مرور رده

ادبیات

زمین ادامه دستی است که به گندم می رسد؛ شهیار قنبری

زمین ادامه دستی است که به گندم می رسد زمین ادامه یک عشق است که سرخ ترین پیراهن را بر تن دارد. و من ادامه زیباترین ترانه های ترس خورده بابابزرگ به ترکه های ناظم و درد بلند جریمه به وحشت سود و زیان تاجر زنگ حساب به کوچه های خشک آب شاهی و…
ادامه مطلب ...

تا صبح نشده؛ شعری از ناهید عرجونی

تا صبح نشده باید حرف هایمان را زده باشیم این که تو می خواستی روی هر درخت پرنده ای بنشانی درست! یا من به کبوترهایم گفته بودم از درز پیراهنت به آن طرف زمین امن نیست! شاید تصادفی که دست هایت را کشاند توی سرنوشت این…
ادامه مطلب ...

افسانۀ تلخ؛ شعری از فروغ فرخزاد

نه امیدی که بر آن خوش کنم دل نه پیغامی نه پیک آشنایی نه در چشمی نگاه فتنه سازی نه آهنگ پر از موج صدایی ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت سحر گاهی زنی دامن کشان رفت پریشان مرغ ره گم کرده ای بود که زار و خسته سوی آشیان رفت…
ادامه مطلب ...

در جوانی، در پیری شعری از بختیار واهاب زاده

در جوانی دست ها دراز زبان ها کوتاه. در پیری زبان ها دراز دست ها کوتاه. در جوانی روزها کوتاه سال ها دراز. در پیری روزها دراز سال ها کوتاه. بختیار واهاب زاده شاعر آذربایجان ترجمه از مرتضی مجدفر، کتاب ماهنی های عاشقانه
ادامه مطلب ...

عشاق گمشده در خیابان، سروده ای از ران لوئه وینسون

عشاق گمشده در خیابانها، با چشمان مرده در انتظار عکاسی هستند، که عشق آنها را جاودان کند. چه شعری در چشمان آنها پنهان است! در دستهایشان، انگشتهایشان، حتی در ژست خنده دار ایستادنشان، وقتی که می دانند، عکاسی هرگز نخواهد آمد و این لحظه…
ادامه مطلب ...

یک شعر تازه دارم…؛ حسین منزوی

یک شعر تازه دارم، شعری برای دیوار شعری برای بختک، شعری برای آوار تا این غبار می مرد، یک بار تا همیشه باید که می نوشتم، شعری برای رگبار این شهر واره زنده است،‌ اما بر آن مسلط روحی شبیه چیزی،‌ چیزی شبیه مردار چیزی شبیه لعنت،‌ چیزی…
ادامه مطلب ...

داستان کوتاه «یک دست و دو هندوانه» از آنتوان چخوف

ساعت دیواری، ظهر را اعلام کرد. سرگرد شچلکولوبف۱، مالک هزار جریب زمین زراعتی و یک همسر جوان، کله‌ی نیمه طاس خود را از زیر شمد چیتی درآورد و بلند‌بلند ناسزا گفت. دیروز،هنگامی که از کنار آلاچیق رد می‌شد، صدای زن جوان خود، کارولینا کارلونا را…
ادامه مطلب ...

متن ترانۀ «اولین بار، اولین یار» از شهیار قنبری

اولین بار اولین یار اولین دل دل دیدار اولین تب اولین شب سرفه های خشک سیگار زنگ آخر زنگ غیبت وقت خوب سینما بود زنگ نور و زنگ سایه امتحان بوسه ها بود اولین بار اولین بار آخرین فرصت ما بود بهترین جای ترانه بهترین جای صدا بود…
ادامه مطلب ...

شعر یعنی…؛ مریم حیدرزاده

شعــر یعنــی بــا افــق یک دل شدن یــا لبـــاسی از شقـــایق دوختـن شعــر یعنــی بــا وجـــود خستـــگی بــر ســر پـــروانــه دل ســوختــن شعــر یعنــی سـری از اسرار عشق شعــر یعنــی یــک ستاره داشتن شعــر یعنــی یــک نگـــاه خستـــه…
ادامه مطلب ...

هم اکنون اتفاق می افتد؛ مسعود قادری آذر

همان اول صبح که بیدار می‌شوم... بیدار می‌شوم؟ چه کسی گفته باید بیدار شد؟ مگر آدم حتما بیدار می‌شود؟ مگر ندیده‌اید آدم‌هایی را که شب خوابیده‌اند و صبح بیدار نشده‌اند؟ حالا بالفرض که بیدار شدم. می‌روم بیرون و اگر آقای تمیزکارِ راهرو که هر ماه…
ادامه مطلب ...

از دست های… ، شعری از رابرت بلای

از دست های کسی می گیرید که دوستتان می دارد می بینید آن دست ها قفس های ظریفی اند و در گوشه ای از چمن در عمق دره های آن ها پرندگان کوچکی آواز می خوانند. رابرت بلای شاعر آمریکایی ترجمه از رسول یونان در کتاب روزهای چوبی
ادامه مطلب ...

معرفی کوتاهی از اسلاومیر مرژوک، نویسندۀ لهستانی

اسلاومیر مروژک (Slawomi Mrozek) در سال ۱۹۳۰ در لهستان بدنیا آمد و کارش را در روزنامه نگاری با کشیدن کاریکاتور و نوشتن قطعه های طنز آمیز آغاز کرد. در دهه های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ با نوشتن نمایشنامه های متعدد و شیوه ای که با عنوان "تئاتر پوچی"…
ادامه مطلب ...