مرور رده
ادبیات
شب قدری که دمی پیش تو ماندم خوش بود؛ شعری از حسین منزوی
شب قدری که دمی پیش تو ماندم خوش بود
کامی از عمر که همراه تو راندم خوش بود
در خیالم که نه پرهیز و نه پروای تو داشت
بوسه ها کز لب نوش تو ستاندم خوش بود
و آن همه گل که نسیمانه به شکرانه ی تو
چیدم از باغ دل و بر تو فشاندم خوش بود…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
داستان کوتاه «نسخهپیچ»، نوشته ابوذر قاسمیان
از وقتی احد ترخیص شد، بهداری بدون سرباز ماند. در به در دنبال کسی میگشتند که از دارو و این جور چیزها سر در بیاورد. از گوراب تا دهلران راهی نبود، ولی آمبولانس پادگان تا روشن بشود نصف روز گذشته بود. پادگان که نه، منطقهای عملیاتی توی…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
در فاصله دو سکوت، شعری از یانیس ریتسوس
درِ این اتاقها را
یکییکی باز میکنیم و
سرک میکشیم
از اتاق سفید میرسیم
به اتاق صورتی
از اتاق سبز میرسیم
به اتاق سیاه
از آبانبار قدیمی میرسیم
به صندوقخانهی مادربزرگ
من این درها را تنها برای تو باز کردهام
من این ستارهها…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
به تو می اندیشم، شعری از ویکتور خارا
به تو می اندیشم
در گذر از خیابان های شهر
به تو می اندیشم
هنگامی که به چهره ها می نگرم
از میان پنجره های مه آلود
نمی دانم که کیستند و چه می کنند
به تو می اندیشم
عشق من، به تو می اندیشم
همراه زندگی من
اکنون و در آینده
ساعت…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
دلم سخت معجزه میخواهد؛ شعری از پل الوار
من اینجا
دلم سخت معجزه میخواهد و
تو انگار
معجزههایت را
گذاشتهای برای روز مبادا.
چشماندازى عریان
که دیرى در آن خواهم زیست
چمنزارانى گسترده دارد
که حرارت تو در آن آرام گیرد
چشمههایى که پستانهایت
روز را در آن به درخشش وا…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
شعر من در مدح هیچکس نیست، شعری از ویکتور خارا
نه برای خواندن است که میخوانم
نه برای عرضهی صدایم.
نه!
من آن شعر را با آواز میخوانم
که گیتار پُر احساس من میسراید.
چرا که این گیتار قلبی زمینی دارد.
و پرندهوار، پرواز کُنان در گذر است.
و چون آب مقدس
دلاوران و شهیدان را به مهر و…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
امید؛ شعری از ناظم حکمت
جنازهام زیر چکمههای شما نمیماند
برمیخیزد
شما را قدرت آن نیست که زمین گیرم کنید
تابوت من روان نمیشود روی دستها
و پلهها برای رسیدن به من کوتاهند.
ستارهای میشوم
خورشید، ماه
با باران میبارم و
جهان از گلهای کوچکم سرشار…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
عاشق زنی مشو که می خواند، شعری از مارتا ریورا گرید
عاشق زنی مشو که می خواند
که زیاد گوش می دهد
زنی که می نویسد
عاشق زنی مشو که فرهیخته است
افسونگر، وهم آگین، دیوانه
عاشق زنی مشو که می اندیشد
که می داند، که داناست
که توان پرواز دارد
زنی که خود را باور دارد
عاشق زنی مشو که هنگام عشق…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
اگر تو بیایی و به در بزنی، شعری از آنا آخماتووا
به خود یاد دادم که عاقل باشم و ساده زندگی کنم
به آسمان بنگرم و خدا را شکر گویم
دم غروب انقدر راه بروم
که خسته شوم و جان نداشته باشم به دلواپسی ها گوش دهم.
وقتی برگهای گیاه روییده در مسیل رود خش خش می کنند
و میوه های زرد و سرخ سماق کوهی…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
چه زیباست اندیشیدن به تو، شعری از ناظم حکمت
چه زیباست اندیشیدن به تو
در میان اخبار مرگ و پیروزی
در زندان
زمانی که از مرز چهل سالگی میگذرم
چه زیباست اندیشیدن به تو
به دستانت روی پارچه آبی
به موهایت نرم و ابریشمگون
چون خاک دلدادهام استانبول
شوق دوست داشتنت
چون من دیگری در…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
گفتگوی من و نازی زیر چتر؛ شعری از حسین پناهی
نازی: بیا زیر چتر من که بارون خیست نکنه
می گم که خلی قشنگه که بشر تونسته آتیشو کشف بکنه
و قشنگتر اینه که
یادگرفته گوجه را
تو تابه ها
سرخ کنه و بعد بخوره
راسی راسی؟ یه روزی
اگه گوجه هیچ کجا پیدانشه
اون وقت بشر چکار کنه؟
من: هیچی…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
دریغا پاییز؛ شعری از بیژن نجدی
درخت
شعرش را روی پاییز مینویسد
پاییز
شعرش را روی درخت
من بر پاییز نوشتهام
بر درختان افتاده
دریغا من...
دریغا پاییز...
دریغا درخت...
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...