مرور رده
فرهنگ
غزل شماره ۱۹۴: سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
به فتراک جفا دلها چو بربندند بربندند
ز زلف عنبرین جانها چو بگشایند بفشانند
به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند
نهال شوق در خاطر چو برخیزند…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
عکس های نیکی کریمی بر روی فرش قرمز جشنواره فیلم ونیز
فستیوال فیلم ونیز قدیمیترین جشنواره سینمایی دنیا و یکی از بزرگترین جشنوارههای سینمایی جهان بشمار میآید. جشنواره فیلم ونیز نخستین بار در سال ۱۹۳۲ میلادی برگزار شد و در کنار جشنوارههایی چون کن و برلین از مهمترین رخدادهای سینمایی اروپا و…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
داستان کوتاه ققنوس نوشتۀ علی زوار کعبه
نقاش بزرگ، نمایشگاه میگذارد. نقاش بزرگ، سبیل تابداری دارد و موهای جوگندمی مجعدش را دم اسبی کرده است. آنهایی که از نمایشگاه بازدید میکنند، میگویند: «اسموکینگ مناسب این مجلس نیست» اما نقاش بزرگ به نظر هیچکدام اهمیتی نمی دهد.…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
زندگی بیشتر از ظرفیتم طول کشید؛ شعری از صنم میرزاده نافع
حفظ کن فاصله را تا به تو عادت نکنم
به زنِ توی غزلهات حسادت نکنم
حرفها دارم وُ یک عمر نباید بزنم
طبق معمول برو زود، که فرصت نکنم
طبق معمول عذابم بده تا شک نکنم
عاجزم، پیش تو احساسِ شهامت نکنم
زندگی بیشتر از ظرفیتم طول کشید...…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
عکسی تاریخی از پشت صحنه دوبله فیلم گوزن ها
فیلم گوزن ها با کارگردانی مسعود کیمیایی محصول سال ۱۳۵۳ خورشیدی است.
مدیریت دوبلاژ این فیلم برعهده زنده یاد علی کسمایی بود.
بهروز وثوقی با بازی در فیلم گوزن ها جایزه بهترین بازیگر مرد در سومین جشنواره جهانی فیلم تهران در سال ۱۳۵۳ را از آن…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
غزل شماره ۱۹۳: در نظربازی ما بیخبران حیرانند
در نظربازی ما بیخبران حیرانند
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند
جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست
ماه و خورشید همین آینه میگردانند
عهد ما با لب شیرین دهنان…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
داستان کوتاه ریش نوشتۀ اردوان نیکنیا
از اینکه حدود نه سال بود که ریش کثیفش را ندیدهام خوشحال بودم. یعنى دقیقاً از چهلم مامان. هنوز گریههاى مصنوعى و چندش اورش جلوى چشمم بود. کاش مىشد باز هم نبینمش. کاش مىشد از پشت در حرفم را بزنم، او هم قبول کند و از لاى در چیزى را که…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
تصویری کمتر دیدهشده از گویندگان خبر تلویزیون در ۲۳ سال پیش
این عکس مربوط است به سال ۱۳۷۱ و در آن آقایان بابان، افشار، سلطانی، کاشانی و حیاتی دیده میشوند.
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
داستان کوتاه عینک آبی نوشتۀ مریم براتی کاجو
همه ما عاشق عینک خانم معلم علوممان شدیم، درست از همان روز که او برای اولین بار وارد کلاس شد. به خصوص من، از همان اول محو فرم آبی و شیشههایی شدم که زیر نور آفتاب تیره تر به نظر میرسیدند. به خودمان حق میدادیم چون عینک جوری روی صورت خانم…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
هدیه تهرانی؛ از اوج درخشش تا خاموشی
وقتی فیلم «سلطان» در سینما آزادی روی پرده رفت، تنها یک نفر در سالن قدیمی این سینما حضور داشت که دلش می خواست از زور خجالت برود زیر صندلی و تا پایان فیلم و خالی شدن سالن از زیر صندلی بیرون نیاید.
همه در سالن سینما محو دلدادگی سلطان بودند…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
شعر قطار، سروده ای از هیوا مسیح
بگو قطار بایستد
بگو در ماه ترین ایستگاه زمین بماند
بماند سوت بکشد، بماند دیر برود
بماند سوت بکشد، برود
دور شود
بگو قطار بایستد
دارم آرزو می کنم
می خواهم از همین بین راه
از همین جای هیچ کس نیست
کمی از کناره ی دنیا راه بروم
از جاده…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
اسیر سایهها، داستان کوتاهی از فریبا باکری
دم خونهی مامان و بابا همیشه شلوغ بود. برای همین نرسیده به خونه پارک کردم و پیاده به طرف اونجا راه افتادم. هوا تقریباً تاریک شده بود و منم خیلی خسته بودم. مامان و بابام خونه خواهرم یاسی بودند و قرصاشونو خونه جا گذاشته بودند. هنوز پامو از…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...