مرور رده
ادبیات
داستان کوتاه پنجره بیمارستان نوشتۀ پائولو کوئلیو
دو بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود بنشیند. ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آن ها ساعت ها با هم صحبت…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
داستان کوتاه مادلن نوشتۀ صادق هدایت
پریشب آنجا بودم، در آن اطاق پذیرائی کوچک. مادر و خواهرش هم بودند، مادرش لباس خاکستری و دختـرانش لباس سرخ پوشیده بودند، نیمکت های آنجا هم از مخمل سرخ بود، من آرنج را روی پیانو گذاشـته بـه آنهـا نگـاه میکردم. همه خاموش بودند مگر سوزن گرامافون…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
اسکورت؛ شعری از محمد پورسینا
تیتر اول روزنامه ها
اسم من را نوشته اند
که تقاضای پناهندگی
در کتار تو را کرده ام،
بعد از تو خیابان های شهر
تنها من را به مرگ نزدیک می کنند.
پیاده روها پاورقی شهرند
که من را بی تو به حاشیه می کشانند،
بعد از تو در کنار پیاده روها…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
طلا رنگ است، شعری از سیمین بهبانی
و دل، لرزان، هراسان، چهره پر بیم
به گور سرد وحشت زا نظر دوخت
شرار حرص آتش زد به جانش
طمع در خاطرش صد شعله افروخت
به هر لوح و به هر سنگ و به هر گور
زده تاریکی و اندوه شب ، رنگ
نه غوغایی، به جز نجوای ارواح
نه آوای، مگر بانگ شباهنگ…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
عاشقانه؛ شعری از فروغ فرخزاد
ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو ام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شایدم بخشیده از اندوه پیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم زآلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من
ای ز گندمزار ها…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
عشق گاهی در لبخند یک نفر جا خوش میکند، شعری از آنا آخماتووا
عشق
گاه چون ماری در دل میخزد
و زهر خود را آرام در آن میریزد
گاه یک روز تمام چون کبوتری
بر هرّهی پنجرهات کز میکند
و خرده نان میچیند
گاه از درون گلی خواب آلود بیرون میجهد
و چون یخ، نمی، بر گلبرگ آن میدرخشد
و گاه حیله گرانه…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
دیوونه کیه… عاقل کیه؛ سروده ای از حسین پناهی
دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جونور کامل کیه؟
واسطه نیار، به عزتت خمارم
حوصلهی هیچ کسی رو ندارم
کفر نمیگم، سوال دارم
یک تریلی محال دارم
تازه داره حالیم میشه چیکارهام
میچرخم و میچرخونم، سیارهام!
تازه دیدم حرف حسابت…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
داستان کوتاه انیس نوشتۀ سیمین دانشور
در که زدند، بتول خانم خودش در را باز کرد و از دیدن انیس جا خورد. دو تپه سرخاب روی گونهها، چکمهی سیاه لاستیکی به پا و پیراهن قرمز چسبان تنش بود و زانوها و قسمتی از رانهایش را با سخاوت به نمایش گذاشته بود، نه چادر نمازی و نه سربند سفید که…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
زندانی؛ شعری از سیمین بهبهانی
هیچ دانی ز چه در زندانم؟
دست در جیب جوانی بردم
ناز شستی نه به چنگ آورده
ناگهان سیلی ی سختی خوردم
من ندانم که پدر کیست مرا
یا کجا دیده گشودم به جهان
که مرا زاد و که پرورد چنین
سر پستان که بردم به دهان
هرگز این گونهٔ زردی که مراست…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
تو با خورشید زندگی میکنی، شعری از آنا آخماتووا
دیگر از یک لیوان نخواهیم خورد
نه آبی، نه شرابی
دیگر بوسههای صبحگاهی نخواهند بود
و تماشای غروب از پنجره نیز
تو با خورشید زندگی میکنی
من با ماه
در ما ولی فقط یک عشق زنده است
برای من، دوستی وفادار و ظریف
برای تو دختری سرزنده و شاد…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
یک دل نه، صد دل؛ داستان کوتاهی از سیمین بهبهانی
دختر به خیابان آمد، آراسته و دلپسند. هوا سرشار بود از عطر شکوفههای بهاری. نفس بیخ زبان طعم عسل میگذاشت. خنکای نسیم جان را تازه میکرد.
سفره هفتسین دختر هیچ کم نداشت با سیب و سرکه و سمنو و سبزه و سنجد و سکّه. باید سری به گلفروشی…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
اما آن بوسه های نگرفته و نداده؛ آنا آخماتووا
چگونه فراموش کنم که جوانی من چطور سرد و خاموش گذشت؟
چگونه زندگی روزمره جای همه چیز را گرفت
و عمرم مثل دعای یکشنبه ی کلیسا، یکنواخت و خسته کننده سپری شد؟
چه راهها دوشادوش آنکس رفتم که اصلا دوستش نداشتم
و چه بارها دلم هوای آنکس کرد که…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...