مرور رده

فرهنگ

معرفی «یاسوجیرو ازو» فیلمساز ژاپنی

یاسوجیرو ازو (۱۲دسامبر ۱۹۰۳ - ۱۲دسامبر ۱۹۶۳) کارگردان و فیلمنامه‌نویس ژاپنی بود. ازو در ناحیه فوکاگاوا توکیو به دنیا آمد. در سن ۱۰ سالگی مادرش او و خواهر و برادرهایش را به خانه پدرشان در ماتسوزاکا فرستاد که بیشتر نوجوانی‌اش آن‌جا گذشت. او…
ادامه مطلب ...

بازگشت جوجه رنگی، داستان کوتاهی از مسعود قادری آذر

مرگ جوجه‌ها از زمانی آغاز شد که خواهر بی‌محابا از پله‌ها پایین آمد. خواهرِ بزرگ از روی جوجه‌‌ی خواهرِ کوچک رد شد و اثری که بر جای گذاشت، محتویات همان تخم‌مرغی بود که جوجه از آن درآمده بود، همراه تعدادی پَر. شش بچه بودیم و شش جوجه رنگی از…
ادامه مطلب ...

تقدیم به… شعری از ادگار آلن پو

اعتنایی ندارم که سهم زمین من بسیار اندک است و این که سالها عشق در دقیقه ای نفرت فراموش می شود شکوه نمی کنم که خرابه ها از من شادتر و شیرین ترند اما از این ناراحتم که تو برای سرنوشت من تاسف می خوری برای من که تنها یک رهگذرم. Edgar…
ادامه مطلب ...

معرفی اروین اشتریتماتر نویسنده آلمانی

اروین اشتریتماتر Erwin strittmatter در سال ۱۹۱۲ بدنیا آمد و کودکی خود را در روستا گذراند. در شانزده سالگی مدرسه را رها کرد و در نانوایی پدر به کار پرداخت. بعدها نان خود را از کارگری در مزارع، رانندگی و کارگری در کارخانه ها در آورد. در جنگ…
ادامه مطلب ...

شمشیر من همین شعر است؛ سیمین بهبهانی

شمشیر خویش بر دیوار آویختن نمی خواهم با خواب ناز جز در گور آمیختن نمی خواهم شمشیر من همین شعر است، پرکارتر ز هر شمشیر با این سلاح شیرین کار خون ریختن نمی خواهم جز حق نمی توانم گفت، گر سر بریدنم باید سر پیش می نهم وز مرگ پرهیختن نمی…
ادامه مطلب ...

من و تو، درخت و بارون…، شعری از احمد شاملو

من باهارم تو زمین من زمینم تو درخت من درختم تو باهار ــ نازِ انگشتای بارونِ تو باغم می‌کنه میونِ جنگلا تاقم می‌کنه. تو بزرگی مثِ شب. اگه مهتاب باشه یا نه تو بزرگی مثِ شب. خودِ مهتابی تو اصلاً، خودِ مهتابی تو. تازه، وقتی بره…
ادامه مطلب ...

روزگارِ غریبی‌ست نازنین؛ شعری از احمد شاملو

دهانت را می‌بویند مبادا که گفته باشی دوستت می‌دارم. دلت را می‌بویند روزگارِ غریبی‌ست، نازنین و عشق را کنارِ تیرکِ راهبند تازیانه می‌زنند. عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد در این بُن‌بستِ کج‌وپیچِ سرما آتش را به سوخت‌بارِ…
ادامه مطلب ...

آخرین سطرها، شعری از آلفرد دو موسه

زمان مرگم فرا رسیده اصوات از اطراف در گوشم می‌پیچد در این شب‌های دشواری و هشیاری همه‌جا لمس‌اش می‌کنم همه‌جا می‌بینم‌اش وقت‌هایی که برای بیچارگی‌ام در تلاشم بدبختی بیشتر بیدار می‌شود وقت‌هایی که می‌خواهم گام بردارم ناگهان همه چیز…
ادامه مطلب ...

زمان محبوس، شعری از مارسلین دزبورد والمور

زمان محبوس زمان را که می‌دواند ساعت در عبور از آن لحظه عظیم به لرزه می‌افتد نفس‌های یکنواخت‌ات چون پرنده‌ای آوازخوان در آشیانه ایمن‌اش و عقربه‌هایی که دیگر نمی‌تپند: همه‌چیز خاموش می‌شود؟ مثل سپیده‌دم روزهایی که در برابرت…
ادامه مطلب ...

غزل شماره ۱۹۲: سرو چمان من چرا میل چمن نمی‌کند

سرو چمان من چرا میل چمن نمی‌کند همدم گل نمی‌شود یاد سمن نمی‌کند دی گله‌ای ز طره‌اش کردم و از سر فسوس گفت که این سیاه کج گوش به من نمی‌کند تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او زان سفر دراز خود عزم وطن نمی‌کند پیش کمان ابرویش…
ادامه مطلب ...

دنیا را از چشمان یک فرشته می‌بینم؛ سیبیل رمبارد

سرزمین‌های ناشناخته در مرزهای جنون ذهن اندیشه را پرواز می‌دهد اشکال عجیب ارواح بی‌رنگ زمان مرا می‌خنداند افسانه‌ای ویرانگر: دنیا را از چشمان یک فرشته می‌بینم رنگ‌ها در هم می‌پیچند خراب می‌شوند می‌خواهم درد دیرینم را برگردانم…
ادامه مطلب ...

نامه یوسف صیادی به بیژن بنفشه خواه بخاطر شوخی با بینی او در خندوانه!

بیژن بنفشه خواه این هفته در مسابقه کمدین‌های برنامه خندوانه شرکت کرد و در بخشی از اجرا، با بینی یوسف صیادی، بازیگر طنز سینما و تلویزیون ایران شوخی کرد. که باعث ایجاد حواشی شد. و حالا او در صفحه‌اش در شبکه‌های اجتماعی نوشته است: سلام…
ادامه مطلب ...