مرور رده
ادبیات
صبح فردا ما قهوه نخواهیم نوشید شعری از سهام شعشاع
صبح فردا ما قهوه نخواهیم نوشید
و هیچ دسته گلی به میعادگاهمان نخواهد آمد
با اوهام غربت خود به خواب می رویم
هرکداممان
در شب سرما
در بستر خود غرق خواهیم شد
و سپس؟
سپس
جای بوسه ها برگونه ها خواهد خشکید
و در همآغوشی
عشق بلند بالا…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
به خاطر ابرها تو را گفتم، شعری از پابلو نرودا
به خاطر ابرها تو را گفتم
به خاطر درختِ دریا تو را گفتم
برای هر موج، برای پرندگانِ در شاخسار
برای سنگریزه های صدا
برای چشمی که چهره یا چشم انداز می شود
و آسمانش را رنگ می دهد خواب
برای هر شب نوشانوش
برای حصار جاده ها
برای پنجره گشوده…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
بن بست؛ شعری از افشین یداللهی
گاهی مسیر جاده به بن بست می رود
گاهی تمام حادثه از دست می رود
گاهی همان کسی که دم از عقل می زند
در راه هوشیاری خود مست می رود
گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلب خون شده بشکست می رود
اول اگر چه با سخن از عشق آمده…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
چشمان قهوهای بی ملاحظه غزلی از میرفواد میرشاه ولد
پیوسته گرچه چشم تو، غرقِ خماری است
ابروی تو مزارعِ خشخاش کاری است
لبخند تو گشایش بختی که باز نیست
انگیزه ی همیشه ی شب زنده داری است
این چشم هایِ قهوه ایِ بی ملاحظه
تلفیقی از نجابت و بی بند و باری است
یک لحظه را کنار تو بودن برای…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
نوروز بمانید که ایّام شمایید، شعری از پیرایه یغمایی
نوروز بمانید که ایّام شمایید
آغاز شمایید و سرانجام شمایید
آن صبح نخستین بهاری که ز شادی
می آورد از چلچله پیغام، شمایید
آن دشت طراوت زده آن جنگل هشیار
آن گنبد گردننده ی آرام شمایید
خورشید گر از بام فلک عشق فشاند
خورشید شما، عشق…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
گاه و بیگاه فرو میشوی؛ شعری از پابلو نرودا
گاه و بیگاه فرو میشوی
در چاهِ خاموشیات
در ژرفای خشم پرغرورت
و چون بازمیگردی
نمیتوانی حتا اندکی
از آنچه در آنجا یافتهای
با خود بیاوری
عشق من، در چاهِ بستهات
چه مییابی؟
خزهی دریایی، مانداب، صخره؟
با چشمانی بسته چه می…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
خبر کوتاه بود شعری از هوشنگ ابتهاج
خبر کوتاه بود:
_«اعدامشان کردند.»
خروش دخترک برخاست.
لبش لرزید.
دو چشم خستهاش از اشک پُر شد،
گریه را سر داد…
و من با کوششی پُر درد، اشکم را نهان کردم.
_چرا اعدامشان کردند؟
میپرسد ز من با چشم اشکآلود،
چرا اعدامشان کردند؟
_…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
ستیزه؛ شعری از فروغ فرخزاد
شب چو ماه آسمان پر راز
گرد خود آهسته می پیچد حریر راز
او چو مرغی خسته از پرواز
می نشیند بر درخت خشک پندارم
شاخه ها از شوق می لرزند
در رگ خاموششان آهسته می جوشد
خون یادی دور
زندهگی سر میکشد چون لاله یی وحشی
از شکاف گور
از زمین دست…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
پریزاد من و ترنج چوبینش، داستان کوتاهی از سیمین بهبهانی
پریزاد شیرینم! قندم، عسلم، شیرم، شکرم! ترنج چوبینت میشکافند تا مردهات برآرند و به خاکت بسپارند به سال هشتم عمر!
زاده شدی به سرزمین توهم نژاد برتر، بدان جا که کورهها افروخته بودند و جهودان را سوخته. کولیان را حوالهٔ مرگ کرده بودند و…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
حسین منزوی در چهار برداشت
حسین منزوی خود؛ عشق بود آیا میشناسیدش...
غزال غزل در ۴ برداشت
نوشته ای از حمید محمدی
زاده نخستین روز خزان بود و همه زندگیاش رنگی از پاییز داشت. مردی که او را یکی از قلههای بنام غزل معاصر نام دادهاند، در گیر ودار زندگی روزمره و…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
این منم؛ شعری از شقایق بنی اسدی
نقطه... اینجا تمام شد جمله
باز از ابتدای خط بنویس
زندگی را غلط نوشتی که!!!!
پاک کن زود! سرسری ننویس
اشکهایم روان و سرگردان
باز هم این هوا مساعد نیست!
آینه رازدار خوبی باش
این منم؟ لاف میزنی! من کیست؟؟!!
در سرم یک هوار خاموش است
در…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
باز هر دو درد کشیدیم؛ شعری از آنا اشویر
به دنیا که آمدم
خونِ مادرم
ریخت از لای پاهاش.
هر دو درد کشیدیم
او بیش از من.
مادرم که مرد
خون مادرم
ریخت
رفت از لای پاهاش
و باز هر دو درد کشیدیم
و باز، او بیش از من
آنا اشویر
مترجم: محمدرضا فرزاد
منبع: کتاب نبودنت
ناشر: چشمه
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...