رويکرد فمينيسم به اختلالات روانی زنان

اختلالات روانی زنانمحمدامين شريفي؛ کارشناسي ارشد روانشناسي باليني
فرياد بلند روان درمانگران فمينيستي، بيش از همه متوجه روانکاوي فرويدي است. ناخرسندي روان درمانگران فمينيستي از روانکاوي به دلايل زير است: اولا وقتي روانکاوان به خود جرات مي دهند که از زاويه آسيب شناسي رواني خود، نگاهي به «روابط» بيندازند عمدتا به مادران حمله مي کنند. مادران به عنوان عاملان ابتلاي فرزندانشان به بيش از 70 اختلال از جمله شب ادراري، اسکيزوفرني، اختلالات خوردن و ناتواني هاي يادگيري سرزنش شده اند; در حالي که نقش پدر جنبي فرض شده است. روانکاوان «به قدر کافي خوب مادري کردن» را تعريف مي کنند ولي «به قدر کافي خوب پدري کردن» چه مي شود؟ ثانيا از آنجا که روان درمانگران فمينيستي به «محيط و ساختار اجتماعي و سياسي» در ايجاد ناراحتي هاي رواني شديدا اعتقاد دارند لذا از روانکاوان به دليل ناديده گرفتن نظام خانواده و محيط اجتماعي انتقاد مي کنند. زيرا در روانکاوي به بافت اجتماعي گسترده توجهي نمي شود و اختلال ها و بيماري ها به تعارض هاي دروني نسبت داده شده اند نه به کژ کاري خانواده يا مشکلات اجتماعي و سياسي. براي مثال فرويد در ابتدا بسياري از اختلال هاي بيماران زن خود را جسورانه به بهره کشي جنسي کودکي آنها نسبت داد ولي بعدا موضع خود را عوض کرد و اين اتهام ها را خيالپردازي صرف بيماران قلمداد کرد. در نتيجه درمانگران بعدي نيز با بهره کشي جنسي کودکي به صورت نوعي «خيالپردازي» درون رواني برخورد کردند، نه تجاوز جنسي «واقعي». ثالثا روان درمانگران فمينيستي معتقدند که اين عقيده فرويد که «زيست شناسي سرنوشت است» في الواقع تلاش اورا براي محدود کردن قدرت و مقام زنان نشان مي دهد.
روان درمانگران فمينيستي معتقدند که «نگرش قالبي نقش جنسي» باعث شده است که زنان ناراحتي هاي خود را درون سازي کنند- به زباني ساده تر در درون خودشان بريزند و سکوت کنند- و مردان برون سازي کنند. نتيجه اين «نگرش قالبي نقش جنسي» اين است که مردان اختلا ل هايي چون سو» مصرف الکل و دارو و اختلا ل شخصيت ضد اجتماعي را بيشتر برون سازي کنند در حالي که زنان اختلا ل هاي عاطفي، ترسهاي مرضي، وسواسهاي فکري وعملي و وحشت زدگي بيشتري نشان دهند که عمدتا ناشي از درون سازي کردن مشکلا ت است. فشارهاي فرهنگي معمولا از طريق رسانه هاي گروهي، نهادهاي مذهبي و زبان جنسيت گرا وارد مي شوند. اين رسانه ها پيام هايي را درمورد بي کفايتي جنسيت، رفتار نقش جنسي کليشه اي و ارزشهاي شخصي منفي القامي کنند. براي مثال کتابهاي درسي عموما دختر بچه ها را منفعل و ترسو و پسربچه ها را ماجراجو و جسور توصيف مي کنند. معلمان شکست هاي تحصيلي دخترها را به «بي کفايتي» و شکست هاي پسران را به «تلا ش نکردن» نسبت مي دهند. فمينيست ها معتقدند که اين پيام هاي اجتماعي، ابعاد ظلم دروني شده هستند چرا که پيام هاي بيروني پس از مدتي بخشي از فکر و احساس ما مي شوند.
دخترها بندرت براي دنبال کردن فعاليت هايي که مستلزم «خود مختاري يا مهارت» هستند، ترغيب مي شوند. به آنها گفته مي شود عروسک بازي و مهمان بازي کنند در حالي که پسران را به فضا نوردي يا پليس بازي ترغيب مي کنند. دخترها در همان سنين اوليه وقتي که پيروي ا زانتظارات جامعه را آغاز مي کنند، خود و اميال واقعي خويش را خوار مي شمرند. «تعارض ها و انتظارهاي نقش جنسي» معمولا حس خود کاذب به بار مي آورد. زنان مجبور مي شوند مقررات جنسي اي را بپذيرند که جامعه بر ضرورت آنها، براي اين که مقبول مردان باشند، تاکيد مي کند. مثلا يکي از انتظارهاي نقش جنسي اين است که از زنان انتظار مي رود که هميشه خانم باشند، هرگز ناسزا نگويند، کتک نزنند يا عصباني نشوند، آنها بايد بکوشند مردان را خشنود کنند واز همه مهمتر هرگز دريک بازي از مردان باهوش تر نباشند يا آنها را شکست ندهند. بعد از سالها زندگي در دنياي دروغين و ناخشود کننده ، مخزن خشم، ناکامي و رنجش زنان متراکم مي شود و اغلب به صورت رفتارهاي خود ويرانگر بروز مي کند. نگرش کليشه اي درباره نقش جنسي توان همه آدمها را محدود مي کند و نه فقط زنها را. هنگامي که افراد مجبور مي شوند از انتظارهاي جنسي پيروي کنند،نمي توانند به مهارت ها يا تمايلا ت خود در زمينه هاي خارج از مرزهاي جنسي خويش دست يابند. افراد به ويژه زنهايي که به جهت گيري سنتي نقش جنسي خود تن داده اند بسيار بيشتر از زنهايي که به نقش ها و انتظارهاي زنانه سنتي پاي بند نبوده اند، افسرده و مضطرب هستند، اعتماد به نفس کمتري دارند و گوشه گيرترند.
ناراحتي زنان در عين حال ناشي از استرس هايي است که ثمره «عدم حمايت جامعه» از تغيير نقش هاي آنهاست.
زنان وارد نقش هاي تازه اي شده اند، استقلا ل بيشتري کسب کرده اند ولي چون جامعه اکراه دارد که همراه با آنها تغيير کند، مانع از موفقيت آنها مي شود. «فشار نقش» مشکل ديگري است; فشار نقش عبارت است از فشارهاي متضاد نقش هاي مختلف. براي مثال ممکن است خانمي در طول روز کار کند، بعدازظهر به دانشگاه برود و شب از خانواده مراقبت کند. او بايد چهار نقش مختلف را اجرا کند (کارمند، مادر، همسر، دانشجو) و فشار انجام دادن شايسته همه اينها واقعا توان فرساست. «تعارض نقش» نيز مشکل ديگري است که عبارت است از برخورد نقش ها با هم. مثل زماني که عناصر موجود در مادر خوب بودن، با عناصر دانشجوي خوب بودن در تعارض قرار بگيرد. بسياري از زنان به دليل سپردن فرزندانشان به مهد کودک، احساس مي کنند که بايد بين مادر خوب بودن و داشتن يک شغل بامعني و هدف مند يکي را انتخاب کنند. آتشي که به اين گناه دامن مي زند پيام هايي است که جامعه درباره فرزند پروري مناسب مي فرستد. «ضربه جنسي» عامل مهم ديگري براي آسيب رواني در بين زنان است. زن هايي که در کودکي يا بزرگسالي خشونت جنسي را تجربه کرده اند، در مقايسه با زناني که چنين تجربه اي نداشته اند، دنيا را از دريچه ديگري مي بينند. آنها همواره احساس مي کنند با ديگران بيگانه هستند و از آنها فاصله رواني دارند.
از ديدگاه فمينيستي زناني که ضربه جنسي را تجربه کرده اند دو بار قرباني مي شوند، يک بار هنگام عمل و بار ديگر توسط جامعه، حرفه پزشکي و قانون. سرزش کردن زنان به خاطر تجاوز جنسي راهي براي ناديده گرفتن خشونت و ماهيت آسيب زاي جرم است. مسوول شناختن زن براي تجاوز جنسي با اين نتيجه گيري که آنها مقررات جامعه را نقض مي کنند (مقرراتي که مي گويد هميشه بايد از خودت مراقبت کني) باعث مي شود که بسياري از زنان اين اقدام فجيع را گزارش ندهند. در عوض قربانيان اين تجاوزها بايد احساس گناه کنند و خشم فرو خورده خود را در نشانه هايي چون افسردگي، انکار، اضطراب، اختلا ل هاي خواب، عزت نفس کم، کژکاري هاي جنسي و غيره نشان دهند.
مرتبه اقتصادي پايين زنان به ايجاد و حفظ ناراحتي آنها بيشتر دامن مي زند. زنان همچنان در مشاغل کم مزد و دون پايه دسته بندي مي شوند. فاصله زياد دستمزدها، امکانات کم رفاه اجتماعي و اين انتظار که زنان بايد عمدتا مسووليت مراقبت از فرزندان را برعهده داشته باشند، دست به دست هم مي دهند تا زنان را از لحاظ اقتصادي در وضعيت ناخوشايند، و از اين رو ضعيف و درمانده نگه دارند.

منبع: روزنامه مردمسالاری

مطالب پیشنهادی

نظرتان را بنویسید

آدرس ایمیل شما نزد مامحفوظ است و منتشر نمی شود.