مرور رده
ادبیات
شعر جهان از احمد شاملو
بیتوته کوتاهی است جهان در فاصله گناه و دوزخ
پیش از آنکه واپسین نفس را بر آرم
پیش از آنکه پرده فرو افتد
پیش از پژمردن آخرین گل سرخ
بر آنم که زندگی کنم
بر آنم که عشق بورزم
برآنم که باشم در این جهان ظلمانی
در این روزگار سر شار از فجایع…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
بگذر شبی به خلوت این همنشین درد؛ شعری از هوشنگ ابتهاج
بگذر شبی به خلوت این همنشین درد
تا شرح آن دهم که غمت با دلم چه کرد
خون میرود نهفته از این زخم اندرون
ماندم خموش و آه، که فریاد داشت، درد
این طرفه بین که با همه سیل بلا که ریخت
داغ محبت تو به دلها نگشت سرد
من برنخیزم از سر راه…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
من می گریزم از تو؛ شعری از سیمین بهبهانی
من می گریزم از تو و از عشق گرم تو
با آنکه آفتاب فروزنده ی منی
ای آفتاب عشق نمی خواهمت دگر
هر چند دلفروزی و هر چند روشنی
بر سینه دست می نهی و می فریبیم
کاینجاست آن چه مقصد و معنای زندگی ست
یعنی که: سر به سینه ی پر مهر من بنه
جز…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
نه در خیال، که رویاروی می بینم، شعری از احمد شاملو
نه در خیال، که رویاروی می بینم
سالیانی بار آور را که آغاز خواهم کرد
خاطره ام که آبستن، عشقی سرشار است
کیف مادر شدن را
در خمیازه های انتظاری طولانی
مکرر می کند
خانه ئی آرام و اشتیاق پر صداقت تو
تا نخستین خواننده ی هر سرود تازه باشی…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
در زیر باران ابریشمین نگاهت؛ شعری از شفیعی کدکنی
در زیر باران ابریشمین نگاهت
بار دگر
ای گل سایه رست چمنزار تنهایی من
چون جلگه ای سبز و شاداب گشتم
درتیرگی های بیگانه با روشنایی
همراز مهتاب گشتم
امشب به شکرانه بارش پر نثار نگاهت
ای ابر بارانی مهربانی
من با شب و جوی و ساحل غزل می…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
مرا به خاطر بسپار؛ شعری از آنا آخماتووا
نمی ترسم از سرنوشت هولناک
و از دلتنگی های کشنده ی شمال
مهم نیست که سپیده دمان را دیگر نبینیم
و مهتاب بر ما نتابد
هدیه ای نثارت می کنم امروز
که در جهان بی مثل و مانند است
عکس رقصانم را در آب
در ساعتی که جویبار شبانه هنوز بیدار ست…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
ما با هم بسیار متفاوتیم؛ شعری از سوزان پولیس شوتز
چه بسیار از خود می پرسم
که چرا عاشق هم شدیم
ما با هم
بسیار متفاوتیم
توانایی ها
و کاستی های بسیار گوناگون داریم
نگرش ما به چیزها
با هم اختلاف فراوان دارد
شخصیت ما
بسیار متفاوت است
و با وجود همه اینها
عشق ما به هم روز به…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
قلبم برای تو می تپد؛ شعری از مارگوت بیکل
هر شب در رویاهایم تو را می بینم و احساست می کنم
و احساس می کنم تو هم همین احساس را داری
دوری، فاصله و فضا بین ماست
و تو این را نشان دادی و ثابت کردی
نزدیک، دور، هر جایی که هستی
و من باور می کنم قلب می تواند برای این بتپد
یک بار دیگر…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
دروغ های عاشقانه؛ شعری از افشین یداللهی
سال ها
دروغهای عاشقانه گفتم
و شما باور کردید
چرا
هیچکدامتان
نمی توانید
دروغی عاشقانه بگویید
که من باور کنم؟
پاسختان این است؟
کافر همه را به کیش خود پندارد
این را میدانم
اما
جواب من این نیست
من
دروغهایم را عاشقانه…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
وفادارترین دوست انسان؛ شعری از جبران خلیل جبران
اگر توانسته باشم در قلب یک انسان
پنجره جدیدی را به سوی او باز کرده باشم
زندگانی من پوچ نبوده است
زندگانی تنها چیزی است که اهمیت دارد
نه شادمانی و نه رنج و نه غم یا شادی
تنفر همانقدر خوب است که عشق
و دشمن همانقدر خوب است که دوست…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
حالا که رفتی؛ شعری از محمدرضا عبدالملکیان
حالا که رفته ای
سر می گذارم بر شانه ی همه ی نیلوفرانی
که امسال بی تو گریسته اند
گریسته اند و بی تو نزیسته اند
حالا که رفته ای
بهانه ی خوبی است
برای باران
تا بیاید
کنار سفره بنیشیند
و بشقاب سوم را پر کند
حالا که رفته ای
گمان…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
اما باران که تا ابد بر تو میبارد؛ شعری از شهاب مقربین
گلی هرجایی، آبت را نوشیده
خاکت را تسخیر کرده
نامت را چون برگی نورسته از خود کرده است
امروز بازیهایت را فراموش کردهام
فردا چشمانت را از یاد خواهم برد
نامت را در پاییزی که هر چیزی را با خود خواهد برد
اما باران که تا ابد بر تو میبارد…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...