مرور رده
فرهنگ
عاشقانه؛ شعری از فروغ فرخزاد
ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو ام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شایدم بخشیده از اندوه پیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم زآلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من
ای ز گندمزار ها…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
عشق گاهی در لبخند یک نفر جا خوش میکند، شعری از آنا آخماتووا
عشق
گاه چون ماری در دل میخزد
و زهر خود را آرام در آن میریزد
گاه یک روز تمام چون کبوتری
بر هرّهی پنجرهات کز میکند
و خرده نان میچیند
گاه از درون گلی خواب آلود بیرون میجهد
و چون یخ، نمی، بر گلبرگ آن میدرخشد
و گاه حیله گرانه…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
دیوونه کیه… عاقل کیه؛ سروده ای از حسین پناهی
دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جونور کامل کیه؟
واسطه نیار، به عزتت خمارم
حوصلهی هیچ کسی رو ندارم
کفر نمیگم، سوال دارم
یک تریلی محال دارم
تازه داره حالیم میشه چیکارهام
میچرخم و میچرخونم، سیارهام!
تازه دیدم حرف حسابت…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
داستان کوتاه انیس نوشتۀ سیمین دانشور
در که زدند، بتول خانم خودش در را باز کرد و از دیدن انیس جا خورد. دو تپه سرخاب روی گونهها، چکمهی سیاه لاستیکی به پا و پیراهن قرمز چسبان تنش بود و زانوها و قسمتی از رانهایش را با سخاوت به نمایش گذاشته بود، نه چادر نمازی و نه سربند سفید که…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
زندانی؛ شعری از سیمین بهبهانی
هیچ دانی ز چه در زندانم؟
دست در جیب جوانی بردم
ناز شستی نه به چنگ آورده
ناگهان سیلی ی سختی خوردم
من ندانم که پدر کیست مرا
یا کجا دیده گشودم به جهان
که مرا زاد و که پرورد چنین
سر پستان که بردم به دهان
هرگز این گونهٔ زردی که مراست…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
تو با خورشید زندگی میکنی، شعری از آنا آخماتووا
دیگر از یک لیوان نخواهیم خورد
نه آبی، نه شرابی
دیگر بوسههای صبحگاهی نخواهند بود
و تماشای غروب از پنجره نیز
تو با خورشید زندگی میکنی
من با ماه
در ما ولی فقط یک عشق زنده است
برای من، دوستی وفادار و ظریف
برای تو دختری سرزنده و شاد…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
یک دل نه، صد دل؛ داستان کوتاهی از سیمین بهبهانی
دختر به خیابان آمد، آراسته و دلپسند. هوا سرشار بود از عطر شکوفههای بهاری. نفس بیخ زبان طعم عسل میگذاشت. خنکای نسیم جان را تازه میکرد.
سفره هفتسین دختر هیچ کم نداشت با سیب و سرکه و سمنو و سبزه و سنجد و سکّه. باید سری به گلفروشی…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
اما آن بوسه های نگرفته و نداده؛ آنا آخماتووا
چگونه فراموش کنم که جوانی من چطور سرد و خاموش گذشت؟
چگونه زندگی روزمره جای همه چیز را گرفت
و عمرم مثل دعای یکشنبه ی کلیسا، یکنواخت و خسته کننده سپری شد؟
چه راهها دوشادوش آنکس رفتم که اصلا دوستش نداشتم
و چه بارها دلم هوای آنکس کرد که…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
حسرت؛ شعری از فروغ فرخزاد
از من رمیده یی و من ساده دل هنوز
بی مهری و جفای تو باور نمی کنم
دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این
دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم
رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید
دیگر چگونه عشق ترا آرزو کنم
دیگر چگونه مستی یک بوسه ترا…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
عفرین سقوط کرد…؛ داستان کوتاهی از ماندانا خاتمی
عفرین سقوط کرد.
باید بگویم اصلا اندوهگین نشدم و مانند بقیه مدعیان حقوق بشر، سوگوار ارزشها نشدم.
به هیچ وجه هم نگرانِ افتادن آخرین برگ ِ خشک از درخت خزان زدهٔ انسانیت و شرافت نیستم.
منتظر قضاوت همان یک سطر از تاریخ هم نیستم. اهمیتی…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
اقبال من، شعری از محمد حسین بهجت تبریزی (شهریار)
تیره گون شد کوکب بخت همایون فال من
واژگون گشت از سپهر واژگون اقبال من
خنده بیگانگان دیدم نگفتم درد دل
آشنایا با تو گویم گریه دارد حال من
با تو بودم ای پری روزی که عقل از من گریخت
گر تو هم از من گریزی وای بر احوال من
روزگار…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
ای رنجبر؛ سروده ای از پروین اعتصامی
تا بکی جان کندن اندر آفتاب ای رنجبر
ریختن از بهر نان از چهر آب ای رنجبر
زینهمه خواری که بینی زافتاب و خاک و باد
چیست مزدت جز نکوهش یا عتاب ای رنجبر
از حقوق پایمال خویشتن کن پرسشی
چند میترسی ز هر خان و جناب ای رنجبر
جمله…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...