مرور رده
ادبیات
زندگی بیشتر از ظرفیتم طول کشید؛ شعری از صنم میرزاده نافع
حفظ کن فاصله را تا به تو عادت نکنم
به زنِ توی غزلهات حسادت نکنم
حرفها دارم وُ یک عمر نباید بزنم
طبق معمول برو زود، که فرصت نکنم
طبق معمول عذابم بده تا شک نکنم
عاجزم، پیش تو احساسِ شهامت نکنم
زندگی بیشتر از ظرفیتم طول کشید...…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
غزل شماره ۱۹۳: در نظربازی ما بیخبران حیرانند
در نظربازی ما بیخبران حیرانند
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند
جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست
ماه و خورشید همین آینه میگردانند
عهد ما با لب شیرین دهنان…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
داستان کوتاه ریش نوشتۀ اردوان نیکنیا
از اینکه حدود نه سال بود که ریش کثیفش را ندیدهام خوشحال بودم. یعنى دقیقاً از چهلم مامان. هنوز گریههاى مصنوعى و چندش اورش جلوى چشمم بود. کاش مىشد باز هم نبینمش. کاش مىشد از پشت در حرفم را بزنم، او هم قبول کند و از لاى در چیزى را که…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
داستان کوتاه عینک آبی نوشتۀ مریم براتی کاجو
همه ما عاشق عینک خانم معلم علوممان شدیم، درست از همان روز که او برای اولین بار وارد کلاس شد. به خصوص من، از همان اول محو فرم آبی و شیشههایی شدم که زیر نور آفتاب تیره تر به نظر میرسیدند. به خودمان حق میدادیم چون عینک جوری روی صورت خانم…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
شعر قطار، سروده ای از هیوا مسیح
بگو قطار بایستد
بگو در ماه ترین ایستگاه زمین بماند
بماند سوت بکشد، بماند دیر برود
بماند سوت بکشد، برود
دور شود
بگو قطار بایستد
دارم آرزو می کنم
می خواهم از همین بین راه
از همین جای هیچ کس نیست
کمی از کناره ی دنیا راه بروم
از جاده…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
اسیر سایهها، داستان کوتاهی از فریبا باکری
دم خونهی مامان و بابا همیشه شلوغ بود. برای همین نرسیده به خونه پارک کردم و پیاده به طرف اونجا راه افتادم. هوا تقریباً تاریک شده بود و منم خیلی خسته بودم. مامان و بابام خونه خواهرم یاسی بودند و قرصاشونو خونه جا گذاشته بودند. هنوز پامو از…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
بازگشت جوجه رنگی، داستان کوتاهی از مسعود قادری آذر
مرگ جوجهها از زمانی آغاز شد که خواهر بیمحابا از پلهها پایین آمد. خواهرِ بزرگ از روی جوجهی خواهرِ کوچک رد شد و اثری که بر جای گذاشت، محتویات همان تخممرغی بود که جوجه از آن درآمده بود، همراه تعدادی پَر.
شش بچه بودیم و شش جوجه رنگی از…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
تقدیم به… شعری از ادگار آلن پو
اعتنایی ندارم که سهم زمین من
بسیار اندک است
و این که سالها عشق
در دقیقه ای نفرت فراموش می شود
شکوه نمی کنم که خرابه ها
از من شادتر و شیرین ترند
اما از این ناراحتم
که تو برای سرنوشت من تاسف می خوری
برای من که تنها یک رهگذرم.
Edgar…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
معرفی اروین اشتریتماتر نویسنده آلمانی
اروین اشتریتماتر Erwin strittmatter در سال ۱۹۱۲ بدنیا آمد و کودکی خود را در روستا گذراند. در شانزده سالگی مدرسه را رها کرد و در نانوایی پدر به کار پرداخت. بعدها نان خود را از کارگری در مزارع، رانندگی و کارگری در کارخانه ها در آورد. در جنگ…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
شمشیر من همین شعر است؛ سیمین بهبهانی
شمشیر خویش بر دیوار آویختن نمی خواهم
با خواب ناز جز در گور آمیختن نمی خواهم
شمشیر من همین شعر است، پرکارتر ز هر شمشیر
با این سلاح شیرین کار خون ریختن نمی خواهم
جز حق نمی توانم گفت، گر سر بریدنم باید
سر پیش می نهم وز مرگ پرهیختن نمی…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
من و تو، درخت و بارون…، شعری از احمد شاملو
من باهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار ــ
نازِ انگشتای بارونِ تو باغم میکنه
میونِ جنگلا تاقم میکنه.
تو بزرگی مثِ شب.
اگه مهتاب باشه یا نه
تو بزرگی
مثِ شب.
خودِ مهتابی تو اصلاً، خودِ مهتابی تو.
تازه، وقتی بره…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
روزگارِ غریبیست نازنین؛ شعری از احمد شاملو
دهانت را میبویند
مبادا که گفته باشی دوستت میدارم.
دلت را میبویند
روزگارِ غریبیست، نازنین
و عشق را
کنارِ تیرکِ راهبند
تازیانه میزنند.
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بُنبستِ کجوپیچِ سرما
آتش را
به سوختبارِ…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...