مرور رده
ادبیات
بهیادماندنیترین جملههای ابتدایی ۱۵ رمان مشهور
بهیادماندنیترین جملههای ابتدایی ۱۵ رمان مشهور ادبیات جهان:
۱. همه خانوادههای خوشبخت مثل هم هستند، اما هر خانواده بدبخت، به راه و روش خودش بدبخت است.
* آناکارنیا/ لئو تالستوی/ ۱۸۷۸
۲. این حقیقت را همه دنیا قبول دارند که مرد مجردی…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
داستان کوتاه گره ام را باز نکن اثر محمد لـله گانی
داشت با نگاه سبزش یه لقمه چربم میکرد، اینکه بگم به چشم خریداری. نه، اما زیر سایه درختبید وایستاده بودو منو به چشم طعمه میبلعید، تنها چیزی که توی صورتش تونستم بخونم تردید بود. بالاخره با خودش به توافق رسید ومثل عقاب به طرفم اومد، چادرشو…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
احتمال وجود یک جزیره؛ شعری از میشل وِلبک Michel Houellebecq
زندگیام
زندگی گذشتهام
اولین آرزوی دست نیافته من
اولین عشقم
بازگشته است
باید که بازگردی
باید که بدانم
زندگی بهتر شده
وقتی ما شادیم
و مدام یکی میشویم
زاده میشویم
در وابستگی کامل
احساس بودن را میفهمم
تردید ناپیداست
بر…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
خواندن مطبوعات؛ شعری از میشل وِلبک Michel Houellebecq
اجساد
پوشیده در کفنهای آبی
و آبیها
پوشیده از مرگ
بین جنازهها هم نباشی
همیشه جایی هست که باران میبارد
تکرار تلاشها
تفریحات تقسیم شده زیر خاک
آدمکشهای شاد
حضور نشانهدار مردگان
مردمان ستمدیده
عذابهای قدیمی
و شبی که هرگز…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
بهار؛ شعری از موریس کارم Maurice Careme
بهار را خواندم
در میان باران
آفتاب خندید
بهار را خواندم
و چلچلهها آسمان را نیلی کردند
بهار را خواندم
و سبزی چمنزار درخشان شد
بهار را خواندم:
کسی به من عشق خواهد داد؟
پاسخی نیامد!
موریس کارم (۱۸۹۹- ۱۹۷۸) Maurice Careme…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
داستان کوتاه «علامت مشخصه» نوشتۀ فریبا باکری
هر کسی یک خصوصیت ظاهری دارد که منحصر به خودش است؛ چال روی گونه، بینی بزرگ، سر طاس.. علامت مشخصهی من از وقتی که یادم میآید، خال روی دماغم به اندازهی فضلهی کبوتر بود.
پدرم مرتب برام شعر “ فلفل هندو سیاه و خال مه رویان سیاه/ هر دو جان…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
غزل شماره ۱۹۵: غلام نرگس مست تو تاجدارانند
غلام نرگس مست تو تاجدارانند
خراب باده لعل تو هوشیارانند
تو را صبا و مرا آب دیده شد غماز
و گر نه عاشق و معشوق رازدارانند
ز زیر زلف دوتا چون گذر کنی بنگر
که از یمین و یسارت چه سوگوارانند
گذار کن چو صبا بر بنفشه زار و ببین…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
تو روز را به من بخشیدی؛ شعری از موریس کارم Maurice Careme
تو روز را به من بخشیدی
و زندگی را
ترسهای کودکیام را
و دردهایم را در سینهات ریختی
من سعی کردم به کندی بزرگ شوم
سعی کردم سالها را نگه دارم
و زمان را که مرا به پیش میراند
به سمت استقلال و تنهایی
سعی کردم تو را نگه دارم
و…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود؛ شعری از الهام دیداریان
وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود
با سار ِ پشت پنجره جایم عوض شود
هی کار دست من بدهد چشم های تو
هی توبه بشکنم و خدایم عوض شود
با بیت های سر زده از سمت ِ ناگهان
حس می کنم که قافیه هایم عوض شود
جای تمام گریه ، غزل های…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
در دست ِ تعمیرم؛ چهارپاره ای از فرانک خلیلی
ساکت شدن – در پیشگاهت، حالِ خوبی نیست
وقتی، تمامِ قلبِ من، از عشق – لبریز است
سَر می کشم، آرام و پیوسته، "تو " را، هر بار
این روزها، حالِ دلم، معطوفِ "پاییز " است
دم می کشد –احساسِ خامم، بینِ دستانت
در استکانِ کوچکِ گود و – کمر…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
غزل شماره ۱۹۴: سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
به فتراک جفا دلها چو بربندند بربندند
ز زلف عنبرین جانها چو بگشایند بفشانند
به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند
نهال شوق در خاطر چو برخیزند…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
داستان کوتاه ققنوس نوشتۀ علی زوار کعبه
نقاش بزرگ، نمایشگاه میگذارد. نقاش بزرگ، سبیل تابداری دارد و موهای جوگندمی مجعدش را دم اسبی کرده است. آنهایی که از نمایشگاه بازدید میکنند، میگویند: «اسموکینگ مناسب این مجلس نیست» اما نقاش بزرگ به نظر هیچکدام اهمیتی نمی دهد.…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...