مرور رده
فرهنگ
نوروز بمانید که ایّام شمایید، شعری از پیرایه یغمایی
نوروز بمانید که ایّام شمایید
آغاز شمایید و سرانجام شمایید
آن صبح نخستین بهاری که ز شادی
می آورد از چلچله پیغام، شمایید
آن دشت طراوت زده آن جنگل هشیار
آن گنبد گردننده ی آرام شمایید
خورشید گر از بام فلک عشق فشاند
خورشید شما، عشق…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
گاه و بیگاه فرو میشوی؛ شعری از پابلو نرودا
گاه و بیگاه فرو میشوی
در چاهِ خاموشیات
در ژرفای خشم پرغرورت
و چون بازمیگردی
نمیتوانی حتا اندکی
از آنچه در آنجا یافتهای
با خود بیاوری
عشق من، در چاهِ بستهات
چه مییابی؟
خزهی دریایی، مانداب، صخره؟
با چشمانی بسته چه می…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
خبر کوتاه بود شعری از هوشنگ ابتهاج
خبر کوتاه بود:
_«اعدامشان کردند.»
خروش دخترک برخاست.
لبش لرزید.
دو چشم خستهاش از اشک پُر شد،
گریه را سر داد…
و من با کوششی پُر درد، اشکم را نهان کردم.
_چرا اعدامشان کردند؟
میپرسد ز من با چشم اشکآلود،
چرا اعدامشان کردند؟
_…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
ستیزه؛ شعری از فروغ فرخزاد
شب چو ماه آسمان پر راز
گرد خود آهسته می پیچد حریر راز
او چو مرغی خسته از پرواز
می نشیند بر درخت خشک پندارم
شاخه ها از شوق می لرزند
در رگ خاموششان آهسته می جوشد
خون یادی دور
زندهگی سر میکشد چون لاله یی وحشی
از شکاف گور
از زمین دست…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
پریزاد من و ترنج چوبینش، داستان کوتاهی از سیمین بهبهانی
پریزاد شیرینم! قندم، عسلم، شیرم، شکرم! ترنج چوبینت میشکافند تا مردهات برآرند و به خاکت بسپارند به سال هشتم عمر!
زاده شدی به سرزمین توهم نژاد برتر، بدان جا که کورهها افروخته بودند و جهودان را سوخته. کولیان را حوالهٔ مرگ کرده بودند و…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
حسین منزوی در چهار برداشت
حسین منزوی خود؛ عشق بود آیا میشناسیدش...
غزال غزل در ۴ برداشت
نوشته ای از حمید محمدی
زاده نخستین روز خزان بود و همه زندگیاش رنگی از پاییز داشت. مردی که او را یکی از قلههای بنام غزل معاصر نام دادهاند، در گیر ودار زندگی روزمره و…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
این منم؛ شعری از شقایق بنی اسدی
نقطه... اینجا تمام شد جمله
باز از ابتدای خط بنویس
زندگی را غلط نوشتی که!!!!
پاک کن زود! سرسری ننویس
اشکهایم روان و سرگردان
باز هم این هوا مساعد نیست!
آینه رازدار خوبی باش
این منم؟ لاف میزنی! من کیست؟؟!!
در سرم یک هوار خاموش است
در…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
باز هر دو درد کشیدیم؛ شعری از آنا اشویر
به دنیا که آمدم
خونِ مادرم
ریخت از لای پاهاش.
هر دو درد کشیدیم
او بیش از من.
مادرم که مرد
خون مادرم
ریخت
رفت از لای پاهاش
و باز هر دو درد کشیدیم
و باز، او بیش از من
آنا اشویر
مترجم: محمدرضا فرزاد
منبع: کتاب نبودنت
ناشر: چشمه
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
داستان کوتاه پنجره بیمارستان نوشتۀ پائولو کوئلیو
دو بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود بنشیند. ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آن ها ساعت ها با هم صحبت…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
داستان کوتاه مادلن نوشتۀ صادق هدایت
پریشب آنجا بودم، در آن اطاق پذیرائی کوچک. مادر و خواهرش هم بودند، مادرش لباس خاکستری و دختـرانش لباس سرخ پوشیده بودند، نیمکت های آنجا هم از مخمل سرخ بود، من آرنج را روی پیانو گذاشـته بـه آنهـا نگـاه میکردم. همه خاموش بودند مگر سوزن گرامافون…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
اسکورت؛ شعری از محمد پورسینا
تیتر اول روزنامه ها
اسم من را نوشته اند
که تقاضای پناهندگی
در کتار تو را کرده ام،
بعد از تو خیابان های شهر
تنها من را به مرگ نزدیک می کنند.
پیاده روها پاورقی شهرند
که من را بی تو به حاشیه می کشانند،
بعد از تو در کنار پیاده روها…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
طلا رنگ است، شعری از سیمین بهبانی
و دل، لرزان، هراسان، چهره پر بیم
به گور سرد وحشت زا نظر دوخت
شرار حرص آتش زد به جانش
طمع در خاطرش صد شعله افروخت
به هر لوح و به هر سنگ و به هر گور
زده تاریکی و اندوه شب ، رنگ
نه غوغایی، به جز نجوای ارواح
نه آوای، مگر بانگ شباهنگ…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...