مرور رده

ادبیات

پنج معیار برگزیده؛ شعری از پابلو نرودا

می خواهم چشمانم را ببنـدم تنها پنج چیز آرزو کنم پنج معیار برگزیده نخست، عشق جاودانه دوم، دیدار پاییز نمی توانم به بودن ادامه بدهم بی برگ هایی که می رقصند و بر خاک فرو می افتند سوم، زمستان پُر هیبت بارانی که دوست می داشتم نوازش…
ادامه مطلب ...

چرا نمی شناسی ام؟؛ شعری از حسین پناهی

چرا نمی شناسی ام؟ چرا نمی شناسمت؟ می دانم مرا نمی شنوی و من این را از سیبی که از دستت افتاد فهمیدم دیگر به غربت چشم هایت خو کرده ام و به درد های باد کرده روحم که از قاب تنم بیرون زده اند با توأم بی حضور تو بی منی با حضور من می بینی…
ادامه مطلب ...

دلم فتاده به دام و ره فرار ندارد؛ شعری از سیمین بهبهانی

دلم فتاده به دام و ره فرار ندارد ره فرار نه و طاقت قرار ندارد به تنگدستی ی من طعنه می زند ز چشم دشمن؟ غنی تر از من وارسته روزگار ندارد فلک، چو دامن نیلین پر ز قطره ی اشکم نسفته گوهر غلتان آبدار ندارد طبیعت از چه کند جلوه پیش داغ…
ادامه مطلب ...

نازنین؛ شعری از شیرکو بیکس

نازنین زیر باران سرانگشتانت بذر کوچک حروف سطرهایی از گل های آفتابگردانند که می رقصند با آفتاب نگاهت نازنین به همین خاطر برایت مشتی واژه از قحط سال شعر آوردم تا زیر بارش سرانگشتانت و شعاع چشمانت قد بکشند و گل های سرخی باشند بر…
ادامه مطلب ...

اولین بار که مرادیدی؛ شعری از نزار قبانی

اولین بارکه مرادیدی بی جان بودم روحی درونم دمیده نبود چشمانم کسوف بود ولبانم سرگردان صحرای حجاز اولین بار که دیدمت ستاره ای روی دوش تو بود ازکهکشان های عاشق از خلقت خدایی دیگر که در این هستی نمی گنجید روح درونم دمیدی لبانم را سیراب…
ادامه مطلب ...

شعر چکیده‌ ناب تمام زنان جهان است؛ عباس معروفی

شعر چکیده‌ی ناب تمام زنان جهان است که در تو زندگی می‌کند شعر ارابه‌های مست خورشید است که با جست و خیزهای عاشقی از نفس نمی‌افتد نارنجی شعر یعنی ناز و کرشمه‌ی کلمات وقتی تو راه می‌روی شعر یعنی شهد شراب وقتی که حرف می‌زنی شعر یعنی…
ادامه مطلب ...

من به دنیا آمده ام؛ شعری از افشین یداللهی

من به دنیا آمده ام تا عاشق شوم و لحظه های عشق را از آغاز تا پایان برای معشوقم و بعد از او برای شما به شعر بگویم به دنیا آمده‌ام تا هر یک از عشق‌های بی‌سرانجامم تکه‌ای از قلبم را جدا کند و در شعر به معشوقم و بعد از او به شما…
ادامه مطلب ...

عشق رویاهایم؛ شعری از حسین پناهی

و زنی را دیدم که در تاریکی ایستاده بود و بوی علف های خشک شده می داد و چشم های غریبی داشت و عشق را نمی فهمید و لباس های زیبایش را بر حسب عاریت از مادرش قرض گرفته بود و وقتی نگاه نمی کرد پرنده ی عجیبی را در ذهن تداعی می کرد و مشخص نبود…
ادامه مطلب ...

هی ونگوگ؛ شعری از چارلز بوکوفسکی

حتما نامش را شنیده اید نقاش نام آوری که گوشِ بریده یِ خویش را پیشکشِ پری تن فروشی کرد که جز وحشت هیچ واژه ای را به یاد نیاورد هی ونگوگ عاقبت این کار چه شد؟ هیچ تو غمگین و خسته به خانه آمدی و او چشم به راهِ یک مشتری چارلز…
ادامه مطلب ...

گاهی وقت ها؛ شعری از افشین صالحی

گاهی وقت ها دلت می خواهد با یکی مهربان باشی دوستش بداری وَ برایش چای بریزی گاهی وقت ها دلت می خواهد یکی را صدا کنی بگویی سلام می آیی قدم بزنیم؟ گاهی وقت ها دلت می خواهد یکی را ببینی شب بروی خانه بنشینی فکر کنی وَ کمی هم…
ادامه مطلب ...

در خواب من؛ شعری از عباس معروفی

در خواب من تاریخ و زمان عقل شان به ساعت ما می چرخید در خواب من شب ها ماهم بودی روزها خورشیدم در خواب من گفتی هر کس به دیوار نگاه کند جای نگاهش می ماند مثل اثر انگشت هزاران چشم روی این دیوارها بود هزاران گوش هزاران قلب که روزی می…
ادامه مطلب ...

کسی را دوست می دارم؛ شعری از حسین پناهی

و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانند که بی نهایت بار در نامه ها و شعر ها در شعله ها سوختند تا سند سوختن نویسنده شان باشند پروانه ها آخ تصور کن آن ها در اندیشه چیزی مبهم که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را در…
ادامه مطلب ...