مرگ اندیشی در جریان شعر معاصر

اگر شعر امروز واقعا شعر زندگی باشد، باید حضور مرگ در شعر، عمیق تر و بیشتر از گذشته شده باشد، چرا که مهم ترین اتفاق هر زندگی مرگ است. مرگ و زندگی چنان در هم آمیخته شده که وجود یکی بدون دیگری بی معنی است.
اگر در اشعار کلا سیک، نگاه به مرگ، نگاهی عارفانه و پیچیده در لفاف صنایع لفظی و معنوی، اشاره وار و مختصر است اما در شعر معاصر نگاه به مرگ، براساس ویژگی های شعر امروز، صریح و صمیمی و زمینی است.
«باید استاد و فرود آمد
بر آستان دری که کوبه ندارد
چرا که اگر بگاه آمده باشی، دربان به انتظار توست و اگر بی گاه
به در کوفتنت پاسخی نمی آید» (۱)
مردن، ایستادن و قرار گرفتن در مقابل دری است که نیاز به کوبیدنش نیست. وقتی نوبت انسانی فرا می رسد، در باز است و نگهبان منتظر والا در کوبیدن – اگر زمانش نرسیده باشد – به نتیجه ای منجر نمی شود.
این مهم ترین ویژگی مرگ است: واقعیتی که زمانش معلوم نیست، واقعیتی چنان بزرگ که هر انسانی مجبور به فروتنی در مقابل آن است.
«کوتاه است در
پس آن به که فروتن باشی
آئینه ای نیک که پرداخته توانی بود آن جا
تا آرسته گی را
پیش از درآمدن
در خود نظر کنی» (۲)
این واقعیت سرد و خشن در نگاه شاعران معاصر هرگز سیاه نیست و حتی گاهی برای آنها که از زندگی پوچ امروزی خسته شده اند، نجات و آرامش است.
«زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دی ماه است
من راز فصل ها را می دانم
و حرف لحظه ها را می فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک، خاک پذیرنده
اشارتی است به آرامش» (۳)
فروغ فرخزاد، زندگی را به سالی تشبیه می کند که چهار فصل دارد و زمستان که می رسد باید به انتظار مرگ نشست اما او مرگ را پایان داستان نمی داند و اشاراتی زیبا به زندگی و زایش پس از مرگ دارد:
«دستهایم را در باغچه می کارم
سبز خواهد شد، می دانم، می دانم، می دانم
و پرستوها در گودی انگشتان جوهری ام
تخم خواهند گذاشت.» (۴)
«شاید حقیقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
و سال دیگر، وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره همخوابه می شود
و در تنش فوران می کنند
فواره های سبز ساقه های سبکبار
شکوفه خواهد داد ای یار، ای یگانه ترین یار» (۵)
بدین ترتیب باید گفت که از نگاه او، همچنانکه هر زندگی به مرگی منتهی می شود، هر مرگی هم به زندگی دیگری کشیده می شود. فروغ دفن انسان ها را به کاشتن گیاهی در خاک تشبیه می کند که در زمستان انجام می شود و وقتی فصل رویش، فصل بهار می رسد، زندگی دوباره آغاز می شود. این آمیختگی مرگ و زندگی در نگاه خاص و شرقی سهراب سپهری به شکلی دیگر متجلی می شود. سهراب هرجا از زندگی سخن می گوید، پای مرگ را هم به میان می کشد و همان نگاه روشنی که به زندگی دارد، به مرگ نیز دارد:
«زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود

و اگر مرگ نبود، دست ما در پی چیزی می گشت
… و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوتر نیست
مرگ وارونه یک زنجره نیست
مرگ در ذهن اقاقی جاری است
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید
مرگ با خوشه انگور می آید به دهان
مرگ در حنجره سرخ گلو می خواند
مرگ مسوول قشنگی پرشاپرک است
مرگ گاهی ریحان می چیند
… و همه می دانیم
ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است» (۶)
با همه این احوال باید گفت مرگ در این شعرها آن درخشندگی، عظمت و اوجی که در اشعار کلاسیک بالاخص غزل های عرفانی ایرانی داشت، ندارد. برای نزدیکی بیشتر ذهن به دوبیتی زیر توجه کنید:
مرگ اگر مرد است گو نزد من آی
تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ
من از او عمری ستانم جاودان
او زمن دلقی رباید رنگ رنگ
شاید برای طعنه زدن به فراموشی آن نگاه عمیق به مرگ است که سلمان هراتی چنین شعری سروده است:
«… من هم می میرم
اما در خیابانی شلوغ
در برابر بی تفاوتی چشم های تماشا
زیر چرخ های بی رحم ماشین
ماشین یک پزشک عصبانی
وقتی از بیمارستان دولتی بر می گردد
پس دو روز بعد
در ستون تسلیت روزنامه
زیر عکس ۴*۶ خواهند نوشت
ای آنکه رفته ای…
چه کسی سطل های زباله را پر می کند؟» (۷)
نگاه به مرگ، همچنان که نگاه به زندگی، با انقلاب اسلامی عوض شد و گسترش فرهنگ شهادت بالاخص پس از تجاوز عراق به ایران و در هشت سال دفاع مقدس رزمندگان، بر حوزه شعر هم اثر گذاشت.
او مست و خراب جام نابی دگر است
هر قطره خون او گلا بی دگر است
بنگر که شهید خفته در دامن خاک
در مشرق عشق، آفتابی دگر است
«وحید امیری»
* * *
آن مرغ که پر زند به بام و بر دوست
خواهد که دهد سر به دم خنجر دوست
این نکته نوشته اند بر دفتر عشق
سر دوست ندارد آنکه دارد سر دوست
«قیصر امین پور»
* * *
کس چون تو طریق پاکبازی نگرفت
با زخم، نشان سرفرازی نگرفت
زین پیش دلا ورا، کسی چو تو شگفت
حیثیت مرگ را به بازی نگرفت
«حسن حسینی»
* * *
عمری به اسارت تو بودم ای مرگ
لرزان ز اشارت تو بودم ای مرگ
امروز خوش آمدی، صفا آوردی
مشتاق زیارت تو بودم ای مرگ
«علرضا قزوه» (۸)

پاورقی:
(۱) شعر در آستانه از مجموعه در آستانه – احمد شاملو
(۲) همان
(۳) شعر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد – فروغ فرخزاد
(۴) شعر تولدی دیگر – فروغ فرخزاد
(۵) شعر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد – فروغ فرخزاد
(۶) شعر صدای پای آب – سهراب سپهری
(۷) شعر من هم می میرم از مجموعه دری به خانه خورشید – سلمان هراتی
(۸) همه رباعی ها برگرفته از کتاب رباعی امروز – به کوشش محمدرضا عبدالملکیان

مطالب پیشنهادی

نظرتان را بنویسید

آدرس ایمیل شما نزد مامحفوظ است و منتشر نمی شود.