طلا رنگ است، شعری از سیمین بهبانی

و دل، لرزان، هراسان،‌ چهره پر بیم
به گور سرد وحشت زا نظر دوخت
شرار حرص آتش زد به جانش
طمع در خاطرش صد شعله افروخت
به هر لوح و به هر سنگ و به هر گور
زده تاریکی و اندوه شب ،‌ رنگ
نه غوغایی، به جز نجوای ارواح
نه آوای، مگر بانگ شباهنگ
به نرمی زیر لب تکرار می کرد
سخن های عجیب مرده شو را
که: با این مرده، دندان طلا هست
نمایان بود چون می شستم او را
فروغ چند دندان طلا را
به چشم خویش دیدم در دهانش
ولی، آوخ! به چنگ من نیفتاد
که اندیشیدم از خشم کسانش
کنون او بود و گنج خفته در گور
به کام پیکر بی جان سردی
به چنگ افتد اگر این گنج، ناچار
تواند بود درمان بهر دردی
به دست آرد گر این زر، می تواند
که سیمی در بهای او ستاند
وزان پس کودک بیمار خود را
پزشکی آرد و دارو ستاند
چه حاصل زین زر افتاده در گور
که کس کام دل از وی بر نگیرد؟
زر اینجا باشد و بیماری آنجا
به بی درمانی و سختی بمیرد؟
کلنگ گور کن بر گور بنشست
سکوت شب چو دیواری فرو ریخت
به جانش چنگ زد بیمی روانکاه
عرق از چهرهٔ بی رنگ او ریخت
ولی با آن همه آشفته حالی
کلنگی می زد از پشت کلنگی
دگر این، او نبود و حرص او بود
که می کاوید شب در گور تنگی
شراری جست از چشم حریصش
چو آن کالای مدفون شد نمودار
دلش با ضربه های تند می زد
به شوق دیدن زر در شب تار
دگر این او نبود و حرص او بود
که شعف و ترس را پست و زبون کرد
کفن را پاره کرد انگشت خشکش
به بی رحمی سری از آن برون کرد
سری کاندر دهان خشک و سردش
طلای ناب بود … آری طلا بود
طلایی کز پیش جان عرضه می کرد
اگر همراه با صدها بلا بود
دگر این او نبود و حرص او بود
که کام مرده را ونسرد، وا کرد
وزان فک کثیف نفرت انگیز
طلا را با همه سختی جدا کرد
سحرگاهان به زرگر عرضه اش کرد
که: بنگر چیست این کالا، بهایش؟
محک زد زرگر و بی اعتنا گفت
طلا رنگ است و پنداری طلایش

مطالب پیشنهادی
یک نظر
  1. ماری

    مانده ام در تنگناي اين حصارِ آهني
    سخت تاريكم در اين شهرِ تهي از روشني!

    اي اهورايي ترين انسان! مرا آزاد كن
    روح من پژمرد در اين خلوت اهريمني

    دشنه هاي ناروا از چارسو مي وزند
    كو جنون غيرتي تاسربرآرد گردني؟!

    سکّه گشته کار وبارِ پارسای دین فروش
    می کند با خنده از جیبِ رعیّت رهزنی !

    شهرزادِ قصّه گو در سیرک بازیگر شده
    همسری را برگزیده از نژادِ ژِرمنی !

    عصمتِ ديرين و رازآلوده ي شرقي كجاست
    عشوه ها گُل مي كند از چهره هاي روغني

    خسته ام اي رستم ِمغموم ! دستم را بگير
    خسته از دست ِبرادرخوانده هاي ناتني…

    #یدالله_گودرزی

نظرتان را بنویسید

آدرس ایمیل شما نزد مامحفوظ است و منتشر نمی شود.