مرور رده

ادبیات

فنجان سردِ قهوه و دریا…؛ شعری از صوفی صابری

فنجــان سردِ قهوه و دریا.. تو نیستی شبگریه و سکوت و تقلا... تو نیستی یک آینــــه کــــه بـا رژلب مانده روی میز یک کیفِ چرم، دولچه گابانا... تونیستی یک جفت کفش، قرمز و غمگین کنار در یک پیرهن سفید سراپـــا... تـــو نیستی شرمنده…
ادامه مطلب ...

غزل شماره ۱۷۸: هر که شد محرم دل در حرم یار بماند

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند وان که این کار ندانست در انکار بماند اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند صوفیان واستدند از گرو می همه رخت دلق ما بود که در خانه خمار بماند محتسب شیخ شد و…
ادامه مطلب ...

غزل شماره ۱۷۷: نه هر که چهره برافروخت دلبری داند

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند نه هر که آینه سازد سکندری داند نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست کلاه داری و آیین سروری داند تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن که دوست خود روش بنده پروری داند غلام همت آن رند عافیت سوزم…
ادامه مطلب ...

غزل شماره ۱۷۶: سحرم دولت بیدار به بالین آمد

سحرم دولت بیدار به بالین آمد گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد مژدگانی بده ای خلوتی نافه گشای که ز صحرای ختن آهوی مشکین آمد گریه آبی به رخ سوختگان بازآورد…
ادامه مطلب ...

اسیر، غزلی از الهام حق مرادخان

عاشقی این است اگر، از عشق سیرم کرده ای بلبلی سردرگریبان، گوشه گیرم کرده ای غنچه ی دلدادگی را در دلم پرپر مکن مهربانی کن اگر حتی اسیرم کرده ای صورت پژمرده ام بر درد عشقت شد گواه لااقل اندازه ی یک قرن پیرم کرده ای نذر کردم، هرکه…
ادامه مطلب ...

قتل کریستالی؛ داستان کوتاهی از فریبا باکری

مادرم با فریاد اسم تک تک ما را صدا می کرد: فرهاد، فرشاد، فرزاد؛ حتما اتفاق مهمی افتاده بود که این طور داد می زد.با عجله از پله ها پایین دویدم. موقع پایین رفتن؛ از پنجره ی باز راه پله، هوای داغ و شرجی مرداد ماه صورتم را گداخت. شهر ما با حدود…
ادامه مطلب ...

غزل شماره ۱۷۵: صبا به تهنیت پیر می فروش آمد

صبا به تهنیت پیر می فروش آمد که موسم طرب و عیش و ناز و نوش آمد هوا مسیح نفس گشت و باد نافه گشای درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد تنور لاله چنان برفروخت باد بهار که غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد به گوش هوش نیوش از من و به…
ادامه مطلب ...

قلیان مادربزرگ؛ داستان کوتاهی از طوبی اکبریان

پاکتهای سیگار در سوپر مارکت به من چشمک می زنند، البته دور از چشم شوهرم! روکش مبل را تازه عوض کرده بودیم، از این رنگ دودی خیلی خوشم می آمد. با آسایش کامل روی مبل لمیده بودم و کتاب قطور “دکتر شریعتی از دیدگاه شخصیتهای بزرگ“ را می خواندم و در…
ادامه مطلب ...

هوای بی تو…؛ شعری از آیدا خاقانی

سخت است، نفس کشیدن در هوای تو وقتی ذرات نبودنت آلوده می کند، ریه های زندگیم را من و این سرفه های مکرر تنهایی در گوشه کنار شهر من و این سردردهای بی بهانه ی دل در ازدحام لحظه های شب می شود، کمی کمترتردد کنی در سطح خاطراتم؟ می…
ادامه مطلب ...

غزل شماره ۱۷۴: مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد

مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد هدهد خوش خبر از طرف سبا بازآمد برکش ای مرغ سحر نغمه داوودی باز که سلیمان گل از باد هوا بازآمد عارفی کو که کند فهم زبان سوسن تا بپرسد که چرا رفت و چرا بازآمد مردمی کرد و کرم لطف خداداد به من…
ادامه مطلب ...

تاول؛ داستان کوتاهی از مرجان صادقی

نور از پنجره دُورآهنی زنگ زده آشپزخانه می تابید تو، روی موزاییک های یکی در میان سبز و سفید با لکه های ناجور روغن ماشین.غفور دراز به دراز خوابیده بود و از پشت عینک چرک دسته فلزی اش که داده بود برایش لحیم کاری کرده بودند زنش را می پائیدکه…
ادامه مطلب ...

سیب؛ داستان کوتاهی از افسانه طباطبایی مدنی

از صدای باد که پنجره را می لرزاند بیدار شدم. چقدر خوب که بیدار شدم. از ترس داشتم می مُردم به سختی از رختخواب بیرون آمدم. احساس می کردم دردی در وجودم فریاد می زند. آخر این خواب بود؟ می خواستم روزم را با انرژی شروع کنم ها. اگر به علی می گفتم،…
ادامه مطلب ...