شعر جهان از احمد شاملو

بیتوته کوتاهی است جهان در فاصله گناه و دوزخ
پیش از آنکه واپسین نفس را بر آرم
پیش از آنکه پرده فرو افتد
پیش از پژمردن آخرین گل سرخ
بر آنم که زندگی کنم
بر آنم که عشق بورزم
برآنم که باشم در این جهان ظلمانی
در این روزگار سر شار از فجایع
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانی که نیاز مند ِ منند
کسانی که نیاز مند ایشانم
کسانی که ستایش انگیزند
تا شگفتی کنم
باز شناسم
که می توانم باشم
که می خواهم باشم
تا روزها بی ثمر نماند
ساعتها جان یابد
لحظه ها گرانبار شود
هنگامی که می خندم
هنگامی که می گریم
هنگامی که لب فرو میبندم
در سفرم به سوی خود
به سوی تو
به سوی خدا
که راهی است نا شناخته
پر خار نا هموار!
راهی که باری در آن گام می گذارم
که قدم نهاده ام و سر بازگشت ندارم
بی آنکه دیده باشم
شکوفایی گلها را
بی آنکه شنیده باشم
خروش رودها را
بی آنکه به شگفت در آیم از زیبایی حیات
اکنون مرگ می تواند فراز آید
اکنون می توانم به راه افتم
اکنون می توانم بگویم
که زندگی کرده ام

احمد شاملو

مطالب پیشنهادی

نظرتان را بنویسید

آدرس ایمیل شما نزد مامحفوظ است و منتشر نمی شود.