوان باور كرد كه باید باور كرد. لابد شنیده ای كه انسان هر قدر به سرعت سیر خود بیفزاید عمرش درازتر میشود.

اسم این را فرضیه انیشتین گذاشته اند و نمیتوان باور كرد ولی عین حقیقت است. دیدم حالا دیگر پاشنه كش میخواهد درس علم به ما بدهد و باز به قول اصفهانیها از پاشنه درآمدم. خواستم بروم بخوابم ولی با این صدایی كه صدای جیر جیر كفشهای جیر را به خاطر میآورد مگر خواب به چشمم آمد. چراغ را خاموش كردم، پاشنه كش خاموش نشد. در تاریكی صدایش روشن تر و سخنانش صریح تر گردید. میگفت تو درست است كه صاحب من هستی و به چشم حقارت به من كه تكه آهنی بیش نیستم مینگری ولی بگو ببینم مگر پدربزرگت نمرد و من زنده ماندم، مگر پدرت نمرد و من زنده ماندم. آیا فكر نمیكنی كه خودت هم خواهی مرد و من زنده میمانم، بعد مال پسرت خواهم شد ولی او خواهد مرد و من زنده میمانم. آیا هیچ فكر كرده ای كه سر تا به پا ادعایی و خودت را صاحب و مالك من میدانی و چون یك تكه ریسمان قند به گلوی من بسته ای خودت را مالك الرقاب موجودات میدانی و به علم و فضل و تجربه و قدرت خودت مینازی و چه فكرها و حسابهایی با خود نمیكنی و آخرش میروی و من موجود دو پول باقی میمانم. اختیار از دستم رفت و با مشت كوبیدم روی میز كه ساكت شو، جانم را به لبم رساندی. در اتاق باز شد و زنم شمعدان به دست سراسیمه وارد شد كه چه خبر است، چرا نیم شبی داد و فریاد راه انداخته ای. خیال كردم دزد آمده است یا اتاق خراب شده است.

نمیدانستم چه جواب بدهم و از زور اوقات تلخی بنای ناسزاگویی را گذاشتم كه زنیكه چرا آسوده ام نمیگذاری، دلم میخواهد با خودم حرف بزنم. به كسی مربوط نیست، خواهشمندم این دلسوزیها را كنار بگذاری و بروی بخوابی . . .

پاشنه كش هم ساكت شده بود و كم كم خواب بر من غالب شد و به خواب رفتم. اما چه خوابی كه پر بود از رویاهای وحشت انگیز پاشنه كش كه به صورت كله كفچه مار درآمده بود و آن نخ قند مانند نیش تیزی از سوراخ دهانش بیرون آمده بود و میلرزید و میجنبید و سوت و صفیر میزد. از فرط هول و هراس از خواب پریدم و باز چراغ را روشن كردم در حالی كه صدای هن هن نفسم بلند بود. دیدم پاشنه كش بی حركت و بی صدا در همان جای خودش افتاده است و نوك ریسمان قند هم از سوراخش بیرون افتاده است. برداشتم بردم به همان میخ معهود دم در آویزان كردم و دوباره به تختخواب رفتم و این دفعه درست و حسابی پنج ساعت تمام یك تخت خوابیدم. فردای آن روز با همان پاشنه كش كفشهایم را پوشیدم و پی كار خود رفتم ولی جرأت نكردم قضیه را با احدی در میان بگذارم. یقین داشتم به ریشم میخندند و میگویند اول ما خلق اللهت كروی شده و در دالان جنون وارد شده ای.

عصر وقتی به منزل برگشتم اول كاری كه كردم به سراغ پاشنه كش رفتم. به میخ آویزان بود چنان قیافه حق به جانبی داشت كه محال بود تصور كرد كه قابل آن كارها و آن حرفها و آن تذكرات زهرآگین است. كم كم موقع شام خوردن رسید و جای تو خالی شام حسابی ای صرف شد و برای خواب به همین اتاق آمدم. پاشنه كش به جای خود آویزان بود و سعی كردم نگاهش نكنم كه مبادا باز گرفتار خوابهای پریشان بشوم.

ولی هنوز خواب به چشمم نیامده بود كه صدای جیرجیر یارو باز از روی زمین بلند گردید. خیلی تعجب كردم و چراغ را روشن كردم و دیدم بله، خودش است. وسط میز افتاده و باز بنای شیرین زبانی را گذاشته است. یعنی چه. چطور خودش را بدینجا رسانده است. بر تعجبم افزود. منی كه به دعا و اوراد اعتقادی ندارم، بی اختیار به خواندن آیه الكرسی مشغول شدم، به دور خودم فوت میكردم.

ورد فالله خیر حافظا گرفته بودم و این بی چشم و رو هم همانطور ور میزد. آخر سر من ساكت شدم و او به وراجی خود ادامه داد.

درست و واضح حرفهایش را میشنیدم و میفهمیدم. میگفت دیشب صحبتهایمان به پایان نرسید، خانم سر رسید و صحبتمان قطع شد.

بله، صحبت در این بود كه شماها رفتنی هستید و من ماندنی. شما میروید و میپوسید و فراموش میشوید و من باقی میمانم. من اگر بی مبالاتی شما آدمیزادها نبود میتوانستم از جنس خودم پاشنه كشهایی به شما نشان بدهم كه از اهرام مصر و خرابه های تخت جمشید قدیمی تر باشند. شما خودتان مرگ را جدا شدن روح از بدن میدانید و چون معتقدید كه ما روح نداریم پس باید تصدیق كنید كه مرگ برای ما از محالات است و ما هرگز نمیمیریم. همینطور هم هست من پاشنه كش حقیری بیش نیستم ولی مانند كوه الوند و دب اكبر و دریای قلزم جاودانی هستم، هر چند هیچ چیز جاودانی نیست. درست فكر كن ببین حق دارم یا نه. امروز اثری از مقبره زرتشت و از گور اردوان اشكانی كه برق شمشیرش پشت امپراتورهای روم را میلرزانید باقی نمانده است ولی میخ و سنبه ها و سرنیزه های آن زمان همچنان باقی است. سوار محو و ناپدید شده و نعل اسبش باقی مانده است. تو هم مانند پدر و پدربزرگت میروی و من پاشنه كش ناچیز باقی میمانم. چنار امامزاده صالح تجریش با آن همه عظمت و جلال ترك برداشت و تركید و از میان خواهد رفت، ایوان مداین را خوب میدانی به چه صورتی درآمده است، به شكل فكی در آمده كه دندانهایش افتاده و نصف استخوانش پوسیده باشد. منارجمجم اصفهان كه اهمیتش در نظر اصفهانیان از كوه ابوقبیس و برج بابل و حتی از كهكشان فلك بیشتر است آنقدر جنبیده كه ساقها و پاهایش سست و لرزان گردیده و چیزی نمانده كه سرنگون و با خاك یكسان گردد. برج قابوس ابن بابویه هم همین سرنوشت را دارد. اما یك پاشنه كش ممكن است هزاران سال بماند و خم به ابرویش نیاید و ز باد و ز باران نیابد گزند. شنیده ام ( و در این عمر درازم چه چیزها كه نشنیده ام) فرانسویها در آن طرف دنیا مجلسی دارند به اسم «آكادمی» كه چهل عضو دارد و آنها را «جاودان» میخوانند. الان چند عمر از عمرش میگذرد، آیا كدامشان زنده ماندند. مرده اند و میمیمرند و خواهند مرد. شاهنشاهان بزرگ همین كشور شما كه اسمش ایران است ده هزار تن پاسبانان سلطنتی نیزه به دست داشتند كه آنها را هم «جاودان» میخواندند. اگر توانستی یك مثقال از خاك یك نفر از آنها كف دست من بگذاری، راه گنج قارون را به تو نشان خواهم داد. همه رفته اند و ادنی اثری از آنها باقی نمانده است. چنین بوده و چنین هست و چنین خواهد بود. اما من و امثال من بی زبان و بی شعور ولاحانی كه چند مثقالی مس یا برنج و یا آهن و گاهی هم نقره بیش نیستیم به تو قول میدهم كه اگر ما را به عمد و دستی نابود كنند الی الابد باقی خواهیم ماند مگر آن كه از زور استعمال سائیده بشویم و آن نیز باز هزاران سال طول میكشد.

حرفهایش حسابی بود و جواب نداشت به قول اصفهانیها داشتم كاس میشدم و باز بی اختیار فریادم بلند شد. شاید بدانی كه این منزل ما قدیمی است و عقرب زیاد دارد. كلفتمان سكینه شیشه دوای عقرب به دست وارد شد كه خدای نخواسته مگر عقرب شما را زده است. هر چه به دهانم آمد به نافش بستم و گفتم این فضولیها به تو نیامده، برو كپه مرگت را بگذار. عقرب تویی كه در این نصف شبی نمیگذاری مردم بخوابند…

حالا سالها از آن تاریخ میگذرد ولی هر از چندی یكبار باز شب كه میشود این پاشنه كش بی چشم و رو با آن قد و قامت انچوچكی خواب را بر من حرام میكند و گاهی چنان كارد به استخوانم میرسد كه دلم میخواهد به ضرب چكش و تبر ریز و خرد و خمیرش كنم و بندازم تو چاله مبال ولی از تو چه پنهان دلم گواهی نمیدهد و مانند پیرزنهای خرافاتی میترسم بلایی به سرم بیاید. بدتر از همه میبینم حرفهایش هم كاملا درست است و به قدری مرا در نظر خودم خوار و خفیف كرده كه به قول گنجشكهای امساله «كومپلكس» پیدا كرده ام و دست و دلم سرد شده به كاری نمیرود. الان درست چهار سال و شش ماه و هفت روز است كه گرفتار این عذاب الیم شده ام. آب شیرین از گلویم پایین نمیرود. مدام صدای زیر این پاشنه كش لعنتی مانند تار ابریشمی كه از سوراخ سوزن بیرون بجهد در گوشم زنگ میزند و این حرفهایی را كه به راستی بی جواب است مثل گرز آهنین بر كله ام میكوبد. خیلی دست و پا كرده ام كه از چنگش خلاصی بیابم ولی فكرش مدام روز و شب سایه به سایه به دنبالم روان است و دست از سرم بر نمیدارد. خوشمزه است كه ضمنا بش انس هم گرفته ام و از حرفهایش كم كم خوشم میآید و تریاكی تعبیراتش شده ام ولی از طرف دیگر خودم ملتفتم كه دارم كم كم مثل برف آب میشوم. همه میپرسند چرا روز به روز لاغرتر و ضعیف تر و نحیف تر میشوی. همین پریروز رفیقمان معاون اداره گمركات كه مدتی بود مرا ندیده بود تا چشمش از دور در كوچه به من افتاد هراسان پرسید فلانی مگر خدای نكرده مریضی. مثل تب لازمیها زرد و نزار شده ای. نمیدانستم چه جوابی بدهم و مثل خر در گل وامانده بودم و با حال تعجب دور شد. دوستان و همقطارها هر روز میپرسند چرا مثل دوك لاغر شده ای. آن گردن كلفت كه تبر نمی انداخت كجا رفت، چرا این طور سوت و كور و ساكت شده ای. تو خوشگذران و مرد حال بودی، اهل شوخی و مزاح بودی، میگفتی، میخندیدی، میخنداندی. متلكها و لغزهای آبدار تو دهان به دهان دور شهر میچرخید و به عنوان تحفه و سوغات دست به دست به ایالات و ولایت میرفت، چرا ماتم گرفته ای، گل سر سبد تمام مجالس بودی، حالا مردم گریز و گوشه نشین شده ای و حقیقتش این است كه خون خونم را میخورد و پدرم درآمده است. و راه چاره ای نمی یابم و نمیدانم سرانجام كارم با این پاشنه كش به كجا خواهد كشید. مثل موشی كه به قالب پنیر رسیده باشد دارد جانم را ذره ذره میجود و قورت میدهد و خوب میدانم چه بلایی به سرم آورده است و دارد شیره عمرم را میمكد و تكلیفم را باش نمیدانم چیست. حالا فهمیدی كه مسئله از چه قرار است. آیا راه حلی به عقلت میرسد كه مرا از چنگ این كابوس باورنكردنی و بی سابقه خلاص نمایی؟

این جا بیانات«یار دیرینه» به پایان رسید. عرق بر پیشانیش نشسته بود و دلم به حالش سوخت. دست دراز كردم و پاشنه كش را از وسط میز برداشته در جیب نهادم و گفتم رفیق از تو چه پنهان من هم به دروس حكمت و عبرت این زبان دراز محتاجم. در عالم رفاقت بگذار من هم محروم نمانده باشم و سبب خیر شده باشی.

بنای آری و نه و چون و چرا را گذاشت. به خرجم نرفت. كار به خطاب و عتاب رسید. محل نگذاشتم. خواست به زور از جیبم درآورد. گفتم آن روزی كه زورت به من میرسید زهر این پاشنه كش را نچشیده بودی. امروز از تو قلچماق ترم.

مثل آدمی كه قهر كرده باشد در فكر عمیقی فرو رفت و گردنش خم گردید و مرا فراموش كرد. من هم بدون خداحافظی، پاشنه كش در جیب از اتاق و خانه بیرون رفتم و در پیچ اول خیابان به اولین چاله ای كه امثال آن در خاك ما ماشاءالله كم نیست رسیدم پاشنه كش را از جیب درآورده چنان با شدت در چاله انداختم كه گفتی مار گرزه زهرآگین و دژمی است و تفی هم از سر خشم و غیظ نثارش كردم و گفتم د حالا برو مزه جاودان بودن را بچش.

سید محمد علی جمال زاده – ژنو – اسفند 1338 شمسی

مطالب پیشنهادی

نظرتان را بنویسید

آدرس ایمیل شما نزد مامحفوظ است و منتشر نمی شود.