مرور رده

ادبیات

رمان هایی که شاعران نوشته اند

«ویلیام فاکنر» می‌گوید: «من یک شاعر شکست‌خورده‌ام. شاید هر رمان‌نویسی اول دوست دارد شعر بنویسد، می‌فهمد نمی‌تواند و بعد داستان‌ کوتاه را امتحان می‌کند که پس از شعر دشوارترین قالب است و وقتی در آن هم شکست خورد، به سراغ رمان‌نویسی می‌رود.»اما…
ادامه مطلب ...

خسته راه، شعری از عارف دامار شاعر ترک

به من ترانه‌ای بیاموز تا در روشنایی ماه بخوانم در تاریکی شب بخوانم زیر باران بخوانم وقت بیداری خاک بخوانم به من ترانه‌ای بیاموز به من ترانه‌ای بیاموز وقتی کنار توام بخوانم وقتی از تو جدایم بخوانم وقتی فراموشت می‌کنم بخوانم به…
ادامه مطلب ...

من تکه‌ای از یک کاشی‌ام؛ شعری از عارف دامار شاعر ترک

من تکه‌ای از یک کاشی ام از یک خانه فقیر آواز یک چوپانم من تکه‌ای از یک کاشی‌ام که افتاد و شکست در باد شدید شرقی، در یک خانه فقیر آواز یک چوپانم آسمانی را در نظر بگیر که درهم‌کشیده شده من تکه‌ای از یک کاشی‌ام، آواز یک چوپانم از…
ادامه مطلب ...

غزل شماره ۱۸۳: دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند باده از جام تجلی صفاتم دادند چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی آن شب قدر که این تازه براتم دادند بعد از این روی من و آینه وصف…
ادامه مطلب ...

متن ترانه تک درخت، سروده ای از هما میر افشار

پس از تو نمونم برای خدا تو مرگ دلم را ببین و برو چو طوفان سنگی، ز شاخه ی غم گل هستی ام را بچین و برو که هستم من اون تک درختی که در کام طوفان نشسته همه شاخه های وجودش ز خشم طبیعت شکسته ندونستم این را به عمرم نمی مونه عشقم برایم…
ادامه مطلب ...

غزل شماره ۱۸۲: حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند

حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند چون می از خم به سبو رفت و گل افکند نقاب فرصت عیش نگه دار و بزن جامی چند قند آمیخته با گل نه…
ادامه مطلب ...

غزل شماره ۱۸۱: بعد از این دست من و دامن آن سرو بلند

بعد از این دست من و دامن آن سرو بلند که به بالای چمان از بن و بیخم برکند حاجت مطرب و می نیست تو برقع بگشا که به رقص آوردم آتش رویت چو سپند هیچ رویی نشود آینه حجله بخت مگر آن روی که مالند در آن سم سمند گفتم اسرار غمت هر چه…
ادامه مطلب ...

غزل شماره ۱۸۰: ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند

ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند مشتاقم از برای خدا یک شکر بخند طوبی ز قامت تو نیارد که دم زند زین قصه بگذرم که سخن می‌شود بلند خواهی که برنخیزدت از دیده رود خون دل در وفای صحبت رود کسان مبند گر جلوه می‌نمایی و گر طعنه…
ادامه مطلب ...

زنی چراغ به دست، شعری از نادر نادرپور

زنی چراغ به دست ازسپیده دم آمد زنی که موی بلندش در آستان طلوع غبار روشنی سرخ شامگاهان داشت بر آستانه نشست ز پشت مردمکش آفتاب را دیدم که از درخت فراتر رفت به روی گونه ی گلرنگ صبح پنجه کشید نگاه روشن زن خراش پنجه ی خورشید را نشانم داد…
ادامه مطلب ...

پیراهنِ آبی ات را پررنگ تر بپوش؛ شعری از لیلا کردبچه

روزی دوباره به آسمان نگاه خواهم کرد از رهگذری خواهم پرسید امروز روزِ چندم مهر است؟ و صورتی را برای شاخه گلی در دستم و نارنجی را برای غروبی پاییزی و آبی را برای پیراهنِ تو به خاطر خواهم آورد به جای تمامِ چیزهایی که از یاد برده ام…
ادامه مطلب ...

غزل شماره ۱۷۹: رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند من ار چه در نظر یار خاکسار شدم رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند چو پرده دار به شمشیر می‌زند همه را کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند چه جای شکر و شکایت ز نقش…
ادامه مطلب ...