مرور رده

ادبیات

شعر زیبای آهو، سرودۀ محمدعلی سپانلو

این عینک سیاهت را بردار دلبرم این جا کسی تو را نمی شناسد هر شب شب تولد توست و چشم روشنی هیجان است در چشم های ما از ژرفنای آینه ی روبه رو خورشید کوچکی را انتخاب کن و حلقه کن به انگشتت یا نیمتاج روی موی سیاهت فرقی نمی کند، در هر حال…
ادامه مطلب ...

شعر سپید وسوسه سرودۀ آرزو نوری

جهان پشت سرم می­ ماند از اتفاقاتی که نیفتاده صداهایی که نشنیده‌ام من پر از وسوسه‌ام چیدن این همه سیب خواندن این همه شعر رفتن روی طناب بدون این که بیافتم بدون این که بترسم. آرزو نوری
ادامه مطلب ...

داستان کوتاه زرد، سبز، قرمز نوشتۀ سپیده رشنو

توی میدان نشسته بود و سبیلهای جو گندمی‌اش از سرما یخ زده بود. پلاستیک پر از آب دستش و سیب زردی توی پلاستیک. دو مرد آمدند و کنارش نشستند. یکیشان که سیب سبزی توی دستش بود، سیب را انداخت توی پلاستیک و گفت: «امروز هم خبری از کار نیست» و نشست…
ادامه مطلب ...

عدالت، داستان کوتاهی از جبران خلیل جبران

یک شب که ضیافتی در کاخ برپا بود مردی آمد و خود را در برابر امیر به خاک انداخت و همه مهمانان او را نگریستند و دیدند که یکی از چشمانش بیرون آمده و از چشم‮خانه خالی‮ اش خون می‮ریزد. امیر از او پرسید «چه بر سرت آمده؟» مرد در پاسخ گفت: «ای امیر،…
ادامه مطلب ...

با خون شعرهایم؛ فریدون مشیری

با دیدگان بسته، در تیرگی رهایم ای همرهان کجایید؟ ای مردمان کجایم؟ پر کرد سینه‌ام را فریاد بی شکیبم با من سخن بگویید ای خلق، با شمایم! شب را بدین سیاهی، کی دیده مرغ و ماهی ای بغض بی‌گناهی بشکن به های‌هایم سرگشته در بیابان،…
ادامه مطلب ...

شعر ماه و پلنگ سرودۀ مهناز ریحانی

همه شب دراوج عشق ونیاز ماه شعرهای مرد شعور پنجه های پلنگ میبوسد بر فراز کوه،اما دور ماه در حسرت وصال اما درنگاه فلک درخشان است ناگزیر از هجوم رنج مدام جامه بر تنش فروزان است آسمان بغل گرفته به ناز دلبری کند به چهره ی شب…
ادامه مطلب ...

داستان کوتاه «رکَب» نوشته فرزانه رازی

نمیتوانستم باور کنم که یک شبه، بی آنکه شوهر کرده باشم، مادر شده ام! حقیقتی بس سنگین بود و شانه های ۱۹ ساله من در برابر این واقعیت، ضعیف ترین حالت ممکن داشت. به هر روی، آبِ ریخته، ماحصل کاسه ای بود که از سلامت کامل برخوردار نبود! لعنت های…
ادامه مطلب ...

شب گریه، شعر عاشقانه ای از شقایق بنی‌اسدی

وقتی که حرف مردمان چون نیش در تن میرود وقتی که در شبهای تار صبر از سکوتم میرود وقتی که در دل مرهمی از بهر زخم کهنه نیست وقتی که در این واژه ها معنای ناله تازه نیست گویم به چشم خسته ام تا نور نیست اشکی بریز شاید که این شب گریه ها غم…
ادامه مطلب ...

چهره مهتاب، غزلی عاشقانه از سمیه مهوری

ماهِ روی تو که بر چهره ی مهتــاب نشست عشق همراهِ غــزل بر دلِ بی تـــاب نشست عشق چون زد به دلم، آینه و جام شکســت مشق عشق تو همان لحظه به مضراب نشست دلِ وامانــده ی من در گــذرِ آب نشســت پرِ پــرواز شد و گوشه ی محراب نشست سیل…
ادامه مطلب ...

رقاصه؛ شعری از سیمین بهبهانی

در دل میخانه سخت ولوله افتاد دختر رقاص تا به رقص در آمد گیسوی زرین فشاند و دامن پر چین از دل مستان ز شوق، نعره برآمد نغمه ی موسیقی و به هم زدن جام قهقهه و نعره در فضا به هم آمیخت پیچ وخم آن تن لطیف پر از موج آتش شوقی در آن گروه…
ادامه مطلب ...

داستان کوتاه «انتخواب» نوشتۀ علی زوار کعبه

مردی عاشقِ تخت‌خواب‌ اش بود. شب‌ها که روی آن می‌‌خوابید، مطمئن می‌شد، حاضر نیست با هیچ‌ کس تقسیم ‌اش ‌کند. تخت‌خواب را از یک سمساری خریده‌ بود. سمسار گفته ‌بود: «این عتیقه است؛ آقا. یه تخت‌خواب راحت و عالی که فقط می‌‌شه توش رویا دید.» روی…
ادامه مطلب ...

داستان کوتاه چشم‌های سبز؛ نوشته عابدین زارع

تا زن نگیری صاحب زندگی نمی‌شی. این را خاله ام می‌گوید. هروقت می‌بیندم امان نمی‌دهد. فرقی نمی‌کند تنها باشم یا توی جمع، زل می‌زند توی چشمام و با تحکّم انگشت اشاره اش را توی هوا تکان می‌دهد و می‌گوید: « زن و زندگی، تا زن نگیری...» من هم که…
ادامه مطلب ...