مرور رده
ادبیات
در چنین روزی، شعری از مری الیزابت کالریج
بعضی ها
روی گورها گریه می کنند
و بعضی دیگر
در اتاق های خالی
من وقتی زنبق ها می شکفند
گریه می کنم
این را به یاد داشته باش!
وقتی که گلها
غنچه های خود را دوباره می گشایند
لحظه ای شاد باش
و سپس اندوه مرا به یاد داشته باش!
مری…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
۱۰ رباعی از مهستی گنجوی
خط بین که فلک بر رخ دلخواه نبشت
بر برگ گل و بنفشه ناگاه نبشت
خورشید خطی به بندگیش میداد
کاغذ مگرش نبود بر ماه نبشت
هرلحظه غمی به مستمندی رسدت
تیری به جفا به دردمندی رسدت
در کشتن عاشقان از این بیش مکوش
زنهار مبادا که گزندی…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
هرمان ایگنات، نویسنده ای از چک
هرمان ایگنات (Herman Ignat) همچون بسیاری دیگر از نویسندگان چک از یان نرو دا ( Jan Neruda) روزنامه نگار، شاعر و داستان نویس چک تاثیر پذیرفته است.
ایگنات که متولد ۱۸۵۱ است، مثل اغلب نویسندگان دیگر کار خود را با روزنامه نگاری شروع کرد و بعد…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
غزل شماره ۱۹۸: گفتم کی ام دهان و لبت کامران کنند
گفتم کی ام دهان و لبت کامران کنند
گفتا به چشم هر چه تو گویی چنان کنند
گفتم خراج مصر طلب میکند لبت
گفتا در این معامله کمتر زیان کنند
گفتم به نقطه دهنت خود که برد راه
گفت این حکایتیست که با نکته دان کنند
گفتم صنم پرست مشو…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
نوشتن و نویسنده از نگاه ویلیام استافورد
نوشتن بزرگترین دستاورد روح بشری به حساب می آید که آزادی اش را در آن به بیان در می آورد. به فردیت فضا می بخشد. سرچشمه ی شادی است. راهی برای کشف های بی شمار.
آن که زندگی اش را در نوشتن پی می گیرد، با باور و متانت جهان را همیشه پذیرا و پر راز…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
غزل شماره ۱۹۷: شاهدان گر دلبری زین سان کنند
شاهدان گر دلبری زین سان کنند
زاهدان را رخنه در ایمان کنند
هر کجا آن شاخ نرگس بشکفد
گلرخانش دیده نرگسدان کنند
ای جوان سروقد گویی ببر
پیش از آن کز قامتت چوگان کنند
عاشقان را بر سر خود حکم نیست
هر چه فرمان تو باشد آن کنند…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
بگذار تا بگریم؛ غزلی از مظاهر مصفا
بگذار تا بگریم بر دامن شب ای شب
بگذار تا بسوزم در آتش تب ای شب
افسرده و نزارم چندان جگر ندارم
تا از جگر برآرم فریاد یارب ای شب
بی تابم و نیابم از هیچ سو مفرّی
می پویم و نجویم ملجا و مهرب ای شب
افتاده ایم بی تاب با دیدگان بی خواب…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
داستان کوتاه آغا سلطان کرمانشاهی؛ مهشید امیرشاهی
وقتی ممه شروع به حرف زدن میکند دیگر فایده ندارد. کتاب را باید کنار گذاشت و باید شنید. حتا فایده ندارد که بگویی "حرف نزن" ـ چون نمیشنود. اصلاً نمیشنود. مگر داد بزنی. چند بار داد بزنی تا حنجرهات بخراشد، آنوقت میپرسد، "هه؟ با منی…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
سرود نان، شعری از سیمین بهبهانی
مطرب دوره گرد باز آمد
نغمه زد ساز نغمه پردازش
سوز آوازه خوان دف در دست
شد هماهنگ ناله سازش
ای کوبان و دست افشان شد
دلقک جامه سرخ چهره سیاه
شیزی ز جمع بستاند
سر خویش بر گرفت کلاه
گرم شد با ادا و شوخی ی او
رامشگران بازاری
چشمکی زد…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
غزل شماره ۱۹۶: آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
دردم نهفته به ز طبیبان مدعی
باشد که از خزانه غیبم دوا کنند
معشوق چون نقاب ز رخ در نمیکشد
هر کس حکایتی به تصور چرا کنند
چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیست…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
زمانی که سلطان بودم؛ داستان کوتاهی از وحید رهجو
به عکس روی دیوار خیره شد. تصویر رینگ بوکسی که یک طرفش، پیروزی یک مرد و در طرف مقابل، بر زمین خوردن دیگری را حکایت میکرد. بوکسوری که تلو تلو میرفت و با نگاهی بیرمق به مشتهای بوکسور پیروز، منتظر خوردن ضربه نهایی بود. تصویر در ذهنش، با…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
ترانهای کوچکتر از دستهای تو… احمد شاملو
نه به خاطر آفتاب، نه به خاطر حماسه
به خاطر سایهی بام کوچکش
به خاطر ترانهای
کوچکتر از دستهای تو
نه به خاطر جنگلها، نه به خاطر دریا
به خاطر یک برگ
به خاطر یک قطره
روشنتر از چشمهای تو
نه به خاطر دیوارها ــ به خاطر یک چپر
نه…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...