مرور رده

ادبیات

معرفی کتاب های برتر سنت اگزوپری خالق شازده کوچولو

آنتوان دو سنت‌اگزوپری (Antoine de Saint-Exupéry) نه تنها خلبانی بی باک، میهن پرست و مبارزی ضد فاشیسم بود بلکه تجربه های زندگی پرماجرایش را به عنوان خلبان پست هوایی فرانسه و خلبان جنگ، دستمایه رمان ها و داستان های شاعرانه و خیال انگیز خود…
ادامه مطلب ...

غزل شماره ۱۸۹: طایر دولت اگر باز گذاری بکند

طایر دولت اگر باز گذاری بکند یار بازآید و با وصل قراری بکند دیده را دستگه در و گهر گر چه نماند بخورد خونی و تدبیر نثاری بکند دوش گفتم بکند لعل لبش چاره من هاتف غیب ندا داد که آری بکند کس نیارد بر او دم زند از قصه ما…
ادامه مطلب ...

اتاقِ تاریک، شعری از رزا جمالی

تک نوری ست که بر مخفی ترین سمت می تابد در عصب ها گسیل می شود کافی ست به اندازه ای ست که بر عنصرِ تازه ای دلالت می کند. یاخته های کور را به کناری گذاشته ام تا در اجسامِ کِدِر نفوذ کنند ورقه هایی که بار گرفته اند در تاریکی…
ادامه مطلب ...

آخرین گفت وگوی آلبر کامو با ژان‌کلود بریس‌ویل از les nouvelles litteraires

کامو به نقل از نیچه گفته بود: آن کس که طرحِ بزرگی در انداخته است، باید با همان هم بزید. طرح بزرگِ کامو نوشتن بود. نه نوشتن درباره جهانی که از نظرش پیش‌بینی‌نشده و غیر قابل فهم بود، بلکه نوشتن درباره انسان که گرچه او نیز غیر قابلِ درک اما…
ادامه مطلب ...

بیداد غوغای شاعرانگی در حسین پناهی

نام حسین پناهی ما را به یاد چهره مهربانش، صدای دلنشین و غم نهفته پشت آن می‌اندازد. انگار دنیا را از چشم کودکی می‌دید که در حال بوییدن گلی است.این سرگذشت کودکی‌ست که به سر انگشت پا هرگز دستش به شاخه هیچ آرزویی نرسیده است... حسین پناهی…
ادامه مطلب ...

ترانه، شعری از هوشنگ ابتهاج

تا تو با منی زمانه با من است بخت و کام جاودانه با من است تو بهار دلکشی و من چو باغ شور و شوق صد جوانه با من است یاد دلنشینت ای امید جان هر کجا روم روانه با من است ناز نوشخند صبح اگر توراست شور گریه ی شبانه با من است برگ عیش…
ادامه مطلب ...

غزل شماره ۱۸۸: مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند

مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند که اعتراض بر اسرار علم غیب کند کمال سر محبت ببین نه نقص گناه که هر که بی‌هنر افتد نظر به عیب کند ز عطر حور بهشت آن نفس برآید بوی که خاک میکده ما عبیر جیب کند چنان زند ره اسلام غمزه ساقی…
ادامه مطلب ...

داستان کوتاه ما هشت نفر بودیم با رویاهای بزرگ نوشته شیدا محمدی

من حافظه ام را از دست داده ام و دکتری که اسمش یادم نسیت؛ می گوید: نمی دانی از کجا آمدی؟ و چه می کردی؟ من هم یواشکی به باغ پشت پنجره نگاه می کنم و در دل می خندم؛ "آخه چه اهمیتی داره؟ چون نمی دونیم کجا هم می ریم؟ " "شانت" ؛ سمت چپ بدنش…
ادامه مطلب ...

سرود ششم، شعری از احمد شاملو

شگفتا که نبودیم عشقِ ما در ما حضورِمان داد. پیوندیم اکنون آشنا چون خنده با لب و اشک با چشم واقعه‌ی نخستین دمِ ماضی. □ غریویم و غوغا اکنون، نه کلامی به مثابهِ مصداقی که صوتی به نشانه‌ی رازی. □ هزار معبد به یکی شهر...…
ادامه مطلب ...

غزل شماره ۱۸۷: دلا بسوز که سوز تو کارها بکند

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند هر آن که خدمت جام جهان نما بکند طبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیک چو درد…
ادامه مطلب ...

داستان کوتاه آرزو نوشته فریبا باکری

آرزو غرق بود، در افکار دور و درازش. ایستاده بود، در کنار خیابان و در جوار عابرانش. خیره بود، به آدمها، به ماشینها، به آمد و شد هر دوی آنها، مردم بسرعت می آمدند و شتابزده می رفتند. انگار همگی عجله داشتند. ناخودآگاه یاد مورچه هایی افتاد که در…
ادامه مطلب ...

به خیر …؛ شعری از الهام احمدی

کنار قهر تو حسم شبیه ماتم بود همیشه سهم من از عاشقی تو غم بود و باز راهِ درازی که بی تو در پیش است و فرصتی که از آغازِ بودنم کم بود به خیر یادِ زمانی که شعر می گفتیم کنار قافیه هامان ردیف ، "با هم" بود چه ساده خشک شده چشمه…
ادامه مطلب ...