مرور رده

فرهنگ

دلم سخت معجزه می‌خواهد؛ شعری از پل الوار

من اینجا دلم سخت معجزه می‌خواهد و تو انگار معجزه‌هایت را گذاشته‌ای برای روز مبادا. چشم‌اندازى عریان که دیرى در آن خواهم زیست چمنزارانى گسترده دارد که حرارت تو در آن آرام گیرد چشمه‌هایى که پستان‌هایت روز را در آن به درخشش وا…
ادامه مطلب ...

شعر من در مدح هیچ‌کس نیست، شعری از ویکتور خارا

نه برای خواندن است که می‌خوانم نه برای عرضه‌ی صدایم. نه! من آن شعر را با آواز می‌خوانم که گیتار پُر احساس من می‌سراید. چرا که این گیتار قلبی زمینی دارد. و پرنده‌وار، پرواز کُنان در گذر است. و چون آب مقدس دلاوران و شهیدان را به مهر و…
ادامه مطلب ...

امید؛ شعری از ناظم حکمت

جنازه‌ام زیر چکمه‌های شما نمی‌ماند برمی‌خیزد شما را قدرت آن نیست که زمین گیرم کنید تابوت من روان نمی‌شود روی دست‌ها و پله‌ها برای رسیدن به من کوتاهند. ستاره‌ای می‌شوم خورشید، ماه با باران می‌بارم و جهان از گل‌های کوچکم سرشار…
ادامه مطلب ...

عاشق زنی مشو که می خواند، شعری از مارتا ریورا گرید

عاشق زنی مشو که می خواند که زیاد گوش می دهد زنی که می نویسد عاشق زنی مشو که فرهیخته است افسونگر، وهم آگین، دیوانه عاشق زنی مشو که می اندیشد که می داند، که داناست که توان پرواز دارد زنی که خود را باور دارد عاشق زنی مشو که هنگام عشق…
ادامه مطلب ...

اگر تو بیایی و به در بزنی، شعری از آنا آخماتووا

به خود یاد دادم که عاقل باشم و ساده زندگی کنم به آسمان بنگرم و خدا را شکر گویم دم غروب انقدر راه بروم که خسته شوم و جان نداشته باشم به دلواپسی ها گوش دهم. وقتی برگهای گیاه روییده در مسیل رود خش خش می کنند و میوه های زرد و سرخ سماق کوهی…
ادامه مطلب ...

چه زیباست اندیشیدن به تو، شعری از ناظم حکمت

چه زیباست اندیشیدن به تو در میان اخبار مرگ و پیروزی در زندان زمانی که از مرز چهل سالگی می‌گذرم چه زیباست اندیشیدن به تو به دستانت روی پارچه آبی به موهایت نرم و ابریشم‌گون چون خاک دلداده‌ام استانبول شوق دوست داشتنت چون من دیگری در…
ادامه مطلب ...

گفتگوی من و نازی زیر چتر؛ شعری از حسین پناهی

نازی: بیا زیر چتر من که بارون خیست نکنه می گم که خلی قشنگه که بشر تونسته آتیشو کشف بکنه و قشنگتر اینه که یادگرفته گوجه را تو تابه ها سرخ کنه و بعد بخوره راسی راسی؟ یه روزی اگه گوجه هیچ کجا پیدانشه اون وقت بشر چکار کنه؟ من: هیچی…
ادامه مطلب ...

صبح فردا ما قهوه نخواهیم نوشید شعری از سهام شعشاع

صبح فردا ما قهوه نخواهیم نوشید و هیچ دسته گلی به میعادگاهمان نخواهد آمد با اوهام غربت خود به خواب می رویم هرکداممان در شب سرما در بستر خود غرق خواهیم شد و سپس؟ سپس جای بوسه ها برگونه ها خواهد خشکید و در هم‌آغوشی عشق بلند بالا…
ادامه مطلب ...

به خاطر ابرها تو را گفتم، شعری از پابلو نرودا

به خاطر ابرها تو را گفتم به خاطر درختِ دریا تو را گفتم برای هر موج، برای پرندگانِ در شاخسار برای سنگریزه های صدا برای چشمی که چهره یا چشم انداز می شود و آسمانش را رنگ می دهد خواب برای هر شب نوشانوش برای حصار جاده ها برای پنجره گشوده…
ادامه مطلب ...

بن بست؛ شعری از افشین یداللهی

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود گاهی تمام حادثه از دست می رود گاهی همان کسی که دم از عقل می زند در راه هوشیاری خود مست می رود گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست وقتی که قلب خون شده بشکست می رود اول اگر چه با سخن از عشق آمده…
ادامه مطلب ...

چشمان قهوه‌ای بی ملاحظه غزلی از میرفواد میرشاه ولد

پیوسته گرچه چشم تو، غرقِ خماری است ابروی تو مزارعِ خشخاش کاری است لبخند تو گشایش بختی که باز نیست انگیزه ی همیشه ی شب زنده داری است این چشم هایِ قهوه ایِ بی ملاحظه تلفیقی از نجابت و بی بند و باری است یک لحظه را کنار تو بودن برای…
ادامه مطلب ...