مرور رده

ادبیات

آخرین سطرها، شعری از آلفرد دو موسه

زمان مرگم فرا رسیده اصوات از اطراف در گوشم می‌پیچد در این شب‌های دشواری و هشیاری همه‌جا لمس‌اش می‌کنم همه‌جا می‌بینم‌اش وقت‌هایی که برای بیچارگی‌ام در تلاشم بدبختی بیشتر بیدار می‌شود وقت‌هایی که می‌خواهم گام بردارم ناگهان همه چیز…
ادامه مطلب ...

زمان محبوس، شعری از مارسلین دزبورد والمور

زمان محبوس زمان را که می‌دواند ساعت در عبور از آن لحظه عظیم به لرزه می‌افتد نفس‌های یکنواخت‌ات چون پرنده‌ای آوازخوان در آشیانه ایمن‌اش و عقربه‌هایی که دیگر نمی‌تپند: همه‌چیز خاموش می‌شود؟ مثل سپیده‌دم روزهایی که در برابرت…
ادامه مطلب ...

غزل شماره ۱۹۲: سرو چمان من چرا میل چمن نمی‌کند

سرو چمان من چرا میل چمن نمی‌کند همدم گل نمی‌شود یاد سمن نمی‌کند دی گله‌ای ز طره‌اش کردم و از سر فسوس گفت که این سیاه کج گوش به من نمی‌کند تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او زان سفر دراز خود عزم وطن نمی‌کند پیش کمان ابرویش…
ادامه مطلب ...

دنیا را از چشمان یک فرشته می‌بینم؛ سیبیل رمبارد

سرزمین‌های ناشناخته در مرزهای جنون ذهن اندیشه را پرواز می‌دهد اشکال عجیب ارواح بی‌رنگ زمان مرا می‌خنداند افسانه‌ای ویرانگر: دنیا را از چشمان یک فرشته می‌بینم رنگ‌ها در هم می‌پیچند خراب می‌شوند می‌خواهم درد دیرینم را برگردانم…
ادامه مطلب ...

رفع زحمت، شعری از مریم حیدرزاده

حافظ کنار عکس تو من باز نیت میکنم انگار حافظ با من و من با تو صحبت میکنم وقت قرار ما گذشت و تو نمی دانم چرا دارم به این بد قولیت دیریست عادت میکنم چه ارتباط ساده ای بین من و تقدیر هست تقدیر و ویران میکند من هم مرمت می کنم…
ادامه مطلب ...

باز باران بی ترانه؛ شعری از کارو دردریان

باز باران بی ترانه باز باران با تمام بی کسی‌های شبانه می‌خورد بر مرد تنها می‌چکد بر فرش خانه باز می‌آید صدای چک چک غم باز ماتم من به پشت شیشه تنهایی افتاده نمی‌دانم، نمی‌فهمم کجای قطره‌های بی کسی زیباست؟ نمی‌فهمم، چرا مردم…
ادامه مطلب ...

تنها، یک عاشقانۀ آرام از جیمز جویس

تو و زرین و خاکستری ماه چادری بر سر شب می کشد، چراغهای ساحل دریاچه خفته پیچکها را نورانی می کنند نی های ناقلا در گوش شب چیزی زمزمه می کنند یک نام، نام او را، و تمام هستی من از شادی سرشار می شود، و از شرم، گیج و سست. James Joys…
ادامه مطلب ...

غزل شماره ۱۹۱: آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند

آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی وان گه به یک پیمانه می با من وفاداری کند دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او نومید نتوان بود از او…
ادامه مطلب ...

خدا کند فقط این عشق از سرم برود، شعری از نجمه زارع

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد نخواست او به منِ خسته بی‌گمان برسد شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟ چه می‌کنی اگر او را که خواستی یک عمر به راحتی کسی از راه ناگهان برسد... رها کنی، برود، از…
ادامه مطلب ...

غزل شماره ۱۹۰: کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند

کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند ببرد اجر دو صد بنده که آزاد کند قاصد منزل سلمی که سلامت بادش چه شود گر به سلامی دل ما شاد کند امتحان کن که بسی گنج مرادت بدهند گر خرابی چو مرا لطف تو آباد کند یا رب اندر دل آن خسرو شیرین…
ادامه مطلب ...

داستان کوتاه اینجا چراغی روشن است از علی زوار کعبه

مرد عادت دارد، بعد از شام، برود توی بالکن خانه‌اش و بنشیند. رو‌به‌روی بالکن خانه‌ی مرد، پنجره‌ی اتاقی که پرده‌های قرمزی دارد با چراغی روشن می‌شود. باقی چیزی که می‌بیند، دیوارهای بلند سیمانی و پنجره‌های تاریک‌است. مرد، عادت دارد زل‌بزند به…
ادامه مطلب ...

نگاهی به داستان کوتاه قفس، نوشتۀ صادق چوبک

پس از شهریور ۱۳۲۰ که دیکتاتور (رضا شاه پهلوی) رفته بود، جامعه با بلاتکلیفی، «آزادی» را تجربه می کرد. حاکمیت ضربه های خود را یکی پس از دیگری وارد می کرد و مردم، بی بهره از رهبری آگاه، از حادثه ای به حادثه ی دیگر رانده می شدند، تا عاقبت پس از…
ادامه مطلب ...